شب است .
تا حتي ماهيان هم خوابيده اند .
ودر خيال آزادشان به دنبال ردپاي خيس باران در تنگ آب ميگردند.
شب است.
برف هم ميبارد .
در بارش پر از پنبه ي برف،
ردپايي در خيابان تا صحن حضور خالي مانده است.
شايد جاي پاي گرسنه ايست از تبار بي سروسامانان اين ديار بي حوصله...
شايد هم...
فضا پر از هياهوي سكوت است .
دراين سرزمين تا حتي؛
ننه سرماي قصه هاي كودكي هم پيري را بهانه مي كند كه لحافش را خوب نتكاند.
برف مي بارد.
شايد امشب كودكي در خوابش كيسه اي پر از مهـر ببيند .
شايد هم مردي سبز پوش ؛
كه با اسبي سفيد كه سرنوشت قسمت مي كند!.
برف ميبارد.
ولي هيچكس به فكر پاروي اين همه خاطره از ذهن فردا نيست.
شب است.
ديگر نمي دانم پشت اين پنجره ها برف هنوز هم ميبارد يا نه .
از پشت اين پنجره ها هيچ چيز معلوم نيست .
نه بال پروانه،نه عشق سنجاقك، ونه حتي آسمان آبي .
اينجا هر قدر هم شيشه ها را بشويي آسمان آبي نمي شود.
پشت شيشه كبوتري به خيال روزي آفتابي پنجره ها را دوره مي كند.
ولي اينجا از عشق خبري نيست.
برف ميبارد .
شايد هم كمي باران.
ولي ديگر چه فرقي ميكند؟
كبوتر خسته به قفس برگشته،ماهيان بيدار شده اند و...
شب به انتهاي ابديت رفته است.
ديگر فرقي نمي كند كه نمك بر زخم برف بپاشي يا نه
اينجا آدميان خواب ماهي را تجربه نكرده اند !!
ديگر چه فرقي مي كند كه عشق پشت پنجره ها در تقدس گرم زمستان باشد يا در هواي سرد خانه؟
كاش دلمان پراز خواب بي تعبير ماهي وتجربهءگرم كبوتر بود...
آنگاه شايد مرد سبز پوش زودتر از اين حوالي مي گذشت ...