تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
سه داستان معمولی ولی واقعی

*دختر رو صندلی اتوبوس نشسته بود و تند تند یه چیزی را با مداد تو دفترچه کوچیکی یادداشت میکرد . از تو کیفش یه خودکار درآورد و با خط درشت نوشت :«امروز یه کپی شناسنامه ات می تونست خیلی از مشکلاتم را حل کنه ولی نمی دونم چرا این "هیچ وقت نبودنت " باید هر روز و هر روز جلو چشمم بیاد ... می خوام بگم : خیلی نامردی ! » بعد هم دفترش را مثل اشکهاش جمع کرد و از شیشه اتوبوس به خیابون زل زد !
هاج و واج نگاهش می کردم که گفت : دیدی چی نوشتم ؟
در یک آن از خودم خجالت کشیدم . گفتم : ببخشید ! همینجوری نگاه می کردم قصد فضولی نداشتم .
جواب داد : مهم نیست ! برای بابام می نوشتم وقتی بچه بودم ترکمون کرد . حتی یه کپی شناسنامه هم ازش نداریم ! امروز یه کار داشتم که احتیاج به کپی شناسنامه پدرم داشت . مسئولی که باید کارم را راه می انداخت گفت خانوم شما که پدرتون همکارمونه یه کپی شناشنامه اش را برامون بیارید کارتون یک روزه انجام میشه !
گفتم : حالا چرا اینها را می نویسی ؟ می خوای یه روزی بهش نشون بدی ؟
گفت : نه می نویسم که هیچ وقت فراموش نکنم چه بلایی به سرمون آورده . اینجوری خالی میشم . ولی اگه یه روز ببینمش از کنارش بی تفاوت رد می شم . هیچی هم بهش نمی گم . حتی تو صورتش تف هم نمیندازم ! مطمئنم اینجوری بیشتر می سوزه ...
دوباره به بیرون از پنجه زل زد و گفت : می دونی تو دین ما حقی که پدر و مادر باید به بچه شون ادا کنند چیه ؟ انتخاب اسم خوب و تربیت بچه ! خوب از نظر دینی پدرم کارش را خوب انجام داده . اسمم را گذاشته زینب تا تحمل این زندگی را داشته باشم و صبور باشم . با رفتنش هم کاری کرد که به بهترین نحو ممکن تربیت بشم و رو پای خودم وایستم !
**از پله های مغازه که میومدم پایین یه بچه 6 یا هفت ماهه ای را دیدم که بغل باباش بود . یه جوری نگاهم کرد که انگار یه کارد فرو کرده باشن تو قلبم . نمی تونم طرز نگاهش  را فراموش کنم . نمی دونم بگم غمگین بود یا نگران یا عصبانی ! اره همون بچه 6 ، 7 ماهه یه جوری نگران نگاهم کرد ! انگار از یه مسئله ای می ترسید ... راهم را کشیدم و رفتم . از خیابون رد شدم و رفتم تو مغازه بعدی داشتم فکر می کردم مگه میشه یه بچه 6 ، 7 ماهه نگران باشه ؟ اعصابم خورد شد . برگشتم طرف مغازه اول نمی دونستم می خوام چکار کنم ولی باید یک بار دیگه می دیدمش . دور مغازه یه عده جمع شده بودند و می خندیدند . رفتم در مغازه دیدم پدر و مادر بچه دارند جلوی اون همه جمعیت بلند بلند دعوا می کنند . حالا دیگه دلیل نگرانی نگاه بچه را خوب می فهمم ...
*** یکی از بچه های دانشگاه که با خانمش همکاره می گفت رفتم ماموریت و وقتی برگشتم دیدم خانمم خودش را منتقل کرده به یک قسمت دیگه . اولش فکر کردم به خاطر اختلافاتمونه ولی بعد که تحقیق کردم دیدم دوست پسر قبلیش تو اون قسمت کار می کنه ! آهی کشید و گفت : حیف که عاشقشم !

پ.ن: وقتی کم حرف بزنی و خوب گوش کنی و راز کسی را هم فاش نکنی ، میشی سنگ صبور مردم  !

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:9 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره