تو این بازیهای وبلاگی که روز به روز داره بر تعدادشان اضافه میشه و ابعاد مختلفی از زوایای زندگی شخصی و روحیه مون را هویدا می کنه شاید گفتن خیلی چیزها درست نباشه مخصوصا اینکه بخوای بگی ادب از که آموختی از بی ادبان ! و تاثیر گذارترین آدمها تو زندگی من معمولا از اون نوع ادمهایی بوده اند که سعی کرده ام اصلا مثل اونها نباشم .
اولیش یه ادم ثروتمنده که هیچ لذتی از داراییهاش نمی بره و هیچ وقت هم خوشحال نیست دومیش شرک هست ! کارتون شرک تاثیر خیلی خوبی روی من گذاشت و اون این بود که فهمیدم دو نفر که قراره با هم راهی را بروند ، چه عشقی چه کاری و چه هر راه دیگه ای باید مثل هم باشند و یا حداقل از جنس هم باشند وگرنه دچار مشکل می شوند و یا باید اون زشته خودش را خوشگل کنه و یا خوشگله خودش را زشت کنه و در هر دو صورت یک نفر این میان زجر میکشه ! سومین نفر هم آدمی است که فکر میکنه خیلی عاقله ولی هر موقع باهاش درد و دل کردم دیدم حرفهاش خیلی پا منقلی است ! و سعی کردم اصلا تاوقتی که به همه جوانب کاری مشرف نشدم به کسی راهنمایی ندهم و به قول معروف بی خودی دهنم رو باز نکنم و توصیه های حق به جانبانه به کسی ندهم ! چهارمیش هم اینکه دوستان زیادی داشتم که درآخر کار دیدم گرگی در لباس بره بوده اند و حالا از همه این دشمنی ها تاثیر گرفته ام و چیزهای خوبی یاد گرفته ام که می تونم به جرات بگم تا حدود زیادی به دشمنانم بدهکارم ! به آدمهای سیاسی این روزگار هم بدهکارم چون به من یاد دادند تو عالم سیاست حرف راست و درست معنی نداره و تنها چیزی کهمی مونه دروغه اونهم دروغهای بزرگ !
اما یک سری از آدمها هم بوده اند که خیلی سعی کردم در برخی از موارد زندگیم مثل اونها باشم . مهمترینشون یک دوست قدیمی است که حالا دیگه شایداصلا من رو هم به یاد نیاره ولی خیلی منو برای موندن تو کار خبر و موفق شدن و موفق ماندن در کارم تشویق کرد و خیلی به من بیشتر از یک دوست لطف کرد و پشتوانه ام بود و هنوز که هنوزه دلم می خواد ازش تشکر کنم ولی خودش نمیدونه و دیگه حتی خودش را هم دوست من نمیدونه و خیلی بده که بخوای از کسی به خاطر همه خوبیهاش تشکر کنی و اون نباشه ! ولی دلم می خواد تنها از اون نام ببرم : خاطره عزیزم ازت ممنونم به خاطر تمام خاطره های خوب ...
نفرات بعدی هم سید علی صالحی و هیوا مسیح شاعران خوب این دیار هستند که من هر بار که کتابها و شعرهاشون را می خونم بی اختیار عاشق می شم .
ما آدمهای بيکارِ اين حدود،
ما شاعرانِ بزرگِ اين باديه ... بر اين باوريم
که در انتهای هر سطری
که پيش آمده است،
سه نقطهی ناتمام نهادهايم.
يعنی يکی بدون پُرس و جو ... عاشق است
يکی آلوده به آوای نور،
و من که در خوابِ سومين ستاره
ماندهام چه کنم با اين همه نقطهی ناتمام!
در آخر باید بگم اونقدر که از کتابها الهام گرفته ام و تاثیر روی من داشته اند ،از آدمها تاثیر نگرفته ام . شاید این یک عیب بزرگ باشه ولی برام خوشاینده !
پ.ن: این خبر و این عکس هم خیلی تاثیر بدی تو روحیه ام گذاشت . نمی دونم چرا با دیدن این عکسها و خبرها حس می کنم دارم خورد می شم و پیر.
نمی دونم این نماد دست شیش انگشتی برای نرم افزار های چند رسانه ای تو نمایشگاه رسانه های دیجیتال چه معنی می تونه داشته باشه ! 


فرشیدی دوباره وزیر آموزش و پرورش شد به همون راحتی که وزیر جهاد دوباره وزیر جهاد باقی ماند و تنها در این قضیه مجلس باقی ماند و ذغالی که دیگه اهمیتی به رو سیاهیش نمیده . مجلسی که اهمیت نمیده در مورد نقش نظارتیش چی فکر بشه و چی ازش خواسته بشه . دارم فکر می کنم وقتی که معاونان احمدی نژاد به راحتی می گویند در مجلس هفتم هیچ وزیری با استیضاح برکنار نمی شوند دیگه یک پیش بینی ساده نیست . یک استراتژی است که با همین نمایندگان طرح ریزی شده و در حال اجرا شدنه .
دیگه نمیشه گفت تابویی هم برای مذاکره ایران با امریکا وجود داره چون همه چی از اول کشک بوده ! فقط می خواستند اصلاح طلبان آغاز کننده این ماجرای مذاکره نباشند . همین !
کتابهام دیگه همه جا دیده می شد . رو میز کامپیوتر ، تو کمد لباسی ، زیر تخت و تو آشپزخونه ! بالاخره باید یه جوری جمع و جورشون می کردم . دل و زدم به دریا و رفتم که یه کتابخونه درست و حسابی بخرم . اول حسن آباد ... نه کتابخونه خونگی و درست و حسابی نداشت . بعد یافت آباد ... اینجا همه می گفتند باید بوفه بخری بعد تبدیلش کنی به کتابخونه ! حتی کارم به دلاوران هم رسید ولی خبری از کتابخونه نبود . مثل اینکه تو این مملکت برای قشر فرهیخته فرهنگی اصلا یک کتابخونه هم پیدا نمیشه !!! (نمی خواد تو بگی خودم می گم : بابا فرهیخته ! بابا فرهنگی ! )
امروز اتفاقی به وبلاگ چند تا از دانشجوهای اونور آبی یا بهتر بگم مهاجران و دانشجویان ایرانی مقیم کانادا و امریکا سر زدم و داشتم وبلاگ اونها رو با وبلاگ وطنی ها مقایسه می کردم ! میدونی چیه ؟ به این نتیجه رسیدم که ما خیلی سیاه می نویسیم . به خصوص خبرنگار ها ولی به خودمون حق میدم وقتی راجع به ابتدایی ترین نیازهای اجتماعی و سیاسیت (مثل ساعت رسمی کشور و ساعت کاری بانکها و حجاب و وام ازدواج و خرید وسایل خونه و ماشین و قیمت مسکن و غیره و غیره و غیره )باید همش به نقد دولت بپردازی و اینقدر سرکوفت بزنی تا یه جوونمردی پیدا بشه یه کاری انجام بده و یا وقتی که همه دارند بی سر و صدا سر همدیگه داد می زنند (اشاره به حوادث دانشگاهها! ) دیگه چه حوصله ای برای سفید نمایی باقی می مونه که بخواهی راجع به "زندگی" بنویسی ؟

حدود ۱۴۱نفر از نمایندگان به طرح تجمیع انتخابات رای داده اند و اینروزها از هر نماینده ای راجع به این طرح که به قول یکی از خبرنگارها شیشه عمر مجلس هفتم و دولت نهم را به دست هاشمی رفسنجانی میده نظرخواهی می کنی با این طرح مخالفه ! خوب اگه مخالفید چرا رای دادید ؟ این از اون کارهاست که بعدش به هر کی میگی ، میگه کی بود کی بود من نبودم ! 
