تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
سلام به خودم !

هرقدر که کارم زیاد میشه ، دل نگرانیهام از اینکه یه روزی توی این شلوغی و همهمه ی کاری خودم رو گم کنم ، بیشتر و بیشتر میشه . خوب این وبلاگ انقدر جدی و خشک و سیاسی - اقتصادی شده که دیگه نمی تونم از خودم توش بنویسم و مجبورم برای خود خودم و خاطرات روزانه ام که ممکنه مجبورم کنه ، هر روز چند بار یه وبلاگ رو آپدیت کنم ، یه جای دیگه بنویسم و فارسی شدن بلاگر این بهونه رو بهم داد که از خودم تو اون مکان بنویسم ! البته حرف زیادی از خودم ندارم ولی در هر حال یه بهونه است دیگه !

اسم وبلاگ رو گذاشتم پشت این پنجره ها . اگه خواستی و حوصله ات شد و رفتی ، سلام من رو هم به خود خودم برسون !

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:49 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

هیچ کس به فکر پاروی این همه خاطره از ذهن فردا نیست ....

من و ندا و محبوبه در برف! این نوشته مال شب امتحان ریاضی در سال ۷۸ یا ۷۹ است که یکبار سال ۸۴ نوشتمش برای وبلاگ ولی امروز که مجبور شدم از خونه تا خبرگزاری را پیاده طی کنم و برف همه رو به سکوت فراخوانده بود ، دوباره تو ذهنم مرور شد و این بار با اندکی تغییرات جُزمی ! ...

در بارش پر از پنبه ي برف،
ردپايي در خيابان تا صحن حضور خالي مانده است.
شايد جاي پاي گرسنه ايست از تبار بي سروسامانان اين ديار بي حوصله...
شايد هم...
فضا پر از هياهوي سكوت است .
دراين سرزمين حتي؛
ننه سرماي قصه هاي كودكي هم پيري را بهانه مي كند كه لحافش را خوب نتكاند.
برف مي بارد.
ولي هيچكس به فكر پاروي اين همه خاطره از ذهن فردا نيست.
به خلوت خاطرات پناه می برم ...
ديگر نمي دانم پشت اين پنجره ها برف ، هنوز هم ميبارد يا نه .
از پشت اين پنجره ها هيچ چيز معلوم نيست .
نه بال پروانه،نه عشق سنجاقك، ونه حتي آسمان آبي .
اينجا هر قدر هم شيشه ها را بشويي آسمان آبي نمي شود.
پشت شيشه كبوتري به خيال روزي آفتابي پنجره ها را دوره مي كند.
ولي اينجا از عشق خبري نيست.
برف ميبارد .
شايد هم كمي باران.
ديگر فرقي نمي كند كه نمك بر زخم برف بپاشي يا نه
اينجا آدميان سکوت روزهای پر هیبت را به تماشا نشسته اند
ديگر چه فرقي مي كند كه عشق پشت پنجره ها در تقدس گرم زمستان باشد يا در هواي سرد خانه؟
کاش دلمان پراز خواب بي تعبير درخت سپید پوش و تجربه ی گرم كبوتر بود ...

پ.ن: امروز تا از خواب بیدار شدم و خیابون را دیدم که پرنده توش پر نمی زد بی اختیار گفتم : وای به حال قالیباف ! بیچاره قالیباف ! انگار خدا هم اعوذ بالله ، دست به دست حامیان رییس جمهور داده تا حال قالیباف رو دم انتخابات بگیره !

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 12:59 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

دوم خرداد و سوم تیر هیچ فرقی با هم نداره ...

۱: نمی دونم چرا بعضی از بچه ها توقع داشتند راجع به دوم خرداد یا سوم تیر مطلبی بنویسم می دونی معتقدم این تاریخها فقط به درد پیروزین انتخابات ها می خوره تا راجع به روز پیروزیشان بنویسند و جار بزنند . به درد من که نمی خوره . نمی دونم از میردامادی بوده یا آرمین که پرسیدند حاضری دوباره سفارت امریکا را فتح کنی ؟ جواب داده بود تو سال ۱۳۸۵ نه ولی تو سال ۵۸ اگه بودم آره ! نوشتن از دوم خرداد یا سوم تیر هم مثل همین می مونه دوبارش هم به پیروزان انتخابات رای دادم و دو بارش هم پشیمون شدم ولی وقتی دوباره فکر می کنم که اگه دوباره سال ۷۶ یا ۸۰ یا ۸۴ بشه چکار می کنم راهی جز رای به همون آدمها برام باقی نمی مونه !

۲:زندگی ما خبرنگارها مثل گنگسترها می مونه . تو یه فیلم یه با سابقه شون به تازه کاره توصیه می کرد قانون اول اینه که به هیچ کس اعتماد نکنی حتی به چشمهای خودت !
امروز به یه خبرنگار تازه کار همین توصیه را کردم ! بعدهم گفتم قانون دوم اینه که هر لحظه خودت را برای بیکار شدن ورفتن از سازمان خبری مربوطه ات آمده کنی و هیچ وسیله شخصی تو دفتر کارت نگذار که بعد برای اون میز و صندلی و یا وسیله هات دلت تنگ بشه .
حالا دارم فکر می کنم اگه یه سابقه دار و کهنه کار در مورد کل زندگی یک همچین توصیه هایی بهم می کرد چکار می کردم ؟
..... زندگی عجیب ترین پدیده ایست که تا به حال باهاش روبرو شدم ! 

۳: بعد از دو ترم مرخصی گرفتن از دانشگاه دوباره تا ۹ شب سر کلاس بودن و تا بوق سگ ! درس خوندن ها ادامه پیدا می کنه . امروز اولین کلاسم هست و دارم دعا می کنم کاش تو این مدت بوفه دانشگاه دچار تغییرات مثبتی شده باشه ! ....

۴- این روزها اصلا تو حال پست سیاسی نوشتن نیستم . یه چیز جالب به نظرم رسیده :  آهنگ "حالا راه تو دوره دل من چه صبوره " ابی را شنیده اید ؟ پسر داییم خیلی از این آهنگ خوشش میومد . من هم همینطور یه نوار کاست را از اول تا آخر با این آهنگ پر کرده بودم و صبح تا شب بهش گوش می دادم . بهش گفتم چرا همه این آهنگ را دوست دارند ، گفت : آخه همه یه عشق قدیمی یه جا آویزون دارند ! هنوز که هنوزه هر وقت این آهنگ را می شنوم ، یاد این حرف بهزاد می افتم و کلی می خندم ! حالا امروز یک آهنگ حامی را شنیدم که دست کمی از آهنگ قدیمی ابی نداره . تورو خدا ! جان من ! این آهنگ را از اینجا دانلود کن و بشنو ! به قول این هنر پیشه های تلویزیون خیلی فاز میده !

+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 13:59 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

تاثیر گذارترین ها همیشه بهترینها نیستند

تو این بازیهای وبلاگی که روز به روز داره بر تعدادشان اضافه میشه و ابعاد مختلفی از زوایای زندگی شخصی و روحیه مون را هویدا می کنه شاید گفتن خیلی چیزها درست نباشه مخصوصا اینکه بخوای بگی ادب از که آموختی از بی ادبان ! و تاثیر گذارترین آدمها تو زندگی من معمولا از اون نوع ادمهایی بوده اند که سعی کرده ام اصلا مثل اونها نباشم .
اولیش یه ادم ثروتمنده که هیچ لذتی از داراییهاش نمی بره و هیچ وقت هم خوشحال نیست دومیش شرک هست ! کارتون شرک تاثیر خیلی خوبی روی من گذاشت و اون این بود که فهمیدم دو نفر که قراره با هم راهی را بروند ، چه عشقی چه کاری و چه هر راه دیگه ای باید مثل هم باشند و یا حداقل از جنس هم باشند وگرنه دچار مشکل می شوند و یا باید اون زشته خودش را خوشگل کنه و یا خوشگله خودش را زشت کنه و در هر دو صورت یک نفر این میان زجر میکشه ! سومین نفر هم آدمی است که فکر میکنه خیلی عاقله ولی هر موقع باهاش درد و دل کردم دیدم حرفهاش خیلی پا منقلی است ! و سعی کردم اصلا تاوقتی که به همه جوانب کاری مشرف نشدم به کسی راهنمایی ندهم و به قول معروف بی خودی دهنم رو باز نکنم و توصیه های حق به جانبانه به کسی ندهم ! چهارمیش هم اینکه دوستان زیادی داشتم که درآخر کار دیدم گرگی در لباس بره بوده اند و حالا از همه این دشمنی ها تاثیر گرفته ام و چیزهای خوبی یاد گرفته ام که می تونم به جرات بگم تا حدود زیادی به دشمنانم بدهکارم ! به آدمهای سیاسی این روزگار هم بدهکارم چون به من یاد دادند تو عالم سیاست حرف راست و درست معنی نداره و تنها چیزی کهمی مونه دروغه اونهم دروغهای بزرگ !
اما یک سری از آدمها هم بوده اند که خیلی سعی کردم در برخی از موارد زندگیم مثل اونها باشم . مهمترینشون یک دوست قدیمی است که حالا دیگه شایداصلا من رو هم به یاد نیاره ولی خیلی منو برای موندن تو کار خبر و موفق شدن و موفق ماندن در کارم تشویق کرد و خیلی به من بیشتر از یک دوست لطف کرد و پشتوانه ام بود و هنوز که هنوزه دلم می خواد ازش تشکر کنم ولی خودش نمیدونه و دیگه حتی خودش را هم دوست من نمیدونه و خیلی بده که بخوای از کسی به خاطر همه خوبیهاش تشکر کنی و اون نباشه ! ولی دلم می خواد تنها از اون نام ببرم : خاطره عزیزم ازت ممنونم به خاطر تمام خاطره های خوب ... 
نفرات بعدی هم سید علی صالحی و هیوا مسیح شاعران خوب این دیار هستند که من هر بار که کتابها و شعرهاشون را می خونم بی اختیار عاشق می شم .


ما آدم‌های بيکارِ اين حدود،
ما شاعرانِ بزرگِ اين باديه ... بر اين باوريم
که در انتهای هر سطری
که پيش آمده است،
سه نقطه‌ی ناتمام نهاده‌ايم.
يعنی يکی بدون پُرس و جو ... عاشق است
يکی آلوده به آوای نور،
و من که در خوابِ سومين ستاره
مانده‌ام چه کنم با اين همه نقطه‌ی ناتمام!


در آخر باید بگم اونقدر که از کتابها الهام گرفته ام و تاثیر روی من داشته اند ،از آدمها تاثیر نگرفته ام . شاید این یک عیب بزرگ باشه ولی برام خوشاینده !

پ.ن: این خبر و این عکس هم خیلی تاثیر بدی تو روحیه ام گذاشت . نمی دونم چرا با دیدن این عکسها و خبرها حس می کنم دارم خورد می شم و پیر.

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 12:10 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

خودش داره زجر میکشه . کمک!

با خوندن کتاب کیمیاگر از پائولو کوئیلو تصمیم گرفتم رویاهام رو دنبال کنم و به خواست مادرم برای خوندن یه رشته مهندسی تو دانشگاه (هر رشته ای که شد فقط مهندسی باشه ! ) تن ندهم و تمام مکافات های عملم را هم به دوش کشیدم و از سال 78 کارم رو تو باشگاه خبرنگاران جوان شروع کردم همیشه سعی می کردم کاری کنم که دچار روزمرگی نشم و در این راستا کار تو روزنامه های مختلف را هم در راستای کار باشگاه شروع کردم اما نمیشد و روزگاری بود که تو هر روزنامه ای فقط دو ماه میشد کار کرد و بعد بسته می شدند .با گذشت 5 سال تو شهریور ماه 82 بود که با خوندن کتاب "چه کسی پنیر مرا برداشت" تصمیم گرفتم دنبال جای دیگری برای دنبال کردن اهدافم باشم تا اینکه سر از خبرگزاری موج دراوردم . اون موقع اومدن به موج برام مثل یه معجزه بود . بزرگ شدم از ۱۹ سالگی پریدم به ۲۴ سالگی، رشد کردم و همونطور که سنم بیشتر می شد سابقه حرفه ای شدن تو کارم هم بیشتر تا جاییکه الان دو تا ۲۰۰ صفحه ای بایگانی نوشته هامه ولی حالا درست بعد از نزدیک به پنج سال از کارکردن تو این خبرگزاری فکر میکنم به جای اینکه به سرزمین آرزوهام اومده باشم ، بر اساس یه رو دست خوردن افتادم تو همون دامی که قبلا تو باشگاه توش افتاده بودم . یعنی روزمرگی و بی انگیزگی و دیدهنشدن و به هیچ انگاشته شدن !
حالابعد از گذشتن فصل تغییر و تحولات و جابجاییها (به قول اکبر منتجبی )در مطبوعات حس می کنم سرم بی کلاه مونده . نباید دچار عـِرق خاصی برای خبرگزاری می شدم که داره منو ریزه ریزه به عدد صفر می رسونه؛  به 10 سال قبل !
کتاب دیگه ای خوندم . کتابهای دیگه ای خوندم که سعی کردند راه زندگیم را تغییر بدهند . هفت عادت مردمان موثر ، قانون توانگری، یا .... نه باید کتاب تجربیاتم را میخوندم تا بفهمم نباید برای کسی بمیرم که حاضرنیست برام حتی یه تب کوچولو بکنه!
برای یه نامه گرفتن برای دریافت وام از یه بانک اشکم دراومد و نامه زمانی توسط امور مالی خبرگزاری به دستم رسید که دیگه به دردم نمی خورد . این اولین محرک بود . حقوق دبیرهای خبرگزاریهای دیگه چقدره و ما کجا وایستادیم حتی از خبرنگارهای پارلمانی دیگه هم کمتر. این دومین محرک که البته برام زیاد مهم نبود ولی کم کم مهم شد چون دیدم حقوق کم به معنای این نیست که من قدر تو رو می دونم ولی پول ندارم ، به معنی اینه که تو اینقدر می ارزی ! من تو رو بزرگت کردم پس ازت حق العمل می گیرم ! سومین محرک هم چرا نباید اعتراف کنم ؟ مثل خر کار کردن و مثل مورچه دیده نشدن !
حالا تصمیمم را گرفته ام ولی مثل همیشه سرم بی کلاه مونده . این دفعه ، کتابی زندگیم را تغییر نداده اینقدر از فکر فردا و روزنامه های بسته شده ترسیدم که حالم از این همه ترس به هم می خوره .... باید به فکر خودم باشم . خود روزنامه نگارم ، خود خبرنگارم اون خود خودم که همیشه عاشقشم !... چون داره بد جوری زجرمیکشه ... باید یه فکری به حالش بکنم. تا حالا خیلی چیزها را به خاطر خوب بودن و در رفاه بودن اون خود خودم تحمل کردم ولی حالا افسرده است و داره از این زندانی شدن زجر میکشه . باید کاری بکنم کارستون !

+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 17:4 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

جشنواره شیش انگشتی رسانه های دیجیتال

نمی دونم این نماد دست شیش انگشتی برای نرم افزار های چند رسانه ای تو نمایشگاه رسانه های دیجیتال چه معنی می تونه داشته باشه !
در هر صورت نمایشگاه سوت و کور و خلوت رسانه های دیجیتال در حال برگزاری است . روز پنجشنبه به هوای سر زدن به غرفه موج تو این نمایشگاه با این خیال که این نمایشگاه هم مثل نمایشگاه مطبوعات از اقبال خوبی برخوردار شده راهی نمایشگاه شدم ولی غیر از سالن نرم افزار های بازیهای رایانه ای که پر از بچه های مدرسه ای بود که داشتند با یک خر دور دهات برره را دور می زدند ، هیچ سالن دیگه ای شلوغ نبود . بیشتر از نیم ساعت هم تو سالان 14 و 15 یعنی سالن خبرگزاریها و بلاگر ها دووم نیاوردم و از خلوتی و بی سر و صداییش دلم گرفت !
خوب نمی دونم معنی حضور بلاگرها در این نمایشگاه در حالیکه فضای غرفه ها متری 35 هزار تومان بود چی می تونه باشه . مثلا آدم این همه خرج کنه که بره تو نمایشگاه غرفه بگیره که چی را عرضه کنه ؟ همونطور که انتظار می رفت بیشتر این سرویس دهندگان به بلاگ ها بودند که در نمایشگاه حضور داشتند اما وبلاگهای پولدار هم از بی پولها و عادی ها شناخته می شد مثل مبارزین یا انجمن وبلاگنویسان مسلمان و .... که معلوم نیست این پولها را از کجا میارند ! ولی از همه چیز جالب تر کاریکاتورهای نمایشگاه بود که از همشون عکس گرفتم !

 

+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 12:11 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

بابا فرهیخته !

کتابهام دیگه همه جا دیده می شد . رو میز کامپیوتر ، تو کمد لباسی ، زیر تخت و تو آشپزخونه ! بالاخره باید یه جوری جمع و جورشون می کردم . دل و زدم به دریا و رفتم که یه کتابخونه درست و حسابی بخرم . اول حسن آباد ... نه کتابخونه خونگی و درست و حسابی نداشت . بعد یافت آباد ... اینجا همه می گفتند باید بوفه بخری بعد تبدیلش کنی به کتابخونه ! حتی کارم به دلاوران هم رسید ولی خبری از کتابخونه نبود . مثل اینکه تو این مملکت برای قشر فرهیخته فرهنگی اصلا یک کتابخونه هم پیدا نمیشه !!! (نمی خواد تو بگی خودم می گم : بابا فرهیخته ! بابا فرهنگی ! )
بعد یکدفعه به ذهنم رسید ای بابا یار در خانه و ما گرد جهان می گشتیم ! درست تو ساختمان سامان که تو بلوار کشاورز است منبع کتابخونه است . رفتم اونجا و یک کتابخانه زیبا و جادار را پسندیدم ولی هنوز پولش جور نشده بود و تا تصمیم قطعی ام را هم بگیرم شد یک هفته و بعد از یک هفته کتابخونه 300 هزار تومانی شده بود 350 هزار تومان ! اعصابم حسابی خرد شد و وسط قرار داد با عصبانیت مغازه را ترک کردم و با افسردگی تمام راهی حسن آباد شدم تا از همون کتابخونه های اداری بخرم ! ولی تو اولین مغازه همون کتابخونه ای را که تو برج سامان پسندیده بودم دیدم با قیمت .... تو میگی چند بود ؟ خدا بهم رحم کرد که اونجا معامله نکردم و دوباره رفتم حسن آباد . قیمتش 245 هزار تومان بود یعنی نزدیک 100 هزار تومان ارزونتر و با همون کیفیت . خلاصه خریدمش و لعن و نفرین گرون فروشی موند برای مغازه برج سامان !
الان کتابهام دیگه یه خونه درست و حسابی و قشنگ دارند و به خاطر اینکه تا حالا سه بار زندگیم به خاطر خوندن سه تا کتاب با تغییرات گسترده و بسیار مثبتی همراه شده از اینکه این دوستان مهربونم را تو جای خوشگلشون می بینم حسابی خوشحالم .
کتاب دوست خوبیه . از من به تو نصیحت ، قدرش رو بدون ....

پ.ن: یک وبلاگ انگلیسی راه انداختم برای تمرین نوشتن به زبان انگلیسی .می دونم جمله هام پر از اشکاله و یا اینکه اصلا موضوعات خوبی را انتخاب نکردم و ممکنه با خوندنشون حسابی بخندی ! ولی این یکی از سیاه مشق ، سیاه مشق تره ! یه تمرین کوچولوهه ....

+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 11:30 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

تا اطلاع ثانوی ایرانی باقی می مونم !

امروز اتفاقی به وبلاگ چند تا از دانشجوهای اونور آبی یا بهتر بگم مهاجران و دانشجویان ایرانی مقیم کانادا و امریکا سر زدم و داشتم وبلاگ اونها رو با وبلاگ وطنی ها  مقایسه می کردم ! میدونی چیه ؟ به این نتیجه رسیدم که ما خیلی سیاه می نویسیم . به خصوص خبرنگار ها ولی به خودمون حق میدم وقتی راجع به ابتدایی ترین نیازهای اجتماعی و سیاسیت (مثل ساعت رسمی کشور و ساعت کاری بانکها و حجاب و وام ازدواج و خرید وسایل خونه و ماشین و قیمت مسکن و غیره و غیره و غیره )باید همش به نقد دولت بپردازی و اینقدر سرکوفت بزنی تا یه جوونمردی پیدا بشه یه کاری انجام بده و یا وقتی که همه دارند بی سر و صدا سر همدیگه داد می زنند (اشاره به حوادث دانشگاهها! ) دیگه چه حوصله ای برای سفید نمایی باقی می مونه که بخواهی راجع به "زندگی" بنویسی ؟
وبلاگ نویسیمون هم شده مثل ترانه سازیها و آهنگ ساختن هامون . میدونی بچه های ایرانی مشکلاتشون زیاد شده . وقتی همش تو شعر های عاشقانه به جای فدات شم ، دوست دارم عزیزم و خلاصه کلی قربون صدقه رفتن شاعرانه میگی : برو گمشو الهی بمیری بیام سر جنازه ات تف بندازم تو گورت !، الهی دیگه نبینمت و هزار تا فحش دیگه که این روزها داره بر ابعاد و حجم این فحشها اضافه میشه ، دیگه  از عشق های دم دستی این نسل شروع کن ،(وقتی عشق هم درست و حسابی باشه و به زندگی و معیشت ختم بشه که واویلاست )چه توقعی می تونی از  سیاست و اقتصاد و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه داشته باشی ؟! 
اگه بتونم ، بتونم ، بتونم و هزار بار دیگه اگه بتونم می خوام یه چند مدت نه یادداشتی واسه خبرگزاری و روزنامه ها بنویسم و نه پست سیاسی و اقتصادی تو این وبلاگ . می خوام راجع به زیباییهای زندگی بنویسم . شاید هم یه سفر دور دنیا برم یک لب تاب بخرم با یه دوربین دیجیتال و همش از قشنگی های دنیا بنویسم البته اگه بتونم یه مرفه بی درد بشم ! یکی که دوست داره ایرانی باشه و در عین حال دوست داره زندگی کنه ! ولی فعلا که پام تو خاکه و تا اطلاع ثانوی می خوام ایرانی باقی بمونم با همه مشکلاتش .... تا اطلاع ثانوی وبلاگ ها و زندگیمون مشکی است . البته نه از نوع مشکی رنگ عشقه !!!!

پ.ن: وایستا دنیا می خوام پیاده شم ! (مثل اینکه درصد رضا صادقی خونم رفته بالا . باید نوارهای تو ماشین را جمع کنم جاش رادیو جوان گوش کنم ! )

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 14:21 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

....How do you spend your life

این روزها تو همه این شلوغیها و خبرهای بودجه ای و ترافیک شبهای عید و هزار تا فرصت دیگه ای که ندارم و دارم به این دو تا جمله فکر می کنم که هر دوتاش را هم از یک ترانه به زبان انگلیسی شنیدم . اولیش را نمی تونم ترجمه کنم چون تمام معنا و مفهوم عمیق جمله از بین می ره ولی دومی را ترجمه کردم .

* how do you spend your life ?

spend:خرج کردن ، صرف کردن ، پراخت کردن ، تحلیل رفتن قوا ، تمام شدن !

* گفتی رو محیط دایره زندگی می کنی ،هرچه ازم دور تر بشی بهم نزدیکتر شدی ، دارم فکر می کنم قطر این دایره مگه چقدره که سالهاست ازم دوری ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:59 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

سیمرغ جشنواره فجر خورده شد !

من از هر کاری که نتونم اون رو به نحو دلخواهم انجام بدهم بدم میاد ! دست خودم نیست از بچگی همینطور بودم ! یادمه اصلا هیچ وقت یه نقاشی درست و حسابی نمی تونستم بکشم و به خاطر همین از نقاشی به شدت متنفر بودم ! این اواخر هم به خاطر اینکه نتونستم تار زدن را یاد بگیرم از هر چی موسیقی سنتی ،متنفر شدم ! نمی دونم ،آدم حسودی نیستم ولی می تونم بگم این یه واکنش به حسودیم به اونهایی است که یاد گرفتن !
حالا این را واسه چی گفتم ؟ امسال از جشنواره فیلم فجر 4 تا بلیط از یه فیلم مزخرف بهمون رسید که بچه های سرویس سیاسی با هم بروند فیلم را ببینند ولی من که وقت نداشتم و داشتم تند تند گزارش بودجه تایپ می کردم ، بچه های دیگه هم یه جای دیگه سرشون گرم بود ! از سرویس سیاسی فقط یه بنده خدایی رفت که اونهم به زیباترین شیوه ممکن عصبانیتش را به خاطر بلیط خوب گیر نیاوردن خالی کرده بود و کل بچه های سرویس حسابی عقده هامون را سر جشنواره فیلم فجر و بلیط هاش درآوردیم !
بله آقایون و خانمهای عزیز و هنر دوست ! سیمرغ جشنواره فیلم فجر توسط بچه های سرویس سیاسی خورده شد !
ماجرا از این قرار بود : بابک که دیده بود فیلم خوبی تو سینما نیست ، بلیط ها را فروخته بود و با پولش یه مرغ کنتاکی گرفت همه خوردیمش ! خداییش این عقده مون به بهترین نحو ممکن خالی شد ! احساس خیلی خوبی دارم !

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 9:48 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

زندگی دوباره ...

فکر کنم حدود شش یا هفت سال پیش بود که برای یک دوره کوتاه نویسندگی تو رادیو ثبت نام کرده بودم راستش را بخواهی زیاد از اون دوره چیزی بیادم نمیاد ولی این جمله از استادمون هر از گاهی یادم می یاد  که می گفت نویسنده ها  ممکنه نگاهشون به دنیا انقدر تیره و تا بشه که دیگه نتونن مطلبی بنویسن و این جور مواقع فقط یک راه برای نجات نویسنده وجود داره و اون اینه که صبح که از خونه بیرون میاد فکر کنه این آخرین روزی است که می تونه شاهد دنیا باشه و شب می میره ...
فکر کرن به مرگ هم سخته چه بره به اینکه بخوای به خودت بقبولانی که داری می میری . ولی من هر از گاهی که خیلی خسته ام این کار را می کنم و فکرش را بکن .... همه چیز برات تازه میشه . حاضری برای هوای آلوده تهران جون بدی ، حاضری هر کاری بکنی که شاید فردا هم بتونی نیم ساعت تو ترافیک بمونی ... عاشق مردمی میشی که تا دیروز از دیدنشون حالت به هم می خورده، دوست داری تا می تونی نگاه چهره مادرت بکنی و هر چی نگاه میکنی سیر نمیشی ، کفشهای کهنه ات را به نوها ترجیح میدی چون خاطره بیشتری باهاشون داری ، دلت می خواد داد بزنی به دنیا بگی هنوز همه چیز این دنیا را دوست داری ....
اما امروز .... امروز که می خواستم دوباره اینطوری فکر کنم گریه ام گرفت و به شدت ترسیم . راستش رو بخوای این دنیا را با همه بدیهاش دوست دارم و از اون مهمتر ، من از مرگ می ترسم .... حتی از یادآوری اینکه آدمها بالاخره می میرند دیوونه میشم و گاهی فکر می کنم پیامبر (ص) چطوری می تونست امتش را اینقدر زجر کش کنه که بهشون گفته بود وقتی زیاد غمگین هستید و یا خیلی شادید به گورستان برید .
آره درسته می دونم این دنیا خونه ما نیست .... 
آره درسته می دونم آدم نمی تونه یک لحظه حتی برای یک لحظه تو این دنیا آرامش داشته باشه ولی من از خونه واقعیم می ترسم ! حتی از یک اسباب کشی ساده ساده ...
این مطلب را برای چی نوشتم ؟ برای اینکه بگم : اگر دلت گرفته هیچ وقت به مرگ فکر نکن ! سعی کن به زندگی دوباره فکر کنی ! خلاصه کلام محمـــــــد (ص) همین بوده به خدا !

+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 9:13 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

شب یلدا و مورچه خانوم !

فکر جالبیه . این ابتکار شب یلدا را می گم ولی آخه آدم که هر چیزی را نمی تونه بگه ! من خیلی حرفهای نگفته و راز ها و سر های عجیب غریبی دارم که نمی تونم هیچ کدوم را بگم ولی چند تاش را که خنده داره و یه جورایی میشه گفت ، میگم .
1- چند سال پیش برای چند ماه اسباب کشی کرده بودیم کرج و بعد از 7 ماه برگشتیم تهران . حدودا چند هفته ای از برگشتنمون گذشته بود و من که شب از باشگاه خبرنگاران باید برمی گشتم خونه به جای اینکه سرویس میدان جمهوری را سوار شوم رفتم سرویس کرج را سوار شدم و تو راه هم کلی واسه خودم فکر کردم که کاش میشد برمی گشتیم تهران و این همه بدبختی راه را نمی کشیدم ! بعد که رسیدم میدان اصلی کرج و پیاده شدم فهمیدم که ما چند هفته ای میشه اومدیم تهران و اصلا نمی فهمیدم ساعت 9 شب تو میدان اصلی کرج چه غلطی می کردم!
2- یه راز دیگه هم اینه که بر خلاف انچه که یک خبرنگار باید باشد ، من به شدت خجالتیم . یعنی وقتی وارد یک محیط تازه میشم احساس غریبی می کنم و باید چند مرتبه با خودم تکرار کنم "این برنامه فقط برای تو برپا شده" ، "این برنامه فقط برای تو برپا شده تا خبرش را پوشش بدی" تا بتونم راهی شم برم سوال بپرسم و یا خبر تهیه کنم ! و به همین خاطر هست که مجلس بهترین جا برای کار کردن منه چون سالهاست که باهاش آشنام !
3- نمی دونم این عادت خوبه یا نه ولی من خیلی مراعات حال دیگران را می کنم یعنی وقتی کسی خوابه اصلا سر و صدا راه نمی اندازم و یا حتی روزنه ای از نور را هم روشن نمی کنم تا مبادا طرف از خواب بیدار بشه ودلیلش هم اینه که خودم با صدای بال پشه و یا روزنه ای نور از خواب می پرم . دیشب بعد از اینکه چراغها را خاموش کردیم و خوابیدیم یادم افتاد قرصم را نخوردم و از میون قرصهایی که بقل دستم بود سعی داشتم بدون روشن کردن چراغی قرص خودم را پیدا کنم . نتیجه این شد که 30 دقیقه تمام داشتم نایلون قرصی را می گشتم و آخر سر هم با روشن کردن چراغ موبایلم تونستم پیداش کنم !
4- خوب داریم به مرحله احساسیش می رسیم ، راستش را بخواهی این را تا به حال به هیچکس نگفتم ولی حالا دیگه میگم : دوست ندارم با اطرافیانم و حتی دوستانم رابطه احساسی داشته باشم . یعنی بهشون وابسته شم و یا دوستشون داشته باشم . از این منظر هم خیلی ها منو به سرد بودن و یا بی تفاوت بودن متهم می کنند ولی نمی دونند که من اگه کسی را دوست داشته باشم توقع زیادی ازش دارم و می ترسم که مبادا با حرکتی کوچیک به شدت ناراحتم کنه به خاطر همین که خودم حساسم سعی می کنم دوری کنم تا گزندی به خودم نرسه !
5- یه مورچه سالها به یک مورچه دیگه ای دل بسته بود ولی بعد که تمام عزمش را جزم کرد تا بره بهش بگه چقدر دوستش داره ، دید سلف چاییه !
من هم از آقایان و خانمها : احسانه ، بهروز شجاعی ،  امیر رضا خادم ، محمود احمدی نژاد  و ایمان دعوت می کنم که در جشن ما حضور یابند !

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 13:47 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

پاییزه پاییزه !

 

نمی دونم چرا از نوشته قبلی من این تصور برای همه به وجود اومد که من افسرده و غمگین شدم ولی می خواستم بگم از هر زمان دیگه ای امیدوار تر و شاداب ترم و به خاطر خبر خوشی که می دونم در راهه منتظرم و با سکوت دارم این دوران انتظار را سر می کنم ولی این روزها تو تهران انقدر هوا خوبه و خنک که این سکوت نیز به هوارهای خوشحالی تبدیل شد !

بعضی ها میگن چون من متولد پاییزم هر روز که از این فصل تابستان میگذره و به پاییز می رسیم روحیه من هم بهتر میشه و بیشتر زندگی می کنم ولی خداییش نفس کشیدن تو این هوا نعمتیه ! تا به حال شده به قول یکی از بچه ها، یک یخ دور دلت بشکن بزنه و قر بده و بگه : آخ جون آخ جون ؟!

حوصله حرف زدن از سیاست و دولت و مجلس را ندارم همینقدر که هی هر روز تو خبرگزاری دارم از این مطالب می نویسم و براتون اینجا هم میگذارم بسه . می دونم تا میایید تو این وبلاگ یاد بنزین می افتید و حالتون از من و این بنزین و بازیهاش به هم می خوره گرچند تازه داره ماجرا ابعاد تازه ای به خودش میگیره و تا چند وقت دیگه دعوای علنی مجلس و دولت را شاهد خواهیم بود ! ولی فعلا با همین چرت و پرت گوییهای روزانه من سر کنید تا ببینم اصولا چه کاره ام و با مطالب بهتری در خدمتتون باشم .

راستی از روز جمعه هفته گذشته که برای اولین بار در عمرم یک سوسک بزرگ را کشتم به این نتیجه رسیدم که خیلی از کارهایی را که تا حالا نمی تونستم انجام بدم و فکر می کردم محاله ! میشه انجام داد .... خدا رحم کنه مگه نه ؟

پ.ن.۱: کامران نجف زاده هم به جمع وبلاگنویسان پیوست . 

پ.ن.۲: از این عکس هم لذت ببرید !

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 10:27 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

آرامش قبل از طوفان !

بعضی وقتها دلت می خواد با یکی راجع به همه چیز حرف بزنی . وقتی می گم همه چیز یعنی "همه چیز" از تعطیلی مجلس و روزهای کسل خبرگزاری ، بسته شدن شرق و احتمال دراومدن یه روزنامه ای به اسم روزگار با کادر شرق به جای اون و در عین حال بیکار شدن عده زیادی از روزنامه نگاران "شرقی" و "ایرانی" و خبر توقیف اعتماد ملی به عنوان دومین روزنامه قربانی هیات نظارت بگیر تا غروبها نشستن رو پشت بام خبرگزاری و آرزوی شازده کوچولو شدن برای تماشای 43 مرتبه غروب آفتاب تا پرونده هسته ای و جوک پناهندگی خاتمی تو امریکا ! و یا حتی چاله چوله هایی که شهرداری تو خیابون ولی عصر برای جهاد 137 ای ایجاد کرده و یکبار با مخ داشتی می رفتی تو جوب که همزمان یه موش هم از زیر پات رد شده و از ترس افتادی تو خیابون نزدیک بوده بری زیر اتوبوس شرکت واحد !
یا از این حرف بزنی که قدیم تر ها هر کی میگفت تو دوست درست و حسابی هم داری ؟ به این فکر می کردم که دوست درست و حسابی اونه که سرت رو بزاری رو شونه اش و زار زار گریه کنی و فردا صبح ببینی باز هم رفیقته ! از این همه غم و غصه ات خسته نشده که بگذاره بره ولی حالا می گم دوست یعنی کسی که جواب سلامت را از ته دل بده ! یا حتی از دختر همسایه بگی که .... می دونی خواهر ! ......
بگذریم مجال واسه حرف زدنها و نوشتن ها زیاده ولی نمی دونم چرا این روزها اصلا حرفم نمیاد ! و بر حسب اتفاق دلیلش هم اصلا خستگی و افسردگی نیست و هنوز هم عاشق نشدم ! دلیلش اینه که هیچ حرفی دیگه ارزش گفته شدن یا نوشته شدن را نداره ! گاهی اوقات وقتی از خدا یه زندگی تازه میخوای انگار یه فرشته در ِ گوشت آهسته یه حرفی را نجوا کرده باشه ! ساکت و ساکت و ساکت میشینی یه گوشه و زندگی را تماشا می کنی تا اینکه این روزهای تکراری هر روزه برای یه خبرنگاری که کارش معمولی ِ معمولی شده درست مثل بقالهایی که هر روز جلوی روشون زنها و پیرمردها واسه یه شیشه شیر یارانه ای با هم دست به یقه میشن ! می مونه و تو فقط داری به زندگی نگاه می کنی و به اون فرشته نجوا کننده قول دادی حرفی نزنی ، ساکت باشی و آروم تا حوادث روزگار بیان و برن ، بیان و برن تا اینکه یه روز هم به نام تو رقم بخوره !
بعضی وقتها فقط باید سکوت کرد و منتظر بود تا .... از این آرامش نشآت گرفته از زندگی تکراری خوشم میاد ولی می ترسم ... می ترسم آرامش قبل از طوفان باشه ! به قول ایلیا ایرانی یه خبرنگار ساده سیاسی که تازه به جمع خبرنگاران وبلاگنویس پیوسته می خوام بگم زندگی عجیب ترین پدیده ایست که تا به حال باهاش روبرو شدم !

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 16:34 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

سه داستان معمولی ولی واقعی

*دختر رو صندلی اتوبوس نشسته بود و تند تند یه چیزی را با مداد تو دفترچه کوچیکی یادداشت میکرد . از تو کیفش یه خودکار درآورد و با خط درشت نوشت :«امروز یه کپی شناسنامه ات می تونست خیلی از مشکلاتم را حل کنه ولی نمی دونم چرا این "هیچ وقت نبودنت " باید هر روز و هر روز جلو چشمم بیاد ... می خوام بگم : خیلی نامردی ! » بعد هم دفترش را مثل اشکهاش جمع کرد و از شیشه اتوبوس به خیابون زل زد !
هاج و واج نگاهش می کردم که گفت : دیدی چی نوشتم ؟
در یک آن از خودم خجالت کشیدم . گفتم : ببخشید ! همینجوری نگاه می کردم قصد فضولی نداشتم .
جواب داد : مهم نیست ! برای بابام می نوشتم وقتی بچه بودم ترکمون کرد . حتی یه کپی شناسنامه هم ازش نداریم ! امروز یه کار داشتم که احتیاج به کپی شناسنامه پدرم داشت . مسئولی که باید کارم را راه می انداخت گفت خانوم شما که پدرتون همکارمونه یه کپی شناشنامه اش را برامون بیارید کارتون یک روزه انجام میشه !
گفتم : حالا چرا اینها را می نویسی ؟ می خوای یه روزی بهش نشون بدی ؟
گفت : نه می نویسم که هیچ وقت فراموش نکنم چه بلایی به سرمون آورده . اینجوری خالی میشم . ولی اگه یه روز ببینمش از کنارش بی تفاوت رد می شم . هیچی هم بهش نمی گم . حتی تو صورتش تف هم نمیندازم ! مطمئنم اینجوری بیشتر می سوزه ...
دوباره به بیرون از پنجه زل زد و گفت : می دونی تو دین ما حقی که پدر و مادر باید به بچه شون ادا کنند چیه ؟ انتخاب اسم خوب و تربیت بچه ! خوب از نظر دینی پدرم کارش را خوب انجام داده . اسمم را گذاشته زینب تا تحمل این زندگی را داشته باشم و صبور باشم . با رفتنش هم کاری کرد که به بهترین نحو ممکن تربیت بشم و رو پای خودم وایستم !
**از پله های مغازه که میومدم پایین یه بچه 6 یا هفت ماهه ای را دیدم که بغل باباش بود . یه جوری نگاهم کرد که انگار یه کارد فرو کرده باشن تو قلبم . نمی تونم طرز نگاهش  را فراموش کنم . نمی دونم بگم غمگین بود یا نگران یا عصبانی ! اره همون بچه 6 ، 7 ماهه یه جوری نگران نگاهم کرد ! انگار از یه مسئله ای می ترسید ... راهم را کشیدم و رفتم . از خیابون رد شدم و رفتم تو مغازه بعدی داشتم فکر می کردم مگه میشه یه بچه 6 ، 7 ماهه نگران باشه ؟ اعصابم خورد شد . برگشتم طرف مغازه اول نمی دونستم می خوام چکار کنم ولی باید یک بار دیگه می دیدمش . دور مغازه یه عده جمع شده بودند و می خندیدند . رفتم در مغازه دیدم پدر و مادر بچه دارند جلوی اون همه جمعیت بلند بلند دعوا می کنند . حالا دیگه دلیل نگرانی نگاه بچه را خوب می فهمم ...
*** یکی از بچه های دانشگاه که با خانمش همکاره می گفت رفتم ماموریت و وقتی برگشتم دیدم خانمم خودش را منتقل کرده به یک قسمت دیگه . اولش فکر کردم به خاطر اختلافاتمونه ولی بعد که تحقیق کردم دیدم دوست پسر قبلیش تو اون قسمت کار می کنه ! آهی کشید و گفت : حیف که عاشقشم !

پ.ن: وقتی کم حرف بزنی و خوب گوش کنی و راز کسی را هم فاش نکنی ، میشی سنگ صبور مردم  !

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:9 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

خداحافظی به زیبایی سلام دوباره !

خداحافظ همین حالا ،همیـن حالا که من تنهـــام
خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمـام
خداحافظ کمی غمگیـن به یاد اون همـــه تردیـــد
به یاد آسمــونی که منـو از چشـــم تو می دیـــد
اگه گفتــم خداحافظ نه اینکه رفتنـت ساده است
نه اینکـه میشـه باور کرد دوباره آخر جاده اسـت 
خداحافــــظ واســه اینکه نبنـــــدی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همیـــــنه رســم این دنیـــــا 

این آهنگ را از اینجا دانلود کنید و به این فکر کنید که ما همیشه فکر می کردیم همیشه سلام ، زیبا و خداحافظی آخر ،غمگین و ناراحت کننده است ولی گاهی اوقات چقدر یک خداحافظی ساده می تونه برای تمام عمر خاطره خوبی براتون به جا بگذاره و زیبا باشه . این آهنگ را تقدیم می کنم به ناتانائیل دوست خوبم و می خوام بهش بگم همیشه از دست دادن یک دوست خوب دردناک نیست و باید در عوض باید به این فکر کنی که چقدر می تونی خاطرات زیبایی را که ازش داشتی تو قلبت نگه داری و برای یک عمر اون خاطرات را عاشقانه دوست داشته باشی . در صورتیکه هیچ وقت نمیشه امید داشت با موندن اون دوست ، این خاطرات خوب به خاطرات بد تبدیل نشه .
می دونی این مطلب را می نویسم نه به خاطر ناتانائیل بلکه برای تمام کسانی که به خواست و اراده خدا که همواره بهترینها را برامون می خواهد بی اعتنایی می کنند و حاضر نیستند کسانی را که دوستشان دارند حتی به رغم اینکه سرنوشت و خواست خدا ، جدایی ها را می طلبد ، از دست بدهند و نمی دونند که خدا همواره بهترینها را براشون می خواد .... می دونی تو سخت ترین شرایط روحی باید به خواست خوب خدا اعتماد داشت . به سرنوشت خوبی که خدا برای تک تکمون رقم زده اعتماد داشته باشیم و به خدا ...
می خوام این سوال را ازت بپرسم که در سخت ترین شرایط ، چقدر به خدا اعتماد داری ؟

+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 12:17 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

مارک آنتونی در مدار 140 درجه !

گفتند: بزرگترین تفریح ، کار است . البته من به جز این بزرگترین تفریح خطرناکم که تمام زندگیم را در برگرفته جدیدا یه تفریح دیگه هم پیدا کردم ! اون هم سرسره بازی در بزرگراه یادگار امامه ! نخند ! نمی دونی من چقدر این بزرگراه را دوست دارم ! درست مثل سرسره می مونه . ماشین تا بالای سعادت آباد خودش را برسونه درجه حرارتش رفته بالای بالا و اگر کولر هم روشن باشه ممکنه جوش بیاره ولی بعد از فرحزاد که بزرگراه یکدفعه تموم میشه و می خوری به بن بست اگر دوباره با سرعت 140 برگردی سر خیابون آزادی و با صدای بلند این اهنگ مارک آنتونی را تو ماشین گذاشته باشی و مشغول خوردن لواشک ترش فرحزادی هم باشی می فهمی یه تفریح دیگه ای غیر از کار هم وجود داره !
امروز که رفته بودم بعد از آخرین امتحان دانشگاه یه دلی از عزای لواشک های فرحزاد در بیارم موقع برگشتن اصلا حواسم نبود که دیگه سرعت ماشین تو این سرسره داره از 140 هم رد میشه !یکدفعه نگاه کردم دیدم دارم بلند بلند با این اهنگ مارک آنتونی (تو رو خدا برو ببین چیه !)آواز می خونم که :

DO you believe in loneliness? I do not . thats why I found you and never let you go ..... 

بعد هم به خودم می خندیدم که بزار اول پیداش کنی بعد بلند بلند بزن زیر اواز که پیدات کردم و نمی زارم از پیشم بری ! با این فکرصدای نوار را کم کردم و از سرعت 140 تاییم هم کم کردم و مثل بچه ادم برگشتم خونه و خوابیدم !
به این فکر می کردم که اگر اینجا ایران نبود و هر کشور دیگه ای غیر از ایران بود و پلیس منو با این سرعت می دید چکار می کرد ؟ خداییش سوال خوبیه ها ! اگر آلمان بود پلیس بزرگراه همون کبری یازده یا تام خوشگله منو به اتهام آدم ربایی و بمب گذاری تو کارخونه های خودرو سازی دستگیر می کرد ! اگر هم امریکا بود اولش بازداشتم می کردند بعد تو ماشینم یک عالمه کوکایین با یه اسلحه پیدا می کردند ! ولی اگر سرعتم تو همین ایران و تهران یه ذره از این بالاتر بود پلیس جلوی ماشینم را نمی گرفت و کاریم هم نداشت ولی موقع گرفتن برگه خلافی ماشین تو همون تاریخ یه برگه جریمه به اسمم نوشته بودند به جرم حمل حیوان در جاده چالوس 15 هزار تومان جریمه !
تمام این فکر ها در خواب بود به خاطر همین بود که با صدای خنده خودم از خواب بیدار شدم !

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 20:40 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

و اما عشق ...

نازی گفت : اینها چیه می نویسی ؟ از عشق بنویس و من با صلابت تمام جوابش را دادم که : از چیزی می نویسم که وجود داشته باشه !
این روزها از این گفته ام سخت پشیمونم ...
شادی و شهرام اتفاقی با هم آشنا شدند و بعد از تمام مسائلی که سر راه ازدواجشون وجود داشت و باعث شد 4 سال انتظار بکشند،  بالاخره به هم رسیدند مثل تمام مردم عادی دیگه و تو یه روز عادی مثل روزهای دیگه ... اما اونها به همین زندگی عادی راضی نبودند و به دلیل اینکه مادر شهرام که از پدرش طلاق گرفته بود و در امریکا زندگی می کرد تصمیم گرفتند به این کشور مهاجرت کنند . شهرام 6 ماه بعد از عروسی درست هنگامی که تمام فامیل می گفتند هیچ عروس و دامادی مثل شادی و شهرام نیستند ، اینها لیلی و مجنون دوم هستند ، برای کارهای اداری و اجرایی و دیدن مادرش به امریکا رفت اما فقط تونست برای خودش گرین کارت بگیره و اگر می خواست منتظر انجام شدن کارها از مجرای قانونی و اداری خودش باشه یک روز چشمهاش را باز می کرد و می دید که سالهاست شادی را ترک کرده ... بنابراین در عین حال که سعی کرد راه قانونی را امتحان کنه به راههای غیر قانونی هم اندیشید ... شادی برای اولین بار به ترکیه رفت و از آنجا تقاضای روادید برای ورود به خاک امریکا کرد اما تقاضاش رد شد ، برای دومین بار به دبی رفت تا شانس خودش را امتحان کنه اما این بار هم نشد و دوباره به ایران برگشت و تصمیم گرفت در این زمینه با وکلای معتبر مشورت کنه اما این کار هم جز هزینه بیشتر براش هیچی نداشت و تازه حدود دو سال از ازدواجش هم با شهرام گذشته بود و همین حدود از رفتن شهرام و تنها موندن شادی ... دیگه خسته شده بود . به نصیحت یک وکیل دیگه گوش کرد و سعی کرد از طریق قبرس ویزای امریکا را بگیره اما این بار وقتی چشم باز کرد 3 سال گذشته بود و انگار نه انگار . کار شهرام شده بود کار کردن و پول فرستادن برای شادی و شادی هم نشستن ،گریه کردن و دوباره دست به کار شدن ... این بار راه غیر قانونی را امتحان کرد و از طریق مرز مکزیک سرانجام وارد امریکا شد ! لیلی و مجنون روزگار دوباره به هم رسیده بودند و تمام فامیل که قصه عشق این دو براشون شده بود افسانه ، دوباره بعد از 3 سال و نیم به خاطر به هم رسیدن این زوج جشن گرفتند .
حالا حدود 6 سال از ازدواجشون گذشته بود و همه منتظر رسیدن نوزاد "عشق" بودند اما شهرام از این مسئله طفره می رفت و هیچ کس نمی دونست دلیل این کار چیه تا اینکه بعد از گذشت سال هشتم راز شهرام و شادی فاش شد ... شهرام سرطان خون داشت .
حالا بعد از گذشت ۹سال وقتی پدر شهرام و مادر شادی برای دیدن لیلی و مجنون خوشبخت گذشته وارد منزل اونها شدند ، دیگه نه از شهرام چیزی به جا مونده بود و نه شادی که تمام فکر و ذهنش شده بود پرستاری از شهرام.
نمی دونم چی به سر شهرام میاد و شادی با این درد چطوری سر میکنه اما داستان عشق شهرام و شادی مطمئنا تنها افسانه لیلی و مجنون فامیل ماست .
این روزها از این گفته خودم سخت پشیمونم ....

پ.ن.1 : چند تا سوغاتی براتون از سفر مشهد و شمال آوردم . جای همتون خالی بود ... (1) (2) (3) (4)

+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 18:46 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

به قربان تو شاها که حج فقرایی !

از شروع سال جدید خانوادگی برای این سفر برنامه ریخته بودیم و حسابی نقشه کشیدیم که خوش بگذرونیم ! داریم میریم مشهد و بعد هم بعد از سالها ، یه شمال درست و حسابی ! احتمالا یک هفته ای نیستم . عوضش برای اینکه جام حداقل اینجا خالی نباشه ، چند تا از یادداشتهایی را که برای خبرگزاری نوشتم و فکر می کنم براتون جالب باشه میگذارم اینجا که بخونید . دعا برای همه فراموش نخواهد شد . نمی دونم شاید یکدفعه دیدی دلم تنگ شد و یه جا کافی نت پیدا کردم و بهتون سر زدم ... فعلا دارم از خوشحالی می میرم . تا بعد !

یا علی ابن موسی الرضا ! اغنیا به مکه روند و فقرا به پابوس تو آیند ، به قربان تو شاها که حج فقرایی !

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:30 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

نترس !

نترس مواظب خودم هستم ! دیگه بعد از حدود ۸ سال کار تو محیط مطبوعات و خبرگزاریها و به قول معروف تو جامعه بودن ، می دونم هر کی زیادی بهم روی خوش نشون میده و می خواد از خودش محبت در کنه ، یه چاقو به شفافی همین تو دستشه ! ولی نترس مواظب خودم هستم !
میگم کاش اون آقا جلویی کتش را درآورده بود تا ببینی چقدر جای زخم این چاقوها تو پشتش هست و خدا میدونه چقدر دیگه اضافه میشه !

 

 

+ نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 17:5 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

آیا تو هم شایسته ای ؟

مدینهء فاضله ، بهشت ، یک سرزمین دور ، یک جزیره دور افتاده زیبا ، سیاره ای که طلوع آفتاب هر 200 سال یکبار در آن دیده میشه و به هنگام طلوع ، نغمه ای آسمانی تمام سیاره را در بر می گیرد ... ما ادمها همیشه خواهان یه جای دیگه بودیم ! یه جایی غیر از اینجایی که زندگی می کنیم . یه جایی که توش آرامش داشته باشیم و همه چیز برامون زیبا باشه ؛ طلوع آفتابش ، غروب خورشید ، شبهای مهتابیش ، ادمهای دیگه ای که اونجا زندگی می کنند ، یه سرزمین دور دور ... به دور از هر چی بدی .
فیلم k-pax درست بر اساس این نیاز آدمی نوشته و اجرا شده بود . آدمها این روزها از دنیایی که برای خودشون ساختند ، متنفرند . متاسفانه دنیایی که برای خودمون درست کردیم ، تکنولوژی های روز و نیازهایی که دیگه بیشترشون را می تونیم پاسخ بدیم ، با متن دلمون سازگار نبوده ... این دنیا رو ساخیتم که توش زندگی کنیم اما دلمون دنبال یه جای دیگه بود . بهشت برین . همونجایی که رانده شدیم . اما چرا نمیخواهیم باور کنیم که دنیایی که مال ماست و باید دوباره اون را به دست بیاوریم ، بهشت موعود است ، حکایت عجیبی است .
یک آدمی که بر اساس یک تصادف تمام زندگیش و تمام دلخوشیهای اون را از دست داده ، در بیمارستانی روانی بستری میشه و ادعا می کنه از سیاره ای آمده که به اون k-pax میگن . با دو خورشید که هر بار هنگام طلوعشون هر دویست سال یکبار ، نغمه ای آسمانی تمام سیاره را در بر می گیرد و گلهایی در اون رشد می کنند که بوی آنها همه مردم را مسخ می کنه .... زیباست ، زیبا . آدمهای دور و برش که بیشتر از اینکه دیوانه باشند ، به نظر میرسه آدمهای خسته ء روزگارند ، آروز می کنند به این سیاره بروند اما اون فقط یک نفر را می تونه با خودش ببره و این درست اول ماجراست ...
چه کسی برای رفتن به بهشت ، مستحق تره ؟ همه می خواهند وارد k-pax بشوند اما کسانی آن را خواهند دید که شایستگی این همه زیبایی را داشته باشند و چه کسی از همه شایسته تر است ؟ قرار میشه همه در نوشته هایی دلایلشون را برای رفتن به بهشت بنویسند اما فقط یک دلیل قبول میشه و یک نفر به بهشت میره ... کسی که تو این دنیا ، تو این روزگار ، خونه ای نداره ....

 I must go to K-PAX ;because I am a homeless. 

و این بالاترین دلیل یک انسان برای رفتن به بهشته ... تو این دنیا خانه ای برای استقرار نداره .  میدونه که رفتنیه ! ...


پ.ن.1: نوشته پیش درست بر اساس یک نگاه متفاوت و از روی عمد اونطور نوشته شده بود اما بر خلاف تصورم مجبور شدم بیشتر از 30 کامنت را که از کلمات رکیکی در آنها استفاده شده بود ، پاک کنم و دلیل این مسئله تنها این بود که ما نمی تونیم به بدحجابها بگیم چرا باید حجابتون را رعایت کنید . نمی تونیم انها را متقاعد کنیم که حجاب برای آنها مصونیت است نه محدودیت . بنابراین با روشهای حذفی و برخورد های زشت این کار را انجام می دهیم و متاسفانه این گناهی بد تر از گناه بدحجابان است . گناه زده کردن همین قشر از دین ... شمایی که برای من متاسفید یا فکر می کنید با این نوشته ها جام تو جهنمه ! تابه حال به این فکر کردید که اگر قرار بود اسلام را شما به مردمان عرضه کنید چطور با آنان برخورد می کردید ؟ من فکر می کردم در جواب نوشته پایین ، از دلایل و فلسفه های خوبی از جانب خوانندگان روبرو میشم اما متاسفانه فقط دیدم که منطق برخی از کسانی که کامنت گذاشته بودند درست منطق یا روسری یا توسری بوده ! هدف از نوشتن اون مطلب فقط دیدن کامنت ها بود . متشکرم !

+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 10:30 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

خبرگزاری خانوم اکوان !

حدودا یک سال پیش من یه مقاله حسابی و جوندار در مورد بحث یارانه ها تهیه کرده بودم که یادمه حسابی درب و داغون شدم تا کلی مباحث اقتصادی را از تو اینترنت درآوردم و ترجمه کردم و مثل دانشجوها یاد گرفتم تا تونستم مطلب را تهیه کنم اما حسابی مقاله علمی شده بود . خودم اصلا باورم نمی شد من که اینهمه از مباحث اقتصادی متنفر بودم چطوری دو هفته تمام روز و شبم شده بود این مقاله و کیف می کردم ! خلاصه ما این مقاله را روی سایت فرستادیم و به دلایل سیاسی هیچ روزنامه ای ازش استفادده ای نکرد چون تیتر اون این بود : نیرنگ بزرگی به نام هدفمند کردن یارانه ها ! و ثابت کرده بودم اصولا دولت یارانه ای به مردم نمی پردازد که هی سرشون منت هم میگذاره و می خواد یارانه ها را هدفمند هم بکنه ! تو اون سال آخر ریاست جمهوری خاتمی که می خواست به زور تو سال آخر و دقیقه های پایانی یارانه ها را هم هدفمند کند و طرح سهام عدالت را اجرایی کند ، این مقاله خدایی آبروی دولت را می برد و ما چاره ای نداشتیم جز اینکه اون را به کیهان بدیهم برای چاپ کردنم و آقای صفار هم دست رد به سینه ما نزد !
امروز وقتی رییس جمهور صبح کله سحر یعنی ساعت 6:45 آمد نمایشگاه مطبوعات تا از غرفه های خبرگزاریها و روزنامه ها بازدید کنه ، صفار هرندی هم همراهش بود و به آقای استاد ، مدیر اخبار گفته بود ، خبرگزاری موج ؛ خبرگزاری آقای استاد و خانم اکوان ! البته اون موقع من به خاطر 10 دقیقه تاخیر پشت در مونده بودم و داشتم کشکمو می سابیدم ! و برای آقای استاد اس ام اس می زدم که این رییس جمهور خواب و خوراک نداره که ساعت 6:45 دقیقه صبح میاد بازدید نمایشگاه ! نمی دونم من چرا هیچ وقت به گرد پای این آقای رییس جمهور هم نمی رسم ! اون از جا موندنم از هواپیمای رییس جمهور در اولین سفر استانیش که این کاریکاتوریست خبرگزاری هم نامردی نکرد و من را که از هواپیما جا مونده بودم کشید و تو عالم و آدم دیگه آبرو ندارم ! اینهم از برنامه امروز ! اینجا می تونید این کاریکاتور معروف را ببینید . بعدا می خوام یه مطلب راجع به پشت پرده های خبرگزاری موج بنویسم که راجع به این کاریکاتور توش توضیح مفصل ارائه خواهد شد! 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 11:11 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

داد زدم : عمو زنجیر باف !<BR> و دهها عمو زنجیر باف گفتند : بله !

کاش تو هم مثل من یک شب تا صبح از گرما خوابت نبرده بود و مشغول جنگ تن به تن با پشه ها بودی .... کاش تو هم مثل من بعد از نماز صبح خوابت نمی برد و می موندی که تا ساعت 8 و نیم که بری سر کار چکار باید بکنی ... کاش تو هم مثل من ماشینت طرح ترافیک نداشت و هوس می کردی تا قبل از ساعت 6 و نیم بری سر کار که به طرح ترافیک نخوری . اونوقت اگر مثل من محل کارت نزدیک پارک لاله بود و هوس می کردی یه سر بری تو پارک ببینی صبح ساعت 6 چه خبره ، زندگیت مثل من از این رو به اون رو می شد !
انقدر حالم خوبه و خوشحالم که همین جا پای مانیتور و کیبورد می خوام داد بکشم و بخندم ! امروز با یه عده پیرمرد و پیر زن جوون تر از خودم کلی ورزش کردم و بازی ! اولش باورم نمی شد اینقدر آدم تو پارک ریخته باشه برای ورزش ولی دور دریاچه وسط پارک که رفتم دیدم همگی با هم دستاشون تو دست هم دایره تشکیل دادند و دارند آواز می خونن و بازی می کنند . اولش دور تا دور پارک دویدیم و با دیدن هر گروهی که داشتند ورزش می کردند همگی داد می زدیم : سلام ، صبح به خیر ! و بعد دست می زدیم و داد می کشیدیم . گروههای دیگه هم برامون کف می زدند و خدا قوت می گفتند . حتی چند نفر از توریست هایی که معلوم بود به دلیل نزدیکی هتل لاله با پارک اومده بودند تو پارک و داشتند قدم می زدند برامون دست تکون دادند و کف زدند ! بعد از کلی دوندگی و خندیدن و دست زدن و داد کشیدن رفتیم دوباره دور دریاچه و آقای غفاری مربی ورزش پارک بهمون تمرین داد تمرینهایی که تو هیچ باشگاه بدنسازی نمی تونی نمونه ای ازش پیدا کنی !  همه دو گروه شدیم و روبروی همدیگه ایستادیم و بعد قرار شد با شماره 3 آقای غفاری جاهامون را با داد و هوار با هم عوض کنیم ! همه با هم خانمها و آقایون داد می کشیدند و می خندیدند ! بعد تمرن دوم خندیدن زورکی بود ! اما هیچکی زورکی نمی خندید همه با هم بلند بلند می خندیدند و دست می زدند ... بقیه مردمی که تو پارک بودند و برای ورزش و نرمش صبحگاهی اومده بودند بهمون با حسرت نگاه می کردند و برخی هم مثل من اینقدر هیجان زده می شدند که میومدند وسط و با ما شروع می کردند به ورجه وورجه کردن ! اما تمرین بعد دیگه شاهکار بود ! همه با هم دایره تشکیل دادیم و عمو زنجیر باف بازی کردیم ! خانمها داد می زدند عمو زنجیر باف و دهها عمو زنجیر باف جواب می دادند  ...   بله !
- زنجیر منو بافتی ؟       - بله !
- پشت کوه انداختی ؟   - بله !
- بابا اومده                  - چی چی آورده ؟
- نخود و کیشمیش !     - با صدای چی ؟
- با صدای کلاغ !  
و همه داد زدند : غار غار غار غار !
نه اینها مسخره بازی نیست . اینها علم روز روانشناسی است . بهترین خاطرات آدمها خاطرات دوران کودکیشونه که به آنها آرامش میده و مخصوصا بازیهایی که در دوران کودکی انجام دادند و داد زدن هم تمام گره های کور مشکلات زندگی روزمره را از بین می بره و خندیدن هم که .... بر هر درد بی درمان دواست .
من که اینقدر از این ورزش صبحگاهی سر حال و شادابم که هر روز صبح ساعت 6 تو میدون اصلی پارک منتظر می مونم تا گروه شاداب و جوون ورزشکاران بیایند و من را با خودشون ببرند . میگم کاش تو هم مثل من با یک شب نخوابیدن و طرح ترافیک نداشتن ماشینت زندگیت از این رو به اون رو می شد !

+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 10:29 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

آهنگهای درخواستی با ثمانه جون !

آرشچند روز پیش داشتم گذری کانال PMC (کانال موسیقی ایران) را می دیدم که برنامه یک ساعته ای را پخش کرد به نام top 20 که با نظر بینندگانش 20 تا از بهترین موزیک ویدئوهای ایرانی را از مجاز و غیر مجاز و ترک و عرب و خارجی همه جوره نشان می داد . کنجکاو شدم ببینم مردمی که بعضیهاشون شبانه روز دارند این کانال را نگاه می کنند چه نظری راجع به موزیک های وطنی و خارج وطنی و غیر وطنی دارند . برنامه ریتم خوبی داشت از انتخاب بیستم شروع می شد و به موزیک ویدئو برتر می رسید . درست مثل top 10 های خارجی ... نمره بیستِّ کامران و هومن ، درختِ ابی ، و یک سری از این موزیک های قری ولی هر چقدر که نمره های کمتر و به تک رتبه ای ها می رسید موسیقی ها از وجاهت بیشتری برخوردار بود و به قول معروف سنگینتر بود ... چکاوکِ داریوش که از خوانندگان قدیمی ایرانی است و برای خودش پایه ای برای موسیقی غیر مجاز ایرانی است ، یک آهنگ جدید از شادمهر عقیلی که اون هم از بنیانگذاران موسیقی پاپ در داخل ایران بود و بالاخره زرق و برق لوس آنجلس نگذاشت سختی های کار در ایران را تحمل کند و از کشور رفت ، آهنگ سفارشی شهیاد که با امراه خواننده ترک اجرا شده بود و کلی در جامعه ایرانی و ترک معروف شده ، آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی که اونهم از بزرگان موسیقی است و این آهنگش هم در زمان انتخابات یادمه در بین بچه های ستاد معین و دوم خردادیها حسابی مد و معروف شده بود ، آهنگ تیکه تیکه کردی آرش هم که در واقع آرش با اون آهنگ معروف شد ، انتخاب دوم بییندگان PMC بود . بماند که آرش بعد از توزیع اولین آلبومش چقدر در کل جهان چه به عنوان یک ایرانی چه با عنوان INDIAN ARASH معروف شد که دهان لوس آنجلسی ها را هم به علامت تعجب باز گذاشت و محبوبیتش تا حدی پیش رفت که قرار شد در سی دی موسیقی جام جهانی به عنوان خواننده ایرانی به همراه دی جی الیگیتور اجرا داشته باشه ... بعداز تمام آهنگ های این نامداران موسیقی غیر مجاز خارج از ایران ، نوبت به بهترین موسیقی یعنی رتبه یک شد . و من در اثنای پخش پیامهای بازرگانی داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوبه که طرفداران موسیقی غیر مجاز هم دنبال موسیقی حرفه ای هستند و از این موسیقی های بازاری دم دستی مثل خیلی از موسیقی های وطنی خوانندگان تازه وارد میدان شده ایرانی که مرتب از کانال ایران موزیک و مهاجر پخش میشه خوششون نمیاد و چقدر سطح سلیقه مردم بالا رفته و از این جورها فکر ها که نوبت به رتبه اول رسید و در کمال تعجب دیدم یکی میگه : از اون بالا کفتر می آیه ... یکدانه دختر می آیه .... انقدر به سلیقه مردم و این آهنگ شهاب تیام و به خودم به خاطر این فکر های رویایی خندیدم که اشکم دراومد ! و در انتهای برنامه تنها به این نتیجه رسیدم که سلیقه و انتخاب ایرانی جماعت را نمی شود هیچ جوره پیش بینی کرد ! خدایی اگر عباس قادری یا جواد یساری رتبه اول می شدند انقدر نمی خندیدم !
خوب در هر حال آهنگ یا در واقع بگم تست اهنگ آرش و دی جی علی گیتور برای جام جهانی تو اینترنت پخش شده (با رایت کلیک رو اینجا SAVE TARGET AS را بزنید تا اهنگ دونلود بشه )و جدای از اینکه اصلا قشنگ نیست و در واقع تکراری از اهنگ های معروف قبلش هست ، همش به این فکر می کنم که جوونی مثل آرش چطوری تونست انقدر در کارش موفق باشه که چشم لوس آنجلسی ها را به خودش خیره کنه و اونها هم در بهت و حیرت کار آرش بمونند . من اولش فکر می کردم برای در سطح جهانی معروف شدن ، احتیاج به رانت مالی داری و یا در موارد نادر احتیاج به رانت سیاسی و وقتی که آرش در مصاحبه اش با امیر قاسمی مدیر شبکه تلویزیونی تپش و یکی از مردان مافیای موسیقی لوس آنجلسی گفت که برای درآوردن مخارج کاست اولش مجبور بوده کارهای اجرایی یک مدرسه را انجام بده یا در رستوران کار کنه اما با اولین کلام او ابی خواننده قدیم و معروف و صاحب سبک ، حاضر شده بدون اینکه آشنایی از او و طرز اجرایش داشته باشه یک اهنگ با اون بخونه و در واقع از لحاظ حرفه ای ساپورتش کنه و بعد رییس امور فرهنگی فیفا ازش خواسته که در مراسم جام جهانی بخونه فقط به این نتیجه رسیدم که این کار فقط می تونه کار رانت سیاسی باشه نه مالی ... در هر حال آرش با هر ترفندی که شده الان از خوانندگان خوب و سرشناس جهان است و این برای هر ایرانی یک حس خوب به همراه داره . خداکنه آرش قدر موقعیتش را بدونه و واقعا خودش را به عنوان یک ایرانی به جهان معرفی کنه نه مثل حالا که بیشتر اروپاییها فکر می کنند او هندی است .

+ نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 20:7 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

سال نو مبارک !

خوب چند ساعت دیگه بیشتر به سال نو نمانده و من دارم به تو فکر می کنم و خودم . با خودم می گم : بیا و تو این سال جدید سعی کن دلتنگی هات را کم کنی و سعی کنی زندگی کنی . مثل تمام مردم ، درست مثل تمامت زندگی ! با توام دختر درون آیینه ! سعی کن تو سال جدید به خاطر تمام خوبیهای زندگی ، عاشقش باشی ! کمتر بهانه بگیر که دلتنگی ... بگو ... روز و روزگار خوش است و بر وفق مراد ... نگو . نگو ، تنها دل ما دل نیست ... نه!  در سال جدید ، تنها دل ماست که می تواند دل باشد ! 
اما به تو باید چی بگم ؟ به تو که برام پیغام فرستاده بودی تو خونه تکونی دلت منو بیرون نندازی ! می خوام بگم : تو خونه تکونی دلم خیلیها را ریختم بیرون ! ببخشید که نتونستم جلوی خودم را بگیرم ! ولی مطمئن باش اگر تا به حال بودی ، اگر مطمئنی که تا به حال بودی و این حضورت مایه آرامشم ، مایه خوبی زندگیم بوده ، هنوز تو دلم هستی که هیچ ، یه جای خوبی نشوندمت که همیشه یادت باشم و یادم باشی !
موقع تحویل سال 81 درست اولین عید بعد از رفتن آقا جون ، همه دور هم نشستیم و با هم گریه کردیم ! به خاطر بودنمون و نبودن بابا بزرگ و دو سال بعدش به خاطر رفتن مادر بزرگ .... می دونم امسال خیلیها ، خیلی از همکارانم در سوگ از دست دادن عزیزانشان موقع تحویل سال گریه می کنند و خدا را شکر می کنند که سال 84 گذشت و سرانجام تمام شد ... می خوام بگم : ما همچنان در غم شما شریکیم ...
ازم نپرس که سال 84 برات خوب بود یا بد . که نمیتونم در جوابت بگم خدا روزهای بد را هم آفریده .... شاید بتونی بدیها را با چشم باز ببینی اما تا حالا سعی کردی که تنها خوبی ببینی ؟
هر سال تو روز تولدت که میشه اگر با خودت خلوت کرده باشی ، حتما از خدا تشکر کردی که تا اینجای دنیا تا این نقطه زندگی ، باهات همراه بوده و یار ... موقع تحویل سال هم بیشتر زمزمه کن : یا مقلب القلوب و الابصار ، یا محول الحول و الاحوال ، یا مدبر اللیل و النهار .... حول حالنا الی احسن الحال ... زیرا که تو احسن الخالقینی و جز خوبی و زیبایی نمی توانی خلق کنی !

سال نو مبارک ! ...

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 17:26 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

هـَشتم ، ولی خـَشتم !

1- بچه ها تو دانشگاه همه برای حج عمره دانشجویی ثبت نام کرده بودند و با اصرار یکی از همکلاسیهام من هم ثبت نام کردم . چرا نمی خواستم ثبت نام کنم ؟ خوب می ترسم ! دلیل خوبی نیست ولی به نظر خودم خیلی محکمه ! آخه من برای رضای خاطر خدا چکار کردم که حالا می خوام پر رو پر رو برم در خونه اش را بزنم ؟ خیلی فکر کردم که ثبت نام کنم یا نه . ولی در نهایت پیش خودم گفتم بگذار ببینم اصلا قسمتم هست برم حج یا نه که متاسفانه نبود و اسمم در قرعه حج عمره دانشجویی در نیامد ! ولی حسابی همین کار منو به فکر فرو برد که با چه رویی می خوام برم خونهء خدا ... به نظرم در خونه خدا هم باید با دست پر رفت تا شرمنده نشد ... گرچند همیشه دستهامان هر قدر هم که پر باشد در مقابل درگاهش باز هم خالیست .
2- شنیدم که تعداد بسیار زیادی از خبرنگاران خارجی درخواست حضور در ایران در روزهای آغازین سال نو را داشته اند . دلیلش چیه ؟ خوب عقیده ای که من دارم یک خورده ترسناکه و امیدوارم درست نباشه ... اما بیایید فکر کنیم که برای سال نو می خواهند در ایران باشند که سیزدهشان را در کنند ! 
3- این ویندوز ویستا عجیب مزخرفه ! خواستم بهتون بگم که اصلا از نسخه بتای این ویندوز تازه وارد شده به بازار نرم افزار ایران استفاده نکنید . اما معایبش چیه ؟اولا که ویندوز قبلیتان را پاک می کند ، ثانیا حجم بسیار بالایی دارد و حدودآ 10 دقیقه طول می کشد تا بالا بیاید و همچنین بسیاری از سخت افزار های دستگاهتان را که قدیمی شده اند نمی شناسد برای من که کارت صدا را نشناخت اما تنها مزیتش استفاده از محیط خوب اینترنتش است که می توانید چند پنجره را با هم باز کنید بدون اینکه در نوار ابزار پایین صفحه تان دویست هزار تا پنجره باز شود ! البته این نسخه زیر زمینی این ویندوز است و امیدوارم با امدن نسخه اصلی اش معایبش بر طرف شده باشه . اما حالا برای نصب این ویندوز زوده ! من که کامپیوترم را به کل فرمت کردم و دوباره از XP  نازنین استفاده می کنم !
4- آخ که عجب روزهایی بود این روزهای بررسی بودجه در مجلس . این دو هفته اخیر از سخت ترین و در عین حال سریعترین روزهایی بود که در تمام طول عمرم داشتم و گذشت ! صبحها و بعد از ظهر ها کلاس تعلیم رانندگی ، بعد مجلس و بعد هم کلاسهای فوق العاده دانشگاه ! این روزها درست مثل یک سرگیجهء گنگ بود که سریع گذشت اما حالا ؛ به قول یه دوستی : هـَشتم ، ولی خـَشتم ! ....
5- از روز شنبه رسما به جمع آلوده کنندگان هوا پیوستم ! و با وجود اینکه تا امروز دو سه باری پشت ماشین نشستم ولی هنوز باورم نمیشه که رانندگیم اینقدر خوبه ! بگو هزار ماشالله !
* تا قبل از سال نو دوباره میام . بنابراین سال نو را تبریک نمی گم !

+ نوشته شده در جمعه 26 اسفند1384ساعت 22:59 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

کلاهک وبلاگی حق مسلم ماست !

بخشنامه صادر شده از طرف مدیر مسئول همانقدر برای من و سجاد غیر قابل باور و تکان دهنده بود که برای مسیب سروندی (خبرنگار سرویس ورزشی )و تمامی طرفداران چت در خبرگزاری !
" آزادی عمل و بهره برداری بهینه از اینترنت برای استفاده بهینه خبرنگاران محترم از اطلاعات می باشد ولی متاسفانه برخی از همکاران از این امکان برای مصارف شخصی و غیر عرفی همچون چت کردن و تامین و "غنی سازی" وبلاگ و تکثیر و دریافت نرم افزارهای غیر مرتبط استفاده میکنند ... " و خلاصه اینکه از چت و تکثیر نرم افزار و چک ایمیل گرفته تا غنی سازی وبلاگ  و وب سایت از این به بعد در خبرگزاری ممنوع است !
البته من اصلا چت نمی کنم و راستش را بخواهی در کمال شرمندگی اصلا بلد هم نیستم و وبلاگم را هم بیشتر در خانه غنی سازی می کنم ولی این دیگه خدایی خیلی یزید بازیه که نگذارند اطلاعاتمان را در خبرگزاری روی وبلاگهایمان بریزیم !
اما عکس العمل ما نسبت به این بخشنامه چی بود ؟ هیچی ! اعلام کردیم غنی سازی وبلاگ حق مسلم ماست ! بعد هم دم در اتاق مدیر مسئول تحصن کردیم که کلاهک وبلاگی حق مسلم ماست ! اما مدیر مسئول با زهر خنده ای اعلام فرمودند در صورت پافشاری بر غنی سازی وبلاگ ، تحریم اقتصادی می شویم و در نهایت ممکن است پرونده مان به شورای عالی امور مالی ارجاع شود ! اما ما همچنان با اعتقاد بر ادامه مذاکرات ، بر حق مسلم خود در داشتن فن آوری صلح آمیز وبلاگی پا فشاری کرده و از مدیر اخبار گرفته تا خبرنگاران خبرگزاری استدعا داریم به عنوان مجامع بین المللی ما چند نفر یعنی من و سجاد ولدی و احمد وکیلی را که تنها وبلاگنویسان خبرگزاری هستیم ، یاری کنند تا بتوانیم غنی سازی وبلاگهایمان را از سر بگیریم ! گرچند با مذاکره با اهل بیت و تعهد در مقابل پرداخت هزینه ها در حال حاضر غنی سازی را در خاک بیت خود ادامه می دهیم ! و در عین حال از کسانی چون مسیب و محبوبه و منظر و آزاده و مریم و مینا و باقی کسانی که از اینترنت در جهت چت با دوستان و رفقا و اهل بیت و ... استفاده می کنند برائت جسته و اعلام می کنیم ما به دنبال استفاده صلح آمیز از اینترنت بوده و در عین حال کلاهک وبلاگی حق مسلم ماست !

پ.ن.1: این روزها سخت مشغول بودجه در مجلس هستم و از اینکه نمی تونم تند تند آپدیت کنم و یا به دوستان در وبلاگهایشان سر بزنم ، به شدت عذر خواهی می کنم ! اخبار بودجه 85 را از طریق سایت خبرگزاری پیگیری بفرمایید . کار دارد به جاهای خوشگلش (یعنی دعوا و کتک کاری) می رسد !
پ.ن.2: نوشته سجاد ولدی در مورد این ضایعه اسفبار را در وبلاگ دیــدار بخوانید!
پ.ن.3:بابا جون کار با مسنجر یاهو که نشد چت کردن ! چت یعنی رفتن تو چت روم که من این کار را بلد نیستم . اینقدر هم جو سازی نکنید من کار با مسنجر یاهو را بلدم و تصویر معروف من در این نرم افزار هم این خندانک است ولی ازش در راه انتقال اخبار استفاده می کنم !!!! ( در دین ما استفاده از بمب اتم نیست ! ، در مرام من هم چت تو چت روم ها و چت با افراد غریبه نیست ! )

+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت 12:5 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

زندگی با اعمال شاقه !

وقتی اسم مدرسه میاد ، مثل زندانی که جلو روش اسم سلول انفرادی را بیاری از کوره در میرم . چون یاد خاطرات روزهایی می افتم که به خاطر اینکه با خودم روزنامه سیاسی برده بودم مدرسه راهنمایی نزدیک بود از مدرسه بندازنم بیرون ،اونوقت فرض کن روحیه ات و خاطرات اون دوران اسفبارت مثل من باشه و خونتون هم مثل خونه ما بقل دست دو تا مدرسه (یکی دبیرستان دخترانه و دیگری دبستان پسرانه) و هر روز صبح با صدای جیغ جیغ ناظمهای مدرسه از خواب بلند شی ، چه حالی بهت دست میده ! امروز همینجوری بی خیال داشتم به حرفهای ناظم دبیرستان دخترانه همسایه گوش می کردم که شنیدم می گفت : کارنامه اعمال ما یکشنبه ها و پنج شنبه ها میرسه دست آقا امام زمان و ایشون به خاطر تمام گناههای ما گریه می کنند ! همچین که داشتم فکر می کردم چرا یکشنبه ها را هم این خانم ناظم جیغ جیغو به برنامه آقا اضافه کرده ، به حال اون دخترهای بیچاره و خودم گریه می کردم !

اینها را برای خودم می نویسم و یه دوستی که اسمش خاطره است .... بقیه لطفا نخونند !

ما آدم‌های بيکارِ اين حدود،
ما شاعرانِ بزرگِ اين باديه ... بر اين باوريم
که در انتهای هر سطری
که پيش آمده است،
سه نقطه‌ی ناتمام نهاده‌ايم.
يعنی يکی بدون پُرس و جو ... عاشق است
يکی آلوده به آوای نور،
و من که در خوابِ سومين ستاره
مانده‌ام چه کنم با اين همه نقطه‌ی ناتمام!
***
تو چه می‌خواهی از خودت؟
تکليفت چيست؟
اصلا مجاز و استعاره و اين پَرت و پَلاها ...!
ببين عزيزم
اصلا چرا آمدی ... وقتی می‌دانستی
پايانِ راه ... پُر از سوال و احتمالِ تهديد است؟!
از کی، از کجا، از چه کسی ...؟ همين حرف‌ها!
هيچ، بزن زيرِ هر چه گفته‌ای
هرچه شنيده‌ای، هرچه ديده‌ای
هرچه خوانده‌ای، هرچه از هرچه از هرچه ...!
بگو من نبودم و برای همیشه برو ....

* شعر ها از آقای ترانه و تردید ، سید علی صالحی

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 19:38 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

یک پست کوچولو !

از قدیم گفته اند : واسه کسی بمیر که حداقل برات تب کنه ! خوب ، لطفا یکی برام بمیره ! چون چند روزه که اصلا تبم پایین نمیاد !

پ.ن.۱: این پست واسه تمام کسانی که میگن کم بنویس !
پ.ن.۲: بالاخره راضی شدم تا عکس وبلاگ را عوض کنم ( و ظاهرا یک نفر هم فقط می تونست منو به این کار راضی کنه که ....نامردی نکرد و حسابی زد تو ذوقم ! ) . در طول این چند وقته که جو سازیهای زیادی برای تعویض عکس صورت می گرفت ، واقعا به این مطلب رسیدم که : تو این مملکت نمیشه به مردم گفت خودتون باشید ! با هر عیب و حسنی که دارید ! باید گفت : خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ...
پ.ن.3: این وبلاگ منو به چه کسانی که نرسوند ! از اینکه بچه های قدیمی و حتی معلمان دوران دبستان و از همه مهمتر " آقای پدر " ، مدیر مسئول مجله مهتاب را که فکر کنم 15 سالگی باهاشون همکاری می کردم ، پیدا کردم خوشحالم ! اگر برام میل می فرستید بهم از طریق وبلاگ خبر بدید حدودا 1380 تا میل چک نشده دارم !

+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 23:24 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

آقا جون ! هنوز دستت را بر شانه هایم حس می کنم ...

چند روز پیش تو تحریریه نشسته بودیم و یکی از بچه ها داشت درباره مشهد حرف می زد که یکدفعه احمد آقای وکیلی آهی کشید و گفت : کاش می شد می رفتم مشهد ، خدایی یک دقیقه نشد که از مجمع