بعضی وقتها دلت می خواد با یکی راجع به همه چیز حرف بزنی . وقتی می گم همه چیز یعنی "همه چیز" از تعطیلی مجلس و روزهای کسل خبرگزاری ، بسته شدن شرق و احتمال دراومدن یه روزنامه ای به اسم روزگار با کادر شرق به جای اون و در عین حال بیکار شدن عده زیادی از روزنامه نگاران "شرقی" و "ایرانی" و خبر توقیف اعتماد ملی به عنوان دومین روزنامه قربانی هیات نظارت بگیر تا غروبها نشستن رو پشت بام خبرگزاری و آرزوی شازده کوچولو شدن برای تماشای 43 مرتبه غروب آفتاب تا پرونده هسته ای و جوک پناهندگی خاتمی تو امریکا ! و یا حتی چاله چوله هایی که شهرداری تو خیابون ولی عصر برای جهاد 137 ای ایجاد کرده و یکبار با مخ داشتی می رفتی تو جوب که همزمان یه موش هم از زیر پات رد شده و از ترس افتادی تو خیابون نزدیک بوده بری زیر اتوبوس شرکت واحد !
یا از این حرف بزنی که قدیم تر ها هر کی میگفت تو دوست درست و حسابی هم داری ؟ به این فکر می کردم که دوست درست و حسابی اونه که سرت رو بزاری رو شونه اش و زار زار گریه کنی و فردا صبح ببینی باز هم رفیقته ! از این همه غم و غصه ات خسته نشده که بگذاره بره ولی حالا می گم دوست یعنی کسی که جواب سلامت را از ته دل بده ! یا حتی از دختر همسایه بگی که .... می دونی خواهر ! ......
بگذریم مجال واسه حرف زدنها و نوشتن ها زیاده ولی نمی دونم چرا این روزها اصلا حرفم نمیاد ! و بر حسب اتفاق دلیلش هم اصلا خستگی و افسردگی نیست و هنوز هم عاشق نشدم ! دلیلش اینه که هیچ حرفی دیگه ارزش گفته شدن یا نوشته شدن را نداره ! گاهی اوقات وقتی از خدا یه زندگی تازه میخوای انگار یه فرشته در ِ گوشت آهسته یه حرفی را نجوا کرده باشه ! ساکت و ساکت و ساکت میشینی یه گوشه و زندگی را تماشا می کنی تا اینکه این روزهای تکراری هر روزه برای یه خبرنگاری که کارش معمولی ِ معمولی شده درست مثل بقالهایی که هر روز جلوی روشون زنها و پیرمردها واسه یه شیشه شیر یارانه ای با هم دست به یقه میشن ! می مونه و تو فقط داری به زندگی نگاه می کنی و به اون فرشته نجوا کننده قول دادی حرفی نزنی ، ساکت باشی و آروم تا حوادث روزگار بیان و برن ، بیان و برن تا اینکه یه روز هم به نام تو رقم بخوره !
بعضی وقتها فقط باید سکوت کرد و منتظر بود تا .... از این آرامش نشآت گرفته از زندگی تکراری خوشم میاد ولی می ترسم ... می ترسم آرامش قبل از طوفان باشه ! به قول ایلیا ایرانی یه خبرنگار ساده سیاسی که تازه به جمع خبرنگاران وبلاگنویس پیوسته می خوام بگم زندگی عجیب ترین پدیده ایست که تا به حال باهاش روبرو شدم !


