تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
دريايی باش عزيز !

روزی در انتهای همین پیاده روی بی کسی ، کسی خسته تر از پلک سنگین خوابت از درون تو را می خواند . اگر تا کمی مانده به طلوع آفتاب بیدار مانده باشی ، ناگهان از همین صدا به خدا می رسی ! تجربه سختی است اما زیباست ! اگر بچگی هایت را با شعر و دعای نیمه شب مادر طی کرده باشی راحت تر به این راز پنهان غزل و مستی پی می بری . اگر هنوز کودکیهایت را به یاد می آوری ، امیدی به بیداری دوباره هست . فقط کافیست تا کمی مانده به نیش آفتاب ؛ دل به صدای باران پشت شیشه بسپاری و دنیای ساکت را بشنوی . بعد هم دو رکعت عشق و .... آنگاه تو ساکتی و دنیا به حرف می آید . اگر هنوز هم عاشق پیدا کردن دریاهای گمشده در خاطرات گذشته هستی ، اگر هنوز هم ستاره را به اسم کوچک صدا می زنی ... می توانی ! می توانی دوباره عاشقی را تجربه کنی . فقط کافیست صدای پای دل در مرز بی کران هستی را بشنوی . فقط کافیست تن به سفر بسپاری و به مقصد هم نیندیشی . می دانم .... حالا که این نوشته را می خوانی حالی از بی قراری در وجودت خیمه زده است . می خواهی تمام این شیشه ها را بشکنی تا به ترنم باران برسی . می خواهی فریاد بزنی من انتهای دنیا را دیده ام . اما هنوز ابتدای راه است و سفر ... بی مقصد ! عشق عجیبی دارد این رفتن و نرسیدن ... این وسعت و بی کرانی . دریایی باش عزیز ! این راز تمام سفر است .

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1383ساعت 12:20 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي