
I just simply close my eyes and sing my song ...
سرانجام روزی چشمانم را به سادگی می بندم و ترانه ام را می خوانم .
سرانجام به روزی می رسم که بتوانم بی توجه به آنان ، تو و به کسانی که منتظرند با هر کلامی یا با هر نوشته ای آواری از اتهمات را بر سرم بریزند چشمهایم را به روی همه ببندم و بنویسم ... بنویسم و بنویسم تا تو بخوانیش .یا دیگرانی پس از تو .
بنویسم از تو برای خودت و از تمام شما برای دیگرانی که روزی دیگر شمارا به یاد نخواهند آورد ...
من آواز خودم را می خوانم . آواز مردمانی که در طول سفر "زمین " همراهیم کردند ، با هم گریستیم ، خندیدیم و رویاهایمان را یا با هم تقسیم کردیم و یا به هم فروختیم . درست مثل کولیانی که به شما رویا می فروشند کولیانی که رویاهایتان را از کف دستتان می گیرند و به دلتان می ریزند و آنوقت فکر می کنی که "زنده ای "، "هستی "و به همه چیز عشق می ورزی حتی به تمام روزهای تلخ گذشته ...
می دانم . روزی چشمانم را می بندم و بی توجه به مردمان هر روزه ترانه ای را مثل ترنم باران بر سرت می ریزم و تو عاشق می شوی ...
این روزها مردم رویاهایشان را از دست داده اند . به همین دلیل است که دیگر باران نمی بارد . باور نمی کنی ؟ فقط کافیست دستانت را به طرف آسمان بگیری و از رویای بزرگ ، از آروزی دیرینه این مردم بخواهی باران ببارد . رویاهایت را دوباره به یاد بیاوری و دوباره عاشق شوی .
این روزها مردم رویاهایشان را از دست داده اند زیرا نمی توانند مثل بازیهای دوران کودکی به سادگی هر چه تمامتر چشمانشان را ببندند و آوازدرونشان را را زمزمه کنند . نمی توانند به سادگی ، ترانه چشمان خود را برای عزیزانشان بخوانند به همین خاطر است که دیگر هیجکس عاشق نمی شود ...
این روزها مردم آوازهایشان را به فراموشی سپرده اند . دیگر در انتهای کوچه تاریک شب پیرمرد تنها زیر لب ترانه شبهای بی کسی اش را زمزمه نمی کند ، مستان شبگرد به جای آواز عربده می کشند و پارسایان به جای زمزمه امید در جانمازشان تنها به خاطر "دنیا" ، به خاطر "زندگی" می گریند .
این روزها مردم آوازشان را به فراموشی سپرده اند و روزی دیگران آنها را فراموش می کنند و زمانیکه نوشته های مرا می خوانند ، برای این مردم بی آرزو و رویا می گریند .
آری چشمانشان را به سادگی هرچه تمامتر می بندند و برای تو می گریند که رویاهایت را از دست داده ای و بی آرزو به چشمان نگران زندگی می نگری .... اما روزی ترانه ای را مثل ترنم باران بر سرت می ریزم و تو عاشق می شوی ...
عاشق می شوی و شاید دیگر رویاهایت را از دست ندهی ، آرزوهایت را نفروشی و آوازهای کودکیت را فراموش نکنی ...