حدودا هفت ساله بودم که برای اولین بار بعد از تماشای یک فیلم گریه کردم ... " پاییـــزان "!
یک مرد خسته (داریوش ارجمند)، کسی که از عدالت می گریزد ، به اتومبیل خانواده ای پناه می برد که زن و شوهر به خاطر اختلافات بسیار سعی دارند از هم طلاق بگیرند . (کتایون ریاحی و امین تارخ ) مرد با زور اسلحه از آنها می خواهد که او را به روستایی ببرند ، دور ! به نام پاییزان . تا بتواند به دیدار همسرش برود . در این میان چه اتفاقاتی می افتد که در نهایت زن و مرد را مجبور می کند همدیگر را بیش از گذشته دوست داشته باشند به کنار ، یادآوری آخر داستان این روزها خیلی اذیتم می کنه ... مرد خسته که تیر هم خورده ، در پیچ آخر جاده از همسفران خود جدا می شود تا به روستای رویاهایش برود . لنگان لنگان خود را از پیچ آخـــر رد می کند اما ... دیگر طاقت ندارد . مرد نرسیده به روستایی که بهشت آرزوهایش است ، می میرد . اما حرکت دوربین ادامه دارد .... پشت پیچ جاده ... در پشت آخرین پیچ جاده که می بایست زیبا ترین روستای دنیا باشد ، پاییزی ترین روستای زیبای دنیا و زنی که از تپه بالا می آید تا به استقبال مردش برود ، هیچ چیز نیست ! هیچ چیز !
این روزها به پاییــــزان زیاد فکر می کنم و مدام از خودم می پرسم پشت آخرین پیچ جاده زندگی من چیست ؟ چشمهام رو می بندم ... همه جا ... تو صحن مجلس ، تو ماشین پشت چراغ قرمز ، تو اتوبوس ، تو راهروهای سرد مترو ! خودم رو می بینم که دارم جاده رو به سمت پاییـــزان طی می کنم . تو راه فقط یه صدا تو نفسمه ... پاییــــزان ، پاییــــزان ، پاییــــزان ... اما من به دیدار کی میرم ؟ نمی دونم . شاید بهتر باشه بگم هیچکس ! از به یاد آوردن این اسم " هیچکس " دلم می گیره ... به خودم میگم کاش تو هم بلد بودی عاشق بشی ...
نه تمام داستان این نیست یعنی تمام دلتنگی های شبانه ! بعضی اوقات خدا همچین خودشو بهت نشون میده که اعوذ بالله درست می بینی که اومده جلو روت چهارزانو نشسته و داره با ملایمت و مهربانی به وسعتی بالاتر از مهر مادر باهات حرف می زنه اونوقت از اینکه اونو تا این حد به خودت نزدیک احساس می کنی به خودت میبالی و خوشحال میشی ولی درست بعد از این لحظه است که تمام دلتنگی ها و دلشوره ها شروع میشه ... نکنه خدا قبل از این هم به سراغ من اومده باشه و من ندیده باشمش ! این فکر تو رو به سکوت می رسونه و تفکر ... با خودت هی فکر می کنی و فکر می کنی و بعد ، از اینکه تا اینجای دنیا تا این پیچ چندم جاده زندگیت اومدی به خودت و خدایی که همیشه پشت سرت بوده می نازی ! اما دلتنگی های شبانه همچنان ادامه داره ... فقط می تونی ، نصف شبها که از دلتنگی زیاد از خواب می پری و خودتو می بینی که در پیچ چندم جاده پاییـــزان تنها و خسته ، نای راه رفتن نداری ... دستهات رو به طرف آسمون ببری و بگی : خدایا منو ببخش . منو ببخش که خیلی وقتها نتونستم ببینمت که پا به پای من ، شانه به شانه من تو جاده همسفرم بودی . خدایا منو ببخش . منو ببخش که فکر می کردم تا اینجای راه تنها بودم . خدایا ! دلم برای پاییــــزان تنگ شده ... برای پاییز جدایی ها و طلوع بهار نگاه همیشگیت ... پاییزان من تهِ تهِ نگاه زیبای خداست !
راستی ، پاییـــزان تو کجاست ؟