معتقد به اصل تفکیک بین قوای هنری ، فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی و ورزشی جامعه هستم و فکر میکنم خیلی ضایع است که مثلا اپوزیسیون یه نظام از بین هنرمندان و خواننده های قدیم باشه ! یا خیلی موذیانه است که هر هنرمندی که اسمی در کرد و هر ورزشکاری که چند تا مدال آورد ، انقدر ادعا پیدا کنه که بیاد برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا بشه ! یا اینکه خیلی مظلومانه و رنج آور است که منتقد های یک دولت از بین ورزشکاران و هنرمندان و نویسندگان باشند مخصوصا کسانی که اهل ادب و نویسنده هستند اما همیشه مرسوم بوده و همیشه سیاسی نویسها نویسندگان خوب و اثرگذار کشور بوده اند که اسمشان هم برای همیشهی تاریخ ماندگار شده؛ کسانی که همیشه نسبت به مسایل اطرافشون و به خصوص مسایل سیاسی حساس بوده اند . اما یک قشری هم هستند که اصولا سرشون تو کار خودشونه . کاری به سیاست ندارند و "زندگی" با همهی زیباییها و مشکلاتش براشون با اهمیت تر از حرفهای همیشگی و جواب های همیشگی تر بین علمای سیاسی است ! از شاعرانی که عشق رو مهمتر از سیاست میدونند خوشم میاد . از شاعران و نویسندگانی که زندگی براشون مهمتر از دعوای بین جناحها است ، خوشم میاد و از نوشته هاشون که سرشار از همین زیباییهاست ، لذت میبرم . نمیتونم سهراب رو به عنوان یه آدم سیاسی قبول کنم یا مثلا از احسان خواجه امیری و محمد اصفهانی و علیرضا عصار بخوام با اون صدا شعر سیاسی بخونند . حتی اگر بخواهند بر ضد آمریکا بخونند ترجیح میدم بر ضد جنگ بخونند تا یه سیاستمدار امریکایی ! تقدس کلمات بیشتر از اینهاست که بخواهی به دروغ و نیرنگ آلوده شان کنی !
چرا این رو گفتم ؟ چون با خوندن آخرین شعرهای استاد ترانه و تردید ، سید علی صالحی که تا به حال هر وقت دلم میخواست شعر ناب عاشقونه بخونم ، سراغ کتابهاش میرفتم ، دلم گرفته ... به خودم میگم یعنی واقعا زمانه ، زمانه ایست که شاعران "دنیا زیبا کن " ایران باید از موضوعات بی اهمیت و زشتی چون سیاست صحبت کنند :
شعر دیروزتر :
برهنه به بستر بي کسي مُردن ، تو از يادم نميروي
خاموش ، به رساترين شيون آدمي، تو از يادم نميروي
گريباني براي دريدن ِ اين بغض بي قرار ،تو از يادم نميروي
سفري ساده از تمام ِ دوستــت دارم ِ تنهايي ، تو از يادم نميروي
سوزنريز ِ بي امان ِ باران بر پيچک و ارغوان ، تو از يادم نميروي
تو...
تو با من چه کرده اي که از يادم نميروي ؟
دير آمدي... درست !
پرستار پروانه و ارغوان بوده اي ، درست !
مراقب خواناترين ترانه از هق هق ِ گريه بوده اي ، درست !
راز دار آواز اهل باران بوده اي ، درست !
خواهر غمگين ترين خاطرات دريا بوده اي ، درست !
اما از من و اين اندوه ِ پر سينه... بي خبر چرا ؟
آه که چقدر سرانگشت ِ خسته بر بخار اين شيشه کشيدم ،
چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر
تا خواب سر شاخه در شوق نور
تا صحبت پسين و پروانه پاييدم و تو نيامدي !
باز عابران ، همان عابران خستهي هميشگي بودند
باز خانه ، همان خانه و کوچه ، همان کوچه و شهر ، همان شهر ِ ساکت ساليان...
من اما از همان اول ِ باران ِ بي قرار ميدانستم ديدار دوبارهي ما ميسر است.... ري را !
شعر دیروز :
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامهای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفتهاند،
با روياهامان چه میکنند؟!
شعر امروز :
تابلو:
کارگران مشغولِ تخليهی الکل و تازيانهاند!
اينجا
متاسفانه بعضیها
کلماتِ ارزانِ روزمرهی مردم را
به نایِ مُردهی نان و نفت آلوده کردهاند.
بعضی عقبماندههای بیتقصير
هی حرف میزنند و چيز میزنند به گافِ الف.
(در) تعجبام!
مدتِ مديدیست که خداوند
در فرستادنِ کسی شبيه موسی
اصلا شتاب نمیکند.
چرا شتاب نمیکند؟
سرمايهدارانِ شريفِ جهان
متحد شويد!
درِ مغازههای خود را دو قفله کنيد،
حالا حالاها قصهی شب ... دراز است وُ
به همين جایِ خيسِ قلندر نيز
خلاصه نخواهد شد.
متاسفم که سفرههای خالیِ خود را فروختيد
تا نفتِ زمستانِ هر چه تتابعِ اضافات را وُ
جبرانِ مافات را ...!
پ.ن.۱: بالاخره پس از ساعتها بحث و فحش و فحش کاری ، مهتاب خانوم که تو این پست و این پست ، ذکر خیرشان بود ، وبلاگ نویس شدند ! فقط قالب وبلاگش را ببینید و از این همه هنری که بنده دارم حیرت بفرمایید ! با تشکر !