تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
من ، دون ژوان و مسیح علی نژاد (۱)

هر چی بود از کتاب دون ژوان میلان کوندرا شروع شد .

در داستان دوم این کتاب به نام سمپوزیوم ، دکتر هاول خطاب به خانم دکتر و سایر همکارانش که در اتاق بودند و او را دون ژوان خطاب کرده بودند میگه :اگر از من بپرسید که دون ژوان هستم یا یک مرده باید بگویم دومی . در واقع دون ژوان یک فاتح بود ولی من از شما می پرسم چگونه می توان در شرایطی که هیچ کس شما را از خود نمی راند و همه چیز امکان پذیر است و مجاز ، فاتح بود ؟ دوره دون ژوان ها دیگر گذشته است ....

همین جا درست ساعت 11 شب به این نتیجه رسیدم که اصلا نمی دونم دون ژوان کی بوده و چرا خانم دکتر و همکارانش دکتر هاول را که با الیزابت که سالهای سال دوستش داشت ، ازدواج نکرده بود و باعث خودکشی او شده بود ، دون ژوان خطابش کردند . همین . حالا من بودم و ادامه داستانی که حتی یک کلمه آن را هم دیگر نمی توانستم بفهمم . ساعت 12 رفتم سراغ اینترنت !....

واویلا که از این گوگل و سایر سایتهای فارسی زبان هیچی نمیشه پیدا کرد . هر قدر که بیشتر می گذشت و تکه تکه از سایتهای مختلف فقط اسم دون ژوان را می دیدم و اصلا هیچ داستانی در مورد این اسطوره پیدا نمی کردم به حرص و ولعم برای پیدا کردن این راز اضافه می شد و اعصابم به خاطر اینکه هی اینترنت قطع میشد و صدای زوزه مودم برای کانکت شدن دوباره تمام خونه غرق در خواب را فرا می گرفت و هر از گاهی از یه گوشه ای صدای ناله میومد که خفش کن ، بیشتر خورد میشد .

خلاصه گذشت و تا صبح که بی خوابی زده بود به سرم نتونستم به هیچ چیز دیگه جز دون ژوان فکر کنم ....

حالا دیگه صبح شده بود و من هنوز در این فکر بودم که چرا در یکی از سایتها در مورد دون ژوان نوشته بود اکثر خانمها دلشون می خواد که شوهری دون ژوانی داشته باشند که به خاطر عشق آنها دیگه دون ژوان باقی نمی ماند . مگه اون لعنتی کی بوده ؟ اصلا چرا عکس روی جلد کتاب میلان کوندرا عکس آنتونیو باندراس  بود ؟

خلاصه فرداش تو مجلس هم حسابی حواسم تو کتاب بود ( البته این یه عادت قدیمی است که من هر کتابی را که می خونم تا چند روز و یا چند هفته و چند ماه – بستگی به اثرگذاری کتاب داره – تو داستان باقی می مونم ) تا اینکه بعد از ظهر وقتی داشتم با عطا افشاری از طریق مسنجر صحبت می کردم ، از ش در مورد کتاب پرسیدم و اونهم راهنماییم کرد برای سر زدن به یه سایت ولی اونجا هم چیزی پیدا نکردم و فقط درسر فصلهای یک کتاب به نام اسطوره شناسی جهانی اسم دون ژان را پیدا کحردم ولی کتابفوشی که رفتم و تمام فروشگاه بزرگ آقای هاشمی ( کتابفروش مهربونی که باعث شده آخر برج هیچی تو جیبم نباشه و معتاد به کتاب بشم )را ریختم به هم اما نه در اون کتاب و نه در هیچ کتاب دیگری اسطوره ای به نام دون ژوان را پیدا نکردم ....

وای یاد اونروزی افتاده بودم که دایی ازم پرسید تو انتخابات 80 غیر از خاتمی چه کسانی شرکت کرده بودند و من همه را گفته بودم جز غفوری فرد و تا یک هفته تمام فکر و ذهنم شده بود این مسئله و وقتی حل معما را پیدا کردم انگار که یه باری را از دوشم برداشته باشند روبرو دایی وایستادم و گفتم یادم اومد ، غفوری فرد بود و اون قهقه زد زیر خنده که من همون شب یادم اومد حالا تو یه هفته بعد اومدی میگی چی ؟ 

خسته و مستاصل اومدم از کتاب فروشی هاشمی بیام بیرون که کتاب تاج خار مسیح علی نژاد – خبرنگار پارلمانی سابق روزنامه همبستگی و خبرگزاری ایلنا – را دیدم . دکتر بارها بهم گفته بود که اون کتاب را براش بخرم ولی من هر بار یه جورایی یادم رفته بود خوب دیگه چکار میشد کرد ؟ کتاب را خریدم و از فروشگاه اومدم بیرون ....

از روی کنجکاوی که دکتر تو این کتاب دنبال چی می گرده ، تمامش را ظرف دو ساعت خوندم . مامان بیچاره که از صبح تا شب تو خونه تنهاست هی می گفت دختر یه چیزی بگو ، حداقل بیا با هم تلویزیون ببینیم اما گوش من بدهکار نبود همش داشتم می خوندم و بعضی جاها بلند می زدم خنده ! الان فکر می کنم که چقدر از نظر مامان بنده خدا من اون موقع چقدر سادیسم داشتم که  با وجود اینکه او حوصلش سر رفته بود و می خواست با دختر بزرگش صحبت بکنه تنهایی کتاب م یخوندم بلند بلند هم می خندیدم !

اما کم کم با رسیدن به صفحات آخر کتاب دیگه خندم نمی اومد ...

این مطلب ادامه دارد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 12:43 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: سياسي