چند وقت پیش تو مجلس یکی از نماینده ها تعریف می کرد که رفته بوده تو حوزه ی انتخابیه اش و یه پیرزنی اومده بوده تو دفترش و گفته بوده پسرجان ! نمی تونی از این "حساب ذخیره ارزی" برای من وام بگیری؟
فکر کن ! پیرزن حدودا 80 - 90 ساله دنبال گرفتن وامی از حساب ذخیره ارزی بوده که قراره 50 درصد منابع آن برای کمک به بخش خصوصی در نظر گرفته بشه و چون آقایان اصرار دارند که بخش خصوصی به معنای واقعی آن در ایران وجود ندارد ، اکثر این منابع در اختیار دولت قرار میگیره تا برای جبران کسری و کمبودهای بودجه ای در بخشهای مختلف استفاده کنه .
روز گذشته روزنامه تهران امروز خبری رو به نقل از ایرج ندیمی نماینده لاهیجان چاپ کرده بود که به عنوان یک ادعای عجیب ازش نام برده اند . نایب رییس اول کمیسیون اقتصادی مجلس ادعا کرد که رییس جمهور اخیرا بدون اجازه ی مجلس میلیاردها تومان پول از حساب ذخیره ارزی برای پاسخگویی به نامه های مردم در سفرهای استانی در اختیار یکی از نهادها قرار داده ! دارم به این فکر می کنم که شاید عقل اون پیرزنه بیشتر از ما کار می کرده که امید داشته از این حساب ، پولی هم به اون تعلق بگیره و ما واقعا نمی دونستیم که این حساب غیر از اینکه می تونه محل جبران کسری بودجه های جاری و عمرانی و کسری بودجه واردات بنزین و حقوق معلمان و بازنشستگان و خسارت به سیل زدگان و حقوق آخر سال کارمندان دولت باشه ، می تونه برای بردن پول نفت سر سفره های نامه نویسان هم مورد استفاده قرار بگیره !
البته نامه نوشتن برای دلایل مختلفی به کار می رود که می توان از آنجمله به آبرو بری و اختلاف افکنی هم اشاره کرد !
جریان نامه ی محرمانه ی اعتماد ملی به مشارکت هم واسه خودش ماجرایی شده ! خوب ظاهرا نامه دو تا بوده یکی تو صندوقچه ی اسرار اعتماد ملی که ظاهرا راه در رو ی خوبی داره و یکی دیگه هم دست میردامادی ، دبیر کل جبهه ی مشارکت . اما چرا این نامه لو رفت ؟ در جواب به این سوال باید پرسید که چرا اصلا رو شد که چنین نامه ای وجود داره ؟ اگه شما بخواهید به کسی نامه ی محرمانه بنویسید ، میرید تو بوق و کرنا می کنید که ایها الناس من دارم نامه می نویسم ؟ اونهم از نوع محرمانه اش ؟ به نظر میاد این نامه نوعی تبلیغات زودهنگام برای اعتماد ملی و اعلام برائت از کارهای قبلی و تند رویهای مشارکتیها بود و قرار بر این بوده که لو بره اما به طوریکه نشون داده بشه دزدی یا جاسوسی ای در کار بوده ! در هر حال اعتماد ملی از این کار زیانی ندیده و این جبهه ی اصلاح طلب بوده که با این اختلاف افکنیهای غضنفرهای دوم خردادی زیر سوال رفته !
روزی که فرشیدی ، وزیر سابق آموزش و پرورش برای بازدید از نمایشگاه مطبوعات اومد ، چند تا از مدرسه ها هم بچه هاشون را برای بازدید آورده بودند . پسر بچه های کوچیک تو این غرفه ها می دویدند این طرف و اونطرف و هی از هر کسی که توی یه غرفه نشسته بود ، کارت اینترنت زوری می خواستند ! فرشیدی رفته بود طبقه ی بالای غرفه روزنامه ایران نشسته بود و داشت با خبرنگار این روزنامه مصاحبه می کرد . بچه ها تا فرشیدی را دیدند خوشحال شدند و از همون پایین صداش کردند : آقا ! آقا فرشیدی ! ... فرشیدی فکر کرد واقعا کسی کارش داره . برگشت بدون اینکه نگاهی به بچه ها بکنه ، گفت : بله ! بچه ها که فکر نمی کردند آقای وزیر جوابشون رو بده ! داد زدند : آقا این معلم زبانمون خیلی گیره ! همش اذیت می کنه اخراجش کن !
بعد که وزیر اومد طبقه ی پایین و بچه ها دوره اش کردند ، یکی از بچه ها به زور چسبید به وزیر و گفت : اقا میشه ماچتون کنم ؟ شاید نمره هام بهتر شه ! دیگه مگه می شد بچه ها رو از اطراف فرشیدی جدا کرد ؟!
وقتی خبر استعفا یا بهتر بگم برکناری فرشیدی را شنیدم ناخودآگاه پیش خودم گفتم : ای بابا ! حالا تکلیف نمره های اون پسر بچه هه چی میشه ؟
در هر حال نمی دونم این همه در پیش گرفتن روش آزمون و خطا در اداره ی کشور تا کی می خواد ادامه پیدا کنه . یکی دیگه از این آزمون و خطاهای آشکار بحث سهمیه بندی بنزینه . همونی که همه می گفتند باید از فوایدش نوشت نه مضراتش ! در هر صورت این فواید تا جایی پیش رفته که قراره برای نیمه دوم سال ، 600 لیتر بنزین برای 4 ماه در نظر گرفته بشه و در واقع سهمیه ی 100 لیتری به 150 لیتر در ماه افزایش پیدا کنه !
شرح عکس : مسیب سروندی خبرنگار ورزشی موج در چنگال وزیر ! ظاهرا آقای وزیر فهمیده بود که مسیب دیپلم هم نداره و خبرنگار شده !!! ![]()
معتقد به اصل تفکیک بین قوای هنری ، فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی و ورزشی جامعه هستم و فکر میکنم خیلی ضایع است که مثلا اپوزیسیون یه نظام از بین هنرمندان و خواننده های قدیم باشه ! یا خیلی موذیانه است که هر هنرمندی که اسمی در کرد و هر ورزشکاری که چند تا مدال آورد ، انقدر ادعا پیدا کنه که بیاد برای انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا بشه ! یا اینکه خیلی مظلومانه و رنج آور است که منتقد های یک دولت از بین ورزشکاران و هنرمندان و نویسندگان باشند مخصوصا کسانی که اهل ادب و نویسنده هستند اما همیشه مرسوم بوده و همیشه سیاسی نویسها نویسندگان خوب و اثرگذار کشور بوده اند که اسمشان هم برای همیشهی تاریخ ماندگار شده؛ کسانی که همیشه نسبت به مسایل اطرافشون و به خصوص مسایل سیاسی حساس بوده اند . اما یک قشری هم هستند که اصولا سرشون تو کار خودشونه . کاری به سیاست ندارند و "زندگی" با همهی زیباییها و مشکلاتش براشون با اهمیت تر از حرفهای همیشگی و جواب های همیشگی تر بین علمای سیاسی است ! از شاعرانی که عشق رو مهمتر از سیاست میدونند خوشم میاد . از شاعران و نویسندگانی که زندگی براشون مهمتر از دعوای بین جناحها است ، خوشم میاد و از نوشته هاشون که سرشار از همین زیباییهاست ، لذت میبرم . نمیتونم سهراب رو به عنوان یه آدم سیاسی قبول کنم یا مثلا از احسان خواجه امیری و محمد اصفهانی و علیرضا عصار بخوام با اون صدا شعر سیاسی بخونند . حتی اگر بخواهند بر ضد آمریکا بخونند ترجیح میدم بر ضد جنگ بخونند تا یه سیاستمدار امریکایی ! تقدس کلمات بیشتر از اینهاست که بخواهی به دروغ و نیرنگ آلوده شان کنی !
چرا این رو گفتم ؟ چون با خوندن آخرین شعرهای استاد ترانه و تردید ، سید علی صالحی که تا به حال هر وقت دلم میخواست شعر ناب عاشقونه بخونم ، سراغ کتابهاش میرفتم ، دلم گرفته ... به خودم میگم یعنی واقعا زمانه ، زمانه ایست که شاعران "دنیا زیبا کن " ایران باید از موضوعات بی اهمیت و زشتی چون سیاست صحبت کنند :
شعر دیروزتر :
برهنه به بستر بي کسي مُردن ، تو از يادم نميروي
خاموش ، به رساترين شيون آدمي، تو از يادم نميروي
گريباني براي دريدن ِ اين بغض بي قرار ،تو از يادم نميروي
سفري ساده از تمام ِ دوستــت دارم ِ تنهايي ، تو از يادم نميروي
سوزنريز ِ بي امان ِ باران بر پيچک و ارغوان ، تو از يادم نميروي
تو...
تو با من چه کرده اي که از يادم نميروي ؟
دير آمدي... درست !
پرستار پروانه و ارغوان بوده اي ، درست !
مراقب خواناترين ترانه از هق هق ِ گريه بوده اي ، درست !
راز دار آواز اهل باران بوده اي ، درست !
خواهر غمگين ترين خاطرات دريا بوده اي ، درست !
اما از من و اين اندوه ِ پر سينه... بي خبر چرا ؟
آه که چقدر سرانگشت ِ خسته بر بخار اين شيشه کشيدم ،
چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر
تا خواب سر شاخه در شوق نور
تا صحبت پسين و پروانه پاييدم و تو نيامدي !
باز عابران ، همان عابران خستهي هميشگي بودند
باز خانه ، همان خانه و کوچه ، همان کوچه و شهر ، همان شهر ِ ساکت ساليان...
من اما از همان اول ِ باران ِ بي قرار ميدانستم ديدار دوبارهي ما ميسر است.... ري را !
شعر دیروز :
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامهای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفتهاند،
با روياهامان چه میکنند؟!
شعر امروز :
تابلو:
کارگران مشغولِ تخليهی الکل و تازيانهاند!
اينجا
متاسفانه بعضیها
کلماتِ ارزانِ روزمرهی مردم را
به نایِ مُردهی نان و نفت آلوده کردهاند.
بعضی عقبماندههای بیتقصير
هی حرف میزنند و چيز میزنند به گافِ الف.
(در) تعجبام!
مدتِ مديدیست که خداوند
در فرستادنِ کسی شبيه موسی
اصلا شتاب نمیکند.
چرا شتاب نمیکند؟
سرمايهدارانِ شريفِ جهان
متحد شويد!
درِ مغازههای خود را دو قفله کنيد،
حالا حالاها قصهی شب ... دراز است وُ
به همين جایِ خيسِ قلندر نيز
خلاصه نخواهد شد.
متاسفم که سفرههای خالیِ خود را فروختيد
تا نفتِ زمستانِ هر چه تتابعِ اضافات را وُ
جبرانِ مافات را ...!
پ.ن.۱: بالاخره پس از ساعتها بحث و فحش و فحش کاری ، مهتاب خانوم که تو این پست و این پست ، ذکر خیرشان بود ، وبلاگ نویس شدند ! فقط قالب وبلاگش را ببینید و از این همه هنری که بنده دارم حیرت بفرمایید ! با تشکر !
چرا دروغ ؟ وقتی تو نمایشگاه مطبوعات یا به قول یکی از دوستهام ، محبوسات ! اومدی دم غرفه ی موج و سلام کردی، نشناختمت ! هیچ وقت حافظه ی خوبی برای حفظ کردن اسامی نداشته ام . وقتی گفتی مدیر سایت بازنگار هستم ، یادم نیومد که همون رضا ولی زاده ی ایستگاه هستی که قرار بود برای افتتاحیه کافه تیتر دعوتمون کنه و نکرد ! اومدی طرف لب تاپم و خواستی وبلاگ حمیدرضا رو به لیست بازنگار اضافه کنی ، دیدی که مشتری پر و پا قرص بازنگار هستم ، گفتی بهت جایزه میدم ولی من روم نشد بگم ، آقای ولی زاده ! دور وبلاگ های تندرو رو تو بازنگار خط بکش تا بیشتر زنده بمونه !
چرا دروغ ؟ وقتی خبر دستگیریت رو شنیدم نفهمیدم تو همون رضا ولی زاده ی بازنگار هستی ! چون اسمها اصلا به یادم نمی مونه ! ولی حالا روم میشه که بهت بگم رضا ولی زاده ! مدیر سایت بازنگار و نویسنده ی وبلاگ ایستگاه ! ول کن این حرفها رو . به خدا ارزش نداره به خاطر چهار تا سگ ، کارت به اینجا بکشه . ول کن این حرفها رو اصلا در سایتت رو هم مثل همین حالا گل بگیر و زندگیتو بکن . به خدا این همه حرف ، این همه حدیث و این همه ماجرا ارزش این رو نداره که کارت به اینجا بکشه که همه وبلاگستان ، نگران اسپری آسمت باشند و روز تولدت رو تو بازداشتگاه ، خودت تنهایی جشن بگیری ...
تواین دو روزه داشتم کتاب مهتاب ، یکی از دوستهام رو بازنویسی می کردم . زنگ زد ، گفتم بعد از مدتها دلم به حال یه آدمی که کار سیاسی نکرده و حالا افتاده زندون می سوزه . گفت : عاشق شده ؟ گفتم : نمی دونم . من حتی گاهی اوقات اسمش رو هم به یاد نمی آوردم . وبلاگت رو دیده بود . بهم زنگ زد : ثمان ! مگه میشه شاعر بود و عاشق نبود ؟ گفتم : نمی دونم ! فکر نکنم . یه گوشه از مطلب کتابش را های لایت کرد و برام فرستاد . گفتم چکار کنم ؟ گفت : بنویس برای رضا . می نویسمش برای تو . از طرف من و مهتاب :
نميتونم بي دليل اين روزهای انفرادی رو تحمل کنم ! وقتي الههي عشق از تو دلت بپره ، مترسک نفرت جاش رو پر ميکنه . تموم کاغذهاي دفتر را پاره کردم . رو ديوار با خودکار خط خطي کردم و از توش هيچ نقشي در نيومد . خط خطيها ، نوسان اعصاب من رو دل ديوار بود . ديواري که من رو از تو و کل دنيا جدا کرده . تموم نفرتم را رو تن همين ديوار ، همين باعث تموم جداييها خالي کردم . سعي کردم با اون خط خطيها به اون طرف ديوار ، به اون طرف جدايي ، به اون طرف دنيا ، به اون طرف دلت برسم . طرفي که خودم حالا ديگه توش نيستم . تن ديوار زخم شد و دل من زخميتر ...
نمی دونم این تحلیل درستی است که گفته میشه مردم برای رای ندادن به هاشمی رفسنجانی ، مجبور به رای دادن به احمدی نژاد شدند یا نه . در عین حال قبول دارم که کسانی که به احمدی نژاد رای دادند ، می خواستند از خاتمی و اصلاحاتش انتقام بگیرند . ولی در هر حال این فضایی که در زمان انتخابات ریاست جمهوری به وجود اومد ، این روزها با نزدیک شدن به زمان انتخابات مجلس هشتم ، داره به اوج خودش میرسه و هر روز بر دامنه تهمت زنیها و فضا سازیهای منفی بین دو گروه طرفداران هاشمی و احمدی نژاد افزوده میشه ، انگار نه انگار که غیر از طرفداران این دو گروه ، گروههای دیگری هم در نظام هستند که دارند خودشان را برای رقابت مجلس آماده می کنند ! در عین حال یکی از مهمترین نقاط این مبارزه ی به نظر من خونین ! داستان پرونده موسویان و دانشگاه آزاد است . تا جاییکه دولت داره با جیغ و داد خبر از اهمال قوه ی قضاییه میده و از اون طرف هاشمی رفسنجانی خیلی آروم و بی سر و صدا کار خودش را میکنه و با وجود اینکه گفته شده بود موسویان حق ورود به مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص را نداره ، گفته میشه برای کنفرانس اتحاد ملی ، همراه با هاشمی ودر کنار او پا به سالن اجلاس میزاره !
امروز تمام خبرها راجع به قضایای پرونده ی موسویان بود . رییس جمهور، وزیر دادگستری و وزیر اطلاعات هجمه ی عظیمی را به سمت قوه قضاییه بردند و از طرف دیگه ، حداد عادل که او هم امروز در جمع خبرنگاران حاضر شد ، با زرنگی هر چه تمامتر ، از این دعوا ها خودش را کنار کشید ودر عین حال از این افراطی گری های دولت هم حایت نکرد . همزمان اعلام شده که نماز جمعه ی این هفته به امامت هاشمی رفسنجانی برگزار میشه و باید دید این همه سر و صدای دولت با چه جوابی از طرف آقای هاشمی روبرو میشه !
البته در این اقدامات دولت نکته ی ظریفی نهفته است که اگه ماجرای تدوین بودجه ی سال آینده را پیگیری کرده باشید ، به اون رسیده اید . در بودجه ی سال 87 مهمترین نگرانی نمایندگان ، نادیده گرفته شدن بحث تفکیک قوا است به طوریکه مثلا بحث بودجه ی قضایی در فصل قضایی و هم ردیف با بودجه ی دادگستری دیده شده و این ابهام را به وجود آورده که آیا بودجه ی قوه قضاییه هم باید از طرف وزیر دادگستری اعمال شود ؟ از طرف دیگه این هجمه به قوه ی قضاییه اصل تفکیک قوا را زیر سوال برده و این سوال را مطرح می کنه که آیا واقعا رییس جمهور می تونه خودش یک طرفه به قاضی بره و حکم بده ؟
حالا من کاری به مجرم بودن و یا نبودن موسویان ندارم ولی وقتی بیوگرافی سید حسین موسویان رو خوندم به این نتیجه رسیدم که با این سابقه ی کاری که موسویان داشته ، باید مثل حداد عادل از تبرئه شدنش خوشحال باشیم . چون در غیر اینصورت به هر کسی در دولت و قوای سه گانه میشه ظنین بود و دیگه نمیشه خطی واقعی بین نیروهای خودی و غیر خودی کشید !