تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
وقتی مثل من پرنده شدی اينرا بخوان!
وقتي كه نگاه آشناترينان به تو سرشار از بيزاري است ،
وقتي كه همه با آنچه كه تو ميخواهي در ستيزند ،
وقتي آشناترينانت به صلابت يك غريبه از كنارت رد ميشوند ،
وقتي سفر تنها راه دوريست ،
وقتي جاده است و مهتاب و بيابان ،
و يك شوق خسته از تلاطم نگاههاي غريب ،
تو ميماني و خدايت ؛
تو ميماني و خداي آن آسمانهايي كه مي گفتي :
هر كجا هستم باشم ، آسمان مال من است
تو ميماني و خودت ،مهتاب ، سرنوشت ،فكر ،عشق ،پنجره و شايد هم كمي غصه !
مي خواستي بگويي كه آن آسمانها هم ارزاني نگاه غريبتان ، من براي هميشه ميروم .
ولي حسي خيس از طراوت ستاره و عشق به خانه ات مانع رفتن براي هميشه ميشود .
اگر بروي ...
هميشه همينطور بايد با نگاهي خسته و دلي بي اميد و ساحل ،
به دنبال درياهاي گمشده در خاطرات كودكي بروي .
مهــتاب رد گامهايت را در كنار ساحل به تمسخر مي گيرد و تو ...
با همان گامهاي كوتاه به دنبال سرنوشت ميروي .
سپيده دمان در كنار آتشي از دل ،
تو هنوز به تماشاي دريا نشسته اي و به حال آينه غبطه ميخوري .
كمي ديگر كه بگذرد دريا نيز تورا ديگر ميهمان مهربانيهايش نمي كند.
حس غريبي است رفتن و نرسيدن ...
حس غريبي است .
صبحدم در كنار جاده اي بي انتها كه از دريا دور مي شود ؛
به دنبال ردپايي از ستاره هاي ديشب مي گردي .
دستت را جلوي همهء رهگذران مي گيري و تكان مي دهي تا همسفري بيابي ولي ...
جاده بي انتهاست ، قصه همچنان پر درد .
اين عاقلان تحمل ديدن ديوانه اي از تبار شاعران را ندارند .
وقت آن است كه برگردي به شهر،زندگي،جمعيت، نان حلال !
برگرد و بگو كه من دنيا را گشته ام !
چه خيالي ؟!!!
برگرد و بگو :هاي ! منم همان ديوانه اي عاشق باران و درياي گمشده در خاطرات كودكي .
برگرد و بگو كه دريا آرامش بي سكون است .
بگو كه هر كجا كه باشي ، لااقل آسمان مال تو نيست .
آسمان مال آن پرنده ايست كه روزي از نگاه آشناترينانش غريب شد و به سفري كوتاه در آسمان رؤيا به سوي درياي گمشده در خاطرات كودكي ، قناعت كرد . !

+ نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 11:24 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي