دیشب خوابت را دیدم .
آمده بودی و من ...
هنوز در حسرت لحظه های ناب گذشته می سوختم .
من که از تو دور نبودم ! پس چگونه ناگهان در نگرانی کوچه گمت کردم ؟
پس چگونه رفتی و من نگاه خسته ات را باور نکردم ؟
باور کن من هنوز هم نمی دانم چگونه در ازدحام همین پیاده روی ترانه های قدیمی گمت کردم .
به صداقت همین رویای شبانه ام قسم !
من چمدانم را برای سفر بی مقصدت بسته بودم اما تو یکشب در ناگهانی آواز های دلتنگی گم شدی .
آری درست همان شبی که تو دوباره در اوج ترانه ،
به نظاره مهتاب نگاه من نشسته بودی و من ...
آخرین بیت شعر بودنت را می سرودم .
می دانم ...
می دانم از به دوش کشیدن بارهمه نگاههای خسته عاشقانه می آیی .
می دانم از همین پیچ کوچه گم شدن خاطرات کودکی و انتظار می آیی .
حالا بهتر از هر وقت دیگری می دانم که تو نرفته بودی ...
تو نرفته بودی ...