استاد داشت حقوق منفی بشر را که دولتها نمی توانند در آن نقشی داشته و دخالتی داشته باشند معرفی می کرد:
1- آزادی اندیشه و بیان
2- آزادی مذهب
3- آزادی تردد و تابعیت
4- آزادی قلم و مطبوعات
5- آزادی تجمعات ، احزاب و اعتصاب
6- حق دادرسی عادلانه و اعمال برائت
و ادامه داد که این سرفصلها در قانون اساسی کشور ما نیز آورده شده است اما نقایصی دارد که در همین چند سال پیش و حتی حال حاضر هم محل مناقشه اصلاح طلبان و راستیها و حکومت و همچنین کشورهای غربی است و همه ساله ما را محکوم می کنند .
استاد تشکلات در مورد آزادی اندیشه و بیان اضافه کرد که در قانون اساسی جمهوری اسلامی در مورد آزادی اندیشه صحبت شده ولی در مورد آزادی بیان اصلا صحبتی به میان نیامده و برای رفع نقص قانون اینچنین تفسیر شده که آزادی اندیشه همون آزادی بیان است ! ولی با اين طرز نوشته شدن در قانون اساسي يعني اينكه هركس مي تونه براي خودش انديشه كنه اما در بيان آن آزاد نيست در بخش آزداي قلم و مطبوعات هم همينطوره شما مي بينيد كه آقاي سعيد مرتضوي چطور در عرض يك روز 70 روزنامه را بست و يا در بازداشتها كه بايد شخص را بيگناه فرض كرد مگر اينكه خلافش ثابت بشه در ايران برعكسه و شخص از نظر دادگاه يا همين شوراي نگهبان براي انتخابات ملحد و كافره مگر اينكه خلافش ثابت بشه ! يا حق اعتصاب براي كارگران ايراني به رسميت شناخته نشده است و با اعتصابات همانگونه رفتار مي شود كه با تظاهراتهاي خياباني . احزاب هم كه دنياي خاص خودشان را دارند و تا وقتي كه احزاب سياسي براي ادامه بقا احتياح به كمك هاي مالي دولت دارند نمي توانند به نقد دولت يا حكومت بپردازند . در عین حال اجازه ازدواج هم به زنان مسلمان براي ازدواج با غير مسلمان نمي دهند يا اينكه تا چند سال پيش ديه افراد غير مسلمان چيزي حدود يك بيستم افراد مسلمان بود و حقوق زنان هم به همين منوال زير سوال رفته است ....
استاد تا به اينجا رسيد شروع كرد به وا اسفا واحسرتا گفتن و بچه ها هي تند و تند پشت سر هم سوال مي پرسيدند كه آخه اين چه مملكتيه ؟ بعد هم بحث رفت سر قضيه زهرا كاظمي و قتل هاي زنجيره اي و غيره و غيره ....
من داشتم به اين بحثها با خنده نگاه مي كردم كه استاد با عصبانيت گفت چرا مي خندي خانوم ؟ جواب دادم : آخه استاد حدود دو سه سال پيش من درس حقوق مطبوعات را با آقاي كامبيز نوروزي داشتم و اون موقع سر بحث حقوق مطبوعات مثل الان بچه هاي كلاس ، تند و تند سوال مي پرسيدم و زمين و زمان را زير سوال مي بردم و حسرت مي خوردم كه آخه اين چه مملكتيه كه ما داريم ولي با گذشت زمان و رسيدن به اينكه قانون در يك كشور مي تونه هم وجود داشته باشه هم اجرا نشه و از يك طرف ديگه مي تونه وجود نداشته باشه و اجرا بشه به اين نتيجه رسيدم كه صلاح كار خويش خسروان دانند .
استاد گفت يعني چي ؟
گفتم به نظر شما حقوق خواندن ما يعني چي ؟ ما به قول دولتمردان "آينده سازان كشور" نيستيم چون هيچ قانوني را قرار نيست ما بنويسيم و قرار نيست هيچ قانوني را هم اجرا كنيم ما مردم عامه اي هستيم كه بايد فقط به نظاره بنشينيم و يا حداكثر كاري كه مي توانيم بكنيم اينه كه به عنوان خبرنگار خبر نوشته شدن حقوق توسط عده اي خاص و در اينده عده اي از همين قماش خاصان را تنظيم كنيم و به خورد مردم عامه بدهيم . كداميكي از ما مي تونه اميد داشته باشه كه در آينده صلاحيتش براي انتخابات رياست جمهوري تاييد ميشه ... انتخابات رياست جمهوري به كنار كداميك از ما صلاحيتش براي عضويت در شوراي شهرش تاييد ميشه ؟ پس ما اين وسط هيچكاره ايم فقط بايد بدانيم كه قانوني نيست يا قانون غلط است و در برخي از موارد غصه بخوريم كه چرا مثلا زنداني سياسي در كشور ما معني ندارد و در بسياري از موارد ديگه هم بي خيال شيم .
استاد داشت به همه مي قبولاند كه نه ! ما هم در سرنوشت كشورمان سهيم هستيم و بالاخره يه روزي مي رسه كه آقايون به اين نتيجه مي رسند كه ديگه نميشه افراد دخيل در سياست را بر اساس تفكرات دينيشان يا خانواده شهيد بودن و رفتن به جبهه و جنگ تاييد صلاحيت كرد و اصل ، داشتن تخصص همراه با تعهده ولي من ديگه تو كلاس نبودم .
ياد آلمان افتاده بودم و بحثمان با سردبير بين الملل روزنامه فرانكفورتر آلگماينه ...
من هي ميگفتم اخه چرا براي روزنامه ها و مطبوعات آلماني خط قرمز و قانون مطبوعات و دادگاه مطبوعات وجود نداره و سردبيرشون مي گفت دليلي براي اين كار وجود نداره و من گفتم پس چه ضمانتي وجود داره كه اتفاقي كه در ونزوئلا براي هوگو چاوز پيش اومد و در واقع يك كودتاي رسانه اي شكل گرفت شما در مورد دولت خودتون و يا سران نظامتون ترتيب نميديد و اونها مي گفتند كه ما نمي دونيم هوگو چاوز كيه يا در ونزوئلا چه اتفاقي افتاده ! مي گفتن دليلي براي اين كار وجود نداره چون مردم ما خودشان پاي صندوقهاي راي رفتند و از خودشون راي در وكردند ! چرا بايد به راي مردم احترام نگذاريم ؟ در تلويزين ZDF هم اين بحث تكرار شد و من در نهايت به اين متهم شدم كه ادم ناراحتي هستم و ممكنه در صورت وجود آزادي بيان در كشورم دست به كارهاي فجيعي بزنم ! از تهيه و تدارك يك كودتا گرفته تا خيانت بزرگ ! بعد به اين نتيجه رسيدم كه دادگاه مطبوعات و نهادهاي نظارتي و گروههاي فشار و غيره و غيره براي جوونهاي ياغي مثل من كه مي خواهند فاجعه درست كنند خيلي خوبه خيلي خيلي خوب . براي مثال يه سر به اين خبر كه از خودم در وكردم بزنيد .... سرنخ مياد دستتون !
پ .ن : يه سر به گوگل بزنيد و در قسمت IMAGE ها براي FREEDOM سرچ بزنيد ... 90 درصد عكسها توش يه ردي از پرچم امريكا هست ! اين بزرگترين جوك دنيا نيست ؟

جمعه ها کلاسهای دانشگاه از صبح ساعت 8 تا 8:30 شب پشت سر هم ادامه داره ... دیگه به غلط کردن افتادم که کلاسها را اینطوری پشت سر هم برداشتم ولی خدایی کلاس یکی مونده به آخری که کلاس معارف هست از همه با حال تره . استاد میاد سر کلاس و در حالی که نماینده کلاس و دو سه تا از پسر های دیگه مشغول ایستادن در صف افطار و چایی و نون بربری هستند ، هر دفعه 20 تا سوال می نویسه پای تخته و بچه ها هم در همان حال در انتهای کلاس شلنگ تخته میندازند ! این استاد معارف خدایی یک کلمه هم حرف نمی زنه فقط میگه اگر می خواید از درس من نمره بگیرید این سوالها را با جوابهاش که تو کتاب براتون می گم علامت می زنید بخونید . ولی کتاب عجب موضوعات خوبی داره ... هفته پیش سر کلاس کتاب معارف را نه مثل یک کتاب درسی بلکه به عنوان یک کتاب خواندنی ، همه اش را تا ته خواندم مبحث اومانیسم و انسان محوری در روزگار جدید برام خیلی جالب بود ولی حیف که استاد مشغول تمرین خط نستعلیق پای تخته وایت برد بود و وقت نداشت درباره این مباحث به این مهمی صحبت کنه ... چقدر دلم می خواست یه استاد ... چی بگم یه آدم با اطلاع هم کافیه می اومد سر کلاس و راجع به تمامی مباحث کتابهای معارف و دینی از اول ابتدایی تا حالا برام حرف می زد ... از برهان علیت گرفته تا ویژگیهای جهنم و بهشت که من فقط از کتاب دانته یه چیزهایی یادمه ! راستی چرا ؟ چرا تو دانشگاه که احتیاج به مطرح شدن این مباحث به شکل حرفه ای تر و جدی تره اینطوری قضیه را ماست مالی می کنند ؟
امروز با ديدن بچه هايي كه با ذوق و شوق زياد و يا با حرص و ناراحتي زياد (!) به مدرسه مي رفتند ياد اين حرف مامان افتادم كه در تمام سالهاي دوران مدرسه همزمان با آغاز سال تحصيلي جديد تكرار مي كرد : به درخت سرو سبزت كه بالاي قله ايستاده نگاه كن و مسيرت را با جديت تمام برو . آخ كه چقدر اون موقع ها از اين سرو سبزي كه بايد به خاطرش عمرم را تو محيط خفقان كامل مدرسه هدر مي كردم بدم مي اومد ! ولي براي خودش حقيقتي بود .... حقيقتي است ! 
