سفر مشهد راست راستی کنسل شده بود . می دونستم با رفتن به مشهد حاجتم را از امام رضا می گیرم ولی آقا نطلبیده بود . حسابی کفری بودم وقتی تلویزیون غار حرا و باز شدن درب خانه کعبه را روز تولد امام زمان (عج) نشان داد بغض دو هفته ایم ترکید ... حسابی گریه کردم . آقا جون مگه من چی خواسته بودم ؟ گفتم خسته ام یه ذره تغییر و تحول خوب ، یه ذره نشاط می خوام یه ذره تحول خوب و مثبت تو زندگیم که یه امید دوباره برای طی باقی مسیر بهم بده ... گفتم : آقا جون من نمی دونم ولی امروز که روز تولدته و از همه کادو می گیری من هم بهت تا روز تولد خودم (8مهـر) که ازت کادو بگیرم ، صلوات و دعا برای فرج کادو میدم ولی تو روز تولدم ازت یه کادوی درست و حسابی می خوام ! دیگه از هیچ بنی بشری هم کادو نمی خوام فقط تو فقط خود خود خودت !
حاجی بابایی نماینده همدان خبرنگاران پارلمانی را به همراه خانواده هاشون دعوت کرد بروند همدان 2 روز مهمان او باشند . انقدر از این کار کسل کننده هر روز که درست شده بودم مثل کارمندان دولت ، خسته بودم و همون مقدار مامان اینا از بنایی و تعمیر خونه که تا گفتم همدان ، چشمهای همه برق افتاد ! سفر دو روزه افتاده بود روزهای 7و 8 مهر درست روز تولد من ! مامان می گفت عیب نداره میریم اونجا برات تولد می گیریم ! ولی من نمی خواستم هیچ بنی بشری برام تولد بگیره ... روز چهارشنبه که قرار بود ساعت 2 از مجلس راه بیفتیم به خاطر خبرهای زیاد آخرین روز کاری مجلس افتاد ساعت 4 . مامان و خاله و ساناز خوشحال خوشحال رفته بودند اولین نفر سوار اتوبوس دو طبقه ای که قرار بود با اون بریم همدان شده بودند و صندلیهای اول از طبقه بالای اتوبوس را گرفته بودند که به تمام جاده مسلط باشند ! وقتی داشتیم راه می افتادیم و هنوز اولهای مسیر بودیم ، شوق و ذوق تمام را در چشمهای مامان و خاله که خیلی دوست داشتند بروند همدان و غار علیصدر را ببینند می دیدم . مامان هم که یاد اتوبوس دو طبقه سوار شدنهاش در سالهای دهه 60 افتاده بود و حسابی از اینکه از اون بالا همه جا را می دید خوشحال بود . من هم از خوشحالی اونها خوشحالتر !
تا راه افتادیم و از ترافیک چهارشنبه بعد از ظهر تهران خودمان را به عوارضی رساندیم دیگه هوا تاریک شده بود تو اتوبوس صدای آواز محمد اصفهانی می اومد و دختر یکساله یکی از تصویر برداران مجلس بنا کرد با همون آواز به رقصیدن و مامان هم که بقل دستشون نشسته بود با مادر بچه شروع کردند به رقص یاد دادن به اون بنده خدا ! همه مرده بودیم از خنده بچه بیچاره بعد از نیم ساعت رقصیدن با صدای محزون اصفهانی خوابید و ما هم بعد از گذر از اتوبان کرج – قزوین و عبور از تاکستان و دیدن فیلم شاحه گلی برای عروس تو اتوبوس کم کم داشت خوابمون می گرفت . بعد از فیلم همه خوابیدند . رسیده بودیم به گردنه آوج و من جلوی جلو نشسته بودم و نگاه جاده می کردم و صلوات می فرستادم به مامان که عقب نشسته بود گفتم بیاد جلو بشینه او هم آمد جلو و کنار من نشست دو تایی دیگه مشغول فرستادن صلوات بودیم من اینقدر با جدیت صلوات می فرستادم که مامان گفت : چیه با من کل گذاشتی ؟ می خواستم بگم نه با امام زمان کل گذاشتم که حرفم را خوردم . یکساعتی گذشت و گردنه آوج را به سلامت رد کردیم بچه ها تو مجلس حسابی ما رو از این یه تیکه راه که اتوبوسهای مختلفی توش چپ کردند ترسونده بودند اما ترس مامان و دلشوره من تنها به عبور از گردنه آوج ختم نشد . همه خواب بودند و من و مامان همچنان خیره به جاده دلمون شور می زد ساعت ۱۲ شب نرسیده به سه راهی لالجین می خواستیم از یه کامیون سبقت بگیریم اما هر چی راننده چراغ می زد کامیون کنار نمی رفت اما یکدفعه پیچید سمت راست جاده و تا ما خواستیم سبقت بگیریم پلیس راه به کامیون دستور داد که بایسته ولی راننده خواب بود . تا صدای پلیس را شنید مثل اینکه تازه بیدار شده باشه یکدفعه پیچید جلوی ما و تو عرض جاده وایستاد ! با سرعت 75 کیلومتر و با فریاد یا ابالفضل مامان و من رفتیم تو کمر کامیون ... سمت راست اتوبوس که من و مامان نشسته بودیم با صدای مهیبی خورد به کنار کامیون و کامیون به سمت خاکی که حالت گودال داشت رفت و با سرعت زیادی افتاد تو سرازیری کنار جاده ، ما هم که بر اثر برخورد با کامیون سرعتمان گرفته شده بود با ترمز های راننده ماهر اتوبوس دم گودال متوقف شدیم ... وای خدای من درست مثل فیلمهای حادثه ای بود . نفسم بند اومده بود یه چیزی جلوی من را برا رفتن تو شیشه اتوبوس گرفته بود . مامان گفت : سونیا آروم ، ساناز سالمی ؟ همه خوبید ؟ من نمی تونستم حرف بزنم فقط بلند بلند گریه می کردم از تو شیشه دیدم که همه از اتوبوس رفته بودند پایین و داشتند نگاه جلوی اتوبوس می کردند . مامان گفت : سونیا آروم نمی تونم بگیرمت ... سونیا دستم ... برگشتم طرف مامان مچ دست راستش را تو دست گرفته بود و خم شده بود طرف زمین و به سختی نفس می کشید . فهمیدم یه بلایی سر دست راستش اومده گفتم: ساناز! مامان ... مامان گفت دستم شکسته منو ببر پایین . دیگه گریه یادم رفت با ساناز و خاله ، مامان را رسوندیم پایین اتوبوس همه هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند . ساناز به پلیسی که کنار اتوبوس گفت مامانم دستش شکسته ... خاله هم همش می گفت کاش نیومده بودیم ... وای خدا رحم کرد قرار بود بمیریم .... آقای وکیلی که سید هم بود و هدایت خبرنگاران را در طول سفر بر عهده داشت از تو ساکش شال دور کمرش را درآورد و پیچید دور دست مامان . استخوان مچش از ساعد جدا شده بود . یه پیکان اونطرف جاده ایستاده بود می گفت تا همدان 7000 تومان می گیرم ... نمی دونم چی شد و من چقدر جیغ زدم تا راضی شدند من و مامان بریم بیمارستان و خاله و ساناز بمونند .... من و مامان و آقای وکیلی و دو تای دیگه از بچه ها که پای یکیشون صدمه دیده بود همراه ما نشستند تو ماشین و رفتیم همدان ....