تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
زندگی دوباره ...

فکر کنم حدود شش یا هفت سال پیش بود که برای یک دوره کوتاه نویسندگی تو رادیو ثبت نام کرده بودم راستش را بخواهی زیاد از اون دوره چیزی بیادم نمیاد ولی این جمله از استادمون هر از گاهی یادم می یاد  که می گفت نویسنده ها  ممکنه نگاهشون به دنیا انقدر تیره و تا بشه که دیگه نتونن مطلبی بنویسن و این جور مواقع فقط یک راه برای نجات نویسنده وجود داره و اون اینه که صبح که از خونه بیرون میاد فکر کنه این آخرین روزی است که می تونه شاهد دنیا باشه و شب می میره ...
فکر کرن به مرگ هم سخته چه بره به اینکه بخوای به خودت بقبولانی که داری می میری . ولی من هر از گاهی که خیلی خسته ام این کار را می کنم و فکرش را بکن .... همه چیز برات تازه میشه . حاضری برای هوای آلوده تهران جون بدی ، حاضری هر کاری بکنی که شاید فردا هم بتونی نیم ساعت تو ترافیک بمونی ... عاشق مردمی میشی که تا دیروز از دیدنشون حالت به هم می خورده، دوست داری تا می تونی نگاه چهره مادرت بکنی و هر چی نگاه میکنی سیر نمیشی ، کفشهای کهنه ات را به نوها ترجیح میدی چون خاطره بیشتری باهاشون داری ، دلت می خواد داد بزنی به دنیا بگی هنوز همه چیز این دنیا را دوست داری ....
اما امروز .... امروز که می خواستم دوباره اینطوری فکر کنم گریه ام گرفت و به شدت ترسیم . راستش رو بخوای این دنیا را با همه بدیهاش دوست دارم و از اون مهمتر ، من از مرگ می ترسم .... حتی از یادآوری اینکه آدمها بالاخره می میرند دیوونه میشم و گاهی فکر می کنم پیامبر (ص) چطوری می تونست امتش را اینقدر زجر کش کنه که بهشون گفته بود وقتی زیاد غمگین هستید و یا خیلی شادید به گورستان برید .
آره درسته می دونم این دنیا خونه ما نیست .... 
آره درسته می دونم آدم نمی تونه یک لحظه حتی برای یک لحظه تو این دنیا آرامش داشته باشه ولی من از خونه واقعیم می ترسم ! حتی از یک اسباب کشی ساده ساده ...
این مطلب را برای چی نوشتم ؟ برای اینکه بگم : اگر دلت گرفته هیچ وقت به مرگ فکر نکن ! سعی کن به زندگی دوباره فکر کنی ! خلاصه کلام محمـــــــد (ص) همین بوده به خدا !

+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 9:13 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره