تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
من تو را گم کرده ام !
 

دیشب خوابت را دیدم .

آمده بودی و من ...

هنوز در حسرت لحظه های ناب گذشته می سوختم .

من که از تو دور نبودم ! پس چگونه ناگهان در نگرانی کوچه گمت کردم ؟

پس چگونه رفتی و من نگاه خسته ات را باور نکردم ؟

باور کن من هنوز هم نمی دانم چگونه در ازدحام همین پیاده روی ترانه های قدیمی گمت کردم .

به صداقت همین رویای شبانه ام قسم !

من چمدانم را برای سفر بی مقصدت بسته بودم اما تو یکشب در ناگهانی آواز های دلتنگی گم شدی .

آری درست همان شبی که تو دوباره در اوج ترانه ،

به نظاره مهتاب  نگاه من نشسته بودی و من ...

آخرین بیت شعر بودنت را می سرودم .

می دانم ...

می دانم از به دوش کشیدن بارهمه نگاههای خسته عاشقانه می آیی .

می دانم از همین پیچ کوچه گم شدن خاطرات کودکی و انتظار می آیی .

حالا بهتر از هر وقت دیگری می دانم که تو نرفته بودی ...

تو نرفته بودی ...

من تو را گم کرده بودم !

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1383ساعت 12:43 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي