تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
چشمانت ...

حالا ديگر سالهاست كه مثل تمام روزهاي بي حوصلگي بعد ازظهرهاي تابستان روبرويم مي نشيني و نگاهم نمي كني.
حالا ديگر سالهاست كه ازاتفاق ديدار دوبارهء ما درفرصت اندك زيستن بي آينده مي گذرد.
حالا ديگر چشمانم آنروي سابق را ندارد كه مدتها روبرويت بنشينند و فلسفهء ديدن را تجربه كنند.
حالا ديگربزرگ شده ايم چشمهايمان جاي شيطنت پر شده ازشرم.
امانه! ، نديدن من،ديدن پنهاني تو، ... به خاطر شرم نبود مي ترسيديم .
بزرگ كه مي شوي ديگر طاقت نگاههاي سادهء غريبه هارا كه هرلحظه از روبرويت مي آيند و درابديت فرو مي روند ، نداري .
بزرگ كه مي شوي ، چشمانت راهي مي شود براي رسيدن به عمق نگاهت ، دل راميگويم ؛ همين بقچهءي اسرار آميزپنهان ته چشمانت.
بزرگ كه مي شوي ،چشمانت مي شودفصل پر از احساس جوانه زدن .
تو هميشه،اشكي پنهان در ته آن قاب جادويي داري
مي دانستي همه چشمهها اين خاصيت را ندارند ؟
چشمها مي خندند، مي گريند، عصباني مي شوند، طغيان مي كنند، دريا مي شوند ،طوفان مي شوند،
در هم ميريزند، عاشق مي شوندو .....
هيچ مي دانستي عاشق شدن چشمانت چقدر زيباست؟
آخر تو كدام چشم را مي شناسي كه هم بخندد وهم به خاطر تمام غصه هاي كودكانهءدنيا دريايي باشد؟
مي ترسم.
ميترسم به عمق چشمت برسم و تو نباشي .دلت نباشد ، كس ديگري آن را دزديده باشد و يا... گمش كرده باشي.
بگذار ساده بگويم:
به خاطر همين است كه هيچ وقت نمي توانم چشمانت رادوره كنم.ميترسم مثل من نباشي ،
كودك ،آواره،هنوز در تب و تاب لي لي بازي در كوچهء خلوتي كه به دبستان منتهي مي شد.
مي ترسم مثل من نباشي.
دريا ،جنون ،ردپاي آدمهاي بي اختيار عاشق را شناسي .
مي ترسم
مي ترسم
مي ترسم.....
هنوز به اندازهء تمام بچگي‌هايت،كودكانه زندگي مي كنم .
هنوزبه هر كه به لبخندي ميهمانم كند ،به تبسمي ميهمانش مي كنم
هنوز هم به تمام ديوارهاي بلند تنهاييم پنجه مي‌سايم تا به آنطرف ديوار،
به آنطرف ديدار،به آنطرف تو برسم.
هنوز ....
هنوزهم بزرگ نشده ام.
مي ترسم تو بزرگ شده باشي ومن....
من هنوز هم ساده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه 22 مرداد1384ساعت 17:35 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي