تبليغاتX
وکیل الرعایا

خستگی ، خستگی ، خستگی .... فکر میکردم خودش به مرور زمان حل میشه . خوب خستگی بعد از انتخابات و روزهای شلوغ رای اعتماد مجلس به وزراست . این سه هفته تعطیلی مجلس خستگی را رفع می کنه ... ولی نشد .

دو روزه که تو خونه هستم و همش خواب ! اولش با یه تب ساده شروع شد و دکتر فکر کرد سرماخوردگیه ولی نبود . همش خستگی بود خستگی کار و درس که هیچ کدوم تمومی نداره . شیما (از بچه های دانشگاه) گفت تمام روزهای جمعه و پنجشنبه را کلاس برندار خسته میشی ولی گفتم تا حالا تونستم بقیه را هم می تونم .

اینه که الان دو روزه رو کاناپه جلوی تلویزیون ولو شدم و تا حتی حوصله فکر کردن هم ندارم چه برسه به تلویزیون دیدن که این روزها عید نیمه شعبان را با مجریانی با کت و شلوارهای رنگی و مانتوهای قرمز و خنده های مصنوعی و گلهای مصنوعی به خورد مردم میده ! باور کنید عیده ! آقا به خدا باور کنید ما هم خوشحالیم می خواهیم شما هم خوشحال باشید . هر از گاهی یه آهنگ پخش می کنه با صدای اصفهانی و خواننده های پاپ دیگه و وسط آهنگ صحبتهای احمدی نژاد در سازمان ملل را که با آرزوی سلامتی و فرج امام زمان (عج) شروع کرده درست وسط آهنگ پخش می کنه انگار فقط رییس جمهور منتظره ظهوره و هی داد میزنه آقا بیا ! یعنی اگر خاتمی و یا حتی هاشمی رفسنجانی هم این صحبتها را گفته بودند اینقدر روش مانور تبلیغاتی می دادند ؟

از خبرها چه خبر ؟ قالیباف رسما سکان شهر را در دست گرفت و تو این مدت حتی یک برنامه هم برای اداره شهر ارائه نکرده که بالاخره با ما چه می خواهد بکند ؟ به قول یکی ازبچه ها شبها دو تا مامور باتوم به دست میان دم در خونت آقا یا زباله را ساعت ۹ بیار بیرون یا کتک می خوری! جریمه اش هم یک میلیارد تومان ! قرار بود امروز من به عنوان دست راست مدیر عامل خبرگزاری ، دست چپ مدیر اخبار (!) و دبیر سرویس سیاسی برم به مراسم معارفه ولی این تب لعنتی نگذاشت . احمدی نژاد از نیویورک خرسند برگشته ولی این خرسندی و ابتکار هسته ای را ظاهرا امریکاییها با ارجاع پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت می خواهند جشن بگیرند ! نفت بشکه ای 100 دلار ! دانشیار رییس کمیسیون انرژی مجلس به آرزوی دیرینش رسید ! حساب ذخیره ارزی ، خدا بیامرزدت !

وای چقدر هزیون (هذیون!) تب دارم ... چشمهام مانیتور رو نمی بینه ولی باید بنویسم . خستگی و تب داره منو از پا در میاره ... خستگی بیشتر .

استاد "ساختمان و زبان ماشین" تو دانشگاه می گفت : تا من از در کلاس میرم بیرون خانم اکوان سرش را میزاره رو میز و می خوابه و یا با چشم باز وسط کلاس خوابه خوابه ! گفتم : استاد اندازه دو دوره انتخابات ، بیست و چند تا رای اعتماد به وزرا و اندازه تمام یارانه هایی که خودروسازان برای تهیه خودروهای دوگانه سوز گرفتند و کاری نکردند ، خسته ام ! گفت : آخه خبرنگاری و کامپیوتر چه ربطی به هم داره که داری اینجا خودتو می کشی و سر کلاس نیستی و باز هم سعی می کنی نمره خوب بیاری ؟ برو بچه سر کارت مگه تو دانشگاه چی یاد می گیری ؟ بعد رو کرد به بچه های کلاس و گفت : اگر واسه مدرک اومدید بمونید ولی اگر واسه یاد گرفتن اومدید ، برید کلاسهای بیرون چون تو دانشگاه هیچی یاد نمی گیرید که به دردتون بخوره ! ... بیچاره مامان که فکر میکنه هر کی دانشگاه بره با کمالات میشه !!!

خواهرم برام فال قهوه و تاروت گرفته ! میگه کارت را عوض می کنی و از موج میری ! بعد زندگیت از این رو به اون رو میشه ! میگه چرا از مبارزه کردن می ترسی ؟ هنوز هم اولی ! هنوز هم مثل اون موقع های باشگاه خبرنگاران واسه خودت سالاری هستی ! ولی من خستم .همش به خودم فحش میدم که بدبخت یعنی پاریاب و یارمپور (دبیران سرویس سیاسی فارس و باشگاه خبرنگاران) عرضه شان تو سرویس سیاسی گردوندن از تو بیشتره که حالا جا زدی ! ولی جا نزدم . خبرنگارها اونجا از جون و دل کار می کنن.  بزار این چند روز بگذره یه دستی به سر و روی مجلس می کشم ، تکلیف دولت و وزارت کشور را هم یکسره می کنم بعد هم میرم دنبال یه خبرنگار درست و حسابی برای قوه و مجمع . روزنامه ها باید بدونن سرویس سیاسی موج صاحاب داره .ولی خیلی خسته ام. تب هم دارم هزیون هم میگم . ولو شدم جلوی تلویزیون و به هیچی هم فکر نمی کنم !  یه اتفاقی باید بیفته که نمی دونم چرا نمی افته !

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در دوشنبه 28 شهریور1384 و ساعت 17:20 |موضوع |

نمي دونم تا حالا چند تا كتاب خوندي كه باعث شده باشه مسير زندگيت و يا حداقل طرز فكرت كاملا به هم بريزه . من چند تا از اين كتابها را خوندم البته قدیمها و باعث شد زندگيم بدجوري به هم بريزه (مثل همین جریان خبرنگار شدنم !) . امروز هم از اون روزهايي بود كه خدا سر راهم يه كتاب قرار داد تا خودشو درست بياره بنشونه جلوي چشمهام ! نمي خوام بگم اين كتاب زندگيم را به هم ريخت ولي يه جورايي تمام وجودم را به هم ريخت .
این یکی کتابه يه كتاب ريزه ميزه و كوچيك بود كه بارها تو كتاب فروشيها ديده بودمش و فكر نمي كردم اصلا مالي باشه ! قبل از اينكه اسم كتاب را بگم مي خوام همه داستان را برات بنويسم ...

I had a dream …
I dreamed I was walking along the beach with God!
Across the sky flashed scenes from my life …
For each scene I noticed two sets of foot prints in the sands. One belonging to me and the other to God.
When the last scene of my life flashed before me, I looked back at the foot prints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.
This really lotherd me so I questioned God about it.
God, you said that once I desided to follow you, you'd walk with me all the way.
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints.
I don’t undrestand why when I needed you most, you would leave me.
God replied, my precious, precious serwant, I have you and I would never leave you.
During your times of trial and suffering
when you see only one set of foot prints, it was when, that I carried you!

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.
بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم .
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کتپننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم :
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود .
ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگیم فقط یک جفت جای پا وجود داشت .
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی .
خدا پاسخ داد : بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .
اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم !
 
راستش را بخواهی تو ماشین که داشتم کتاب "جای پا نوشته پرستو صالحی" را می خوندم آخرش راستی راستی زدم زیر گریه . اصلا برام مهم نبود ممکنه مردم منو ببینن که دارم مثل بچه ها گریه می کنم .... اصلا به این چیزها فکر نمی کردم ... کاش احساس تو هم وقتی این نوشته را خواندی مثل من باشه . چون خوب می فهمم که احساس خیلی خوبیه خیلی خیلی خیلی خیلی خوب !

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در یکشنبه 27 شهریور1384 و ساعت 12:7 |موضوع دست‌نوشته‌ها |

آقاي مشنگ (!) خبرنگار حوزه صنعت براي نمايشگاه خودرو رفته آلمان (آخي يادش بخير آلمان چقدر خوش گذشت !‌) و بعدش هم ميره فرانسه . بچه ها هم هر كدوم يه جور گرفتارند و من به خاطر تعطيلات مجلس حسابي تو خبرگزاري بيكارم و اين بيكاري هر از گاهي منجر به ايجاد يه وسوسه براي به هم ريختن اقتصاد كشورو بعدش هم فاجعه ميشه ! درست مثل قضيه اولتيماتوم مجلس به خودروسازان براي توليد خودروهاي دوگانه سوز كه تازه امروز فهميدم كه خبرهايي كه من كار كردم چه بازتاب فجيعي داشته ! آزاده گفت اينقدر بيكار نشين بيا برو ايران خودرو امروز مراسم رونمايي از پژو آريانه . آقاي استاد و نازي هم گفتند بيا برو شايد وسوسه شدي ماشيني را كه چند ماهه قراره بخري پسنديدي ! از حدود دو ماه پيش قراره يه ماشين بخرم ! خير سرم ! ‌با هزار بدبختي و جيغ و داد كردن بالاخره پولش هم آماده شد ولي من از پرايد بدم مي اومد و رنو يا ماتيز (همون ماشينه كه همه بهش ميگن مونگول ) دوست داشتم كه همه گفتن PK به درد نمي خوره من هم چون از پرايد بدم مي اومد و پولم به هيچي ديگه نمي رسيد تصميم گرفتم تا پولي را كه مي خواهم به دست نياوردم و ماشيني را كه مي پسندم پيدا نكردم ! ماشين نخرم !

توي راه تا كيلومتر 13 جاده مخصوص و شركت ساپكو كه محل برگزاري مراسم بود ، تو تاكسي داشتم به ماشين فكر مي كردم و شيشه را هم كه كمي پايين دادم بوي مسافرت مثل يه پشه مزاحم رفت تو دماغم !

ياد يه فاجعه ديگه افتادم كه اگر تعريف كنم هم براي من دلت كباب مي خواد ! هم ميميري از خنده !‌ قرار بود اول مهر همه خانواده بريم مشهد ولي هر كاري كردم بليط قطار براي رفت اول مهر و برگشت هشتم گيرم نيومد و قضيه خود به خود كنسل شد . داشتم تو خبرگزاري چمباتمه مي زدم كه آزاده گفت : بليط قطار چي شد ؟ گفتم هيچي ! گفت : بيا اين هم بليط رفتن تو به مشهد مثل اينكه امام رضا فقط تو رو طلبيده بود ! يه برنامه از طرف وزارت حهاد كشاورزي بود كه نغمه بايد مي رفت ولي ظاهرا نمي تونست بره و قرار شده بود من برم ! ولي درست فرداي اون روز زماني كه من داشتم به "آزي" مي گفتم امام رضا منو درست تو روز تولدم طلبيده كه بهم كادو تولد بده (!) نغمه زنگ زد كه اسم منو جاي خودش بده كه گفتن دير اقدام كرديد جاها پر شده اگ كسي انصراف داد اسم شما رو اضافه مي كنيم !‌

اي بابا اگه شانس داشتيم !!.....  خلاصه امروز من جاي آقاي مشنگ رفتم ايران خودرو و اولش حسابي اعصابم خورد شد چون يه خبرنگاری را كه قبلا باهاش همكار بودم به اسم بهزاديان ديدم و ياد اون روزها افتادم كه به خاطر دو زار حقوق بيشتر و بخور بخورهاشون چطوري با رفقاش موج رو رها كردن و رفتن و تازه از خداشون بود كه سايت موج بخوابه تا حال دكتر گرفته شه ولي من و آقاي استاد و آقاي مشنگ و آزي وايستاديم و تا يكي دوهفته بعدش كه خبرنگار ها بيان دست تنها موج را سر پا نگه داشتيم !‌ به نظرم اومد كه همه خبرنگارهاي صنعت (البته دور از جون آقاي مشنگ ! ) از اون دسته خبرنگارهايي هستند كا تا يه جايي پول و كادو توش نباشه اصلا سر برنامه پيداشون نميشه ! آره ديگه تو هر شغلي يه مشت آدم فرصت طلب وجود دارند و تو اقتصادي ها هم بيشتر !‌

خلاصه مراسم امروز به جاي رونمايي از پژو آريان پوز و پوز زني آقاي وزير و منطقي مدير عامل ايران خودرو بود و طهماسبي وزير صنايع منطقي را به نظر من با خاك يكسان كرد و اصلا تعريفي از پژو آريان نكرد !‌قيافه ايران خودروهايي ها بعد از مراسم ديدن داشت ! خبرنگارهاي چپي و از جمله همين خانم بهزاديان هم از بي سوادي وزير نطق ها مي كردند كه نكنه به خاطر تملق نكردنشان از ايران خودرو روزنامه هايشان ديگر تبليغات ايران خودرو را نداشته باشه !براي اينكه بدونيد وزير چي گفت يه سر به اين خبر بزنيد :

وزير صنايع به آريان روي خوش نشان نداد!

اين هم از عكسهاي پژو 206 آريان كه البته به نظر من همون پژو 206 است كه از عقب كشيده باشنش ! بعد هم يه تو سري بهش زده باشن !‌تازه براي اين كار 80 ميليارد تومان خرج كردند و اسمش را گذاشتند پروژه ايراني !‌

 

آريان    آريان

آريان    من

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در چهارشنبه 23 شهریور1384 و ساعت 18:13 |موضوع اقتصادي |

چند وقت پيش يه هنر نمايي كرده بودم در مورد عكس پنجره اتاقم ! كه وحيد اظهار لطف كرده بودند نوشته بودند : بابا عكاس پنجره !  براي اينكه از بنده رفع اتهام بشه كه من تنها عكاس پنجره ها نيستم و بلدم از طبيعت هم عكس بگيرم ، عكسهاي هفته پيش را كه با نرگس خاتون و مامان اينا رفته بوديم دركه و هنر نمايي مشترك بنده و نرگس جونه گذاشتم ببينيد شايد رفع اتهامي شده باشه . عكس هاي اولی هم البته به كمك فتوشاپ درست شده و مال روزيه كه بالاخره ما روي باران را در تابستان ديديم و حياط خونمونه كه مثل بهشته !

بهشت

بهشت

دركه

دركه

دركه

 

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در سه شنبه 22 شهریور1384 و ساعت 9:53 |موضوع |

تيپش اين روزها حسابي تغيير كرده بود ... ديگه از اون مانتوهاي رنگارنگ و قشنگ ، كفشهاي واكس زده و شيك و صورت آرايش كرده خبري نبود . وقتي تو خيابون راه مي رفت دختري را ميديدي كه با بار سنگين كوله پشتيش و اون شونه قوز كرده و كفشهاي كثيف و مانتوي بلند و گشاد و مقنعه كهنه و قدمي بيشتر شبيه به گوژپشت نتردام بود تا يه دختر بيست و چند ساله زيبا .

ديگه از اون خنده هاي بلند و موبايلي كه هي دم به دم زنگ مي خورد و جوكهاي بامزه و بي مزه از توش مي ريخت بيرون خبر نبود !. خودش لبخند تلخي مي زد و مي گفت : ديگه هيچكي دوستم نداره ! از ديوار صدا در مياد ولي از موبايل من نه ! آخه كي با من كار داره ؟

حالا با همون كوله پشتي بزرگ و مانتوي گشاد روبروم ايستاده بود ... درست جلوي در خونه . سلامي انداخت و گفت : اومدم يه سر به كتابخونت بزنم . با خنده گفتم يعني باخودم كار نداري؟ گفت : ا....ي ميشه گفت .

حدود دودقيقه بعد جلوي مانيتور كامپيوتر نشسته بود و زل زده بود به صفحه وبلاگ كه باز بود و داشتم مطالبم را مي نوشتم . نمي دونم به خاطر مانيتور چشمهاش قرمز شده بود يا تو اون دو دقيقه اي كه من رفته بودم براش آب خنك بيارم به خاطر آهنگ غم انگيزناك وبلاگ ! بغضش تركيده بود نگاهي به اتاق شلوغ پلوغم انداخت و بعد هم ....

- اين چرت و پرت ها چيه؟

- نمي دونم خودم بهش ميگم اتاق خالي ! هرچي مي خوام مي نويسم .

- هر چي به جز عشق ؟!

- نمي دونم شايد هر چيزي  به جز عشق!

- خوبه !

- مي خوام يه سوژه بهت بدم

- چي ؟

- يه عينك آفتابي !  مي خوام تجربه كني كه يه عينك آفتابي چطوري مي تونه زندگيت را از اين روبه اون رو كنه !

- همين !

- همين !

- باشه عينك آفتابي خيلي خوبه من بعد از سالها كه عينك آفتابي نمي زدم امسال بالاخره خريدم ....

پريد وسط حرفم و گفت :

- نشد بايد مثل من شي

- چه جوري ؟ دختر تو آينه يه نگاه به خودت انداختي ؟ شدي مثل گوژپشت نتردام ! اين كوله به اين بزرگي را هي با خودت اينور و اونور مي بري چكار ؟ آره بايد مثل تو شم . تو تابستون چكمه بپوشم ، يه كوله پشتي بندازم رو پشتم و با يه مانتوي بلند سياه و مقنعه مشكي بلند و كهنه و صورتي كه .... حداقل اين ابروهاي پاچه بزي را بردار ! داري واسه كي عزاداري مي كني ؟ واسه يه احمق كه قدر بودن با تو رو ندونست و رفت به درك ؟

- به درك ؟

با عصبانيت داد زدم :

- آره به درك اسفل و السافلين !

- مي خواي چيزي بنويسي يا نه ؟

- نمي دونم ... نگفتي تا كي بايد تو انفرادي بموني ؟

- تا طلوع يه عشق تازه !

- خوبه حداقل به فلسفه فراموشي عشق با طلوع يه عشق تازه اعتقاد داري ! حالا فلسفه عينك آفتابي چيه ؟

- تا يه مدت فكر مي كردم همه مردم دارن منو نگاه مي كنن مردها بهم متلك مينداختن ،‌زنها با دست نشونم ميدادن ! بچه مدرسه اي ها مسخره ام مي كردن يه نفر هم تمام مدت افتاده بود دنبالم هرجا مي رفتم تعقيبم مي كرد اولش فكر مي كردم اونه ولي بعد ديدم همش توهمه .اصلا مردم به من نگاه نمی کردن ولی من دچار توهم شده بودم! كم كم مانتوهاي رنگي را گذاشتم كنار ، مقنعم هر روز بيشتر پايين مي اومد و كم كم داشت تا نوك دماغم ميومد پايين ! نمي خواستم كسي منو ببينه نمي خواستم منو با اين قيافه زار ببينه تا اينكه اين عينك آفتابي را ديدم .

عيك آفتابي را روبروي صورتم گرفت تا مدلش را ببينم ...

- از اين گنده تر نبود ؟

- نه !

- حالا كه چي ؟

- مي خوام خودت بفهمي چرا اين عينك آفتابي تنها وسيله ضروري براي از خونه بيرون اومدنمه .

- و اون كوله پشتي ....

- پر از كتابه . بيا ببين

كوله پشتي پر از كتاب هاي شعر بود .

- چرا ؟

- نمي دونم بدون اين كتابها حداقل كتاب "بار هستي ميلان كوندرا" نمي تونم از در خونه بيام بيرون !

- كتاب خيلي خوبيه من فكر كنم 4 باري خوندمش ولي بعد به يكي هديه اش كردم كه براي هميشه ناپدید شد ( البته نمي دونم شايد براي هميشه )! يعني فكر مي كني به خاطر اون كتاب بود ؟

- حتما پي به ماهيت پليدت برده بوده !

اين را گفت و بلند بلند زد زير خنده . گفتم : چه عجب بالاخره ما شما را خندان مي ديديم !

از گفتگوي كوتاه آنروز ما گذشت و " او " با كتاب خرمگس نوشته ليليان وينيچ از خونه ما رفت .(البته يه نسخه اش هنوز بعد از ۲ سال دست فاضل مونده !)

... عينك آفتابي هنوز به چشمم بود و حواسم نبود كه هوا داره ابري ميشه ... هوا ابري و تاريك شد و من هنوز اون عينك آفتابي را به چشم داشتم . ديگه هيچي نميشد تو خيابون ديد تاريك تاريك شده بود و من با ميل عجيبي هنوز عينك را به چشم داشتم ياد " او " افتادم و عينك تارش حالا مي فهمم چي مي خواست بگه .

نازي ازم خواسته بود از عشق بنويسم و "او" خواسته بود برام از نفرت بگه . اين "او" نبود كه نمي خواست ديده بشه "او" مي خواست مردم را نبينه . سياهيهاي اطراف زندگيش و تمام كساني را كه نسبت به انها تنفر داشت نبينه . عينك آفتابي براي او نماد نفرت بود . همين !

                                                                      

                                                              ***

نمي خواستم مطالبم اينقدر زياد باشه ولي بالاخره خاطرات كامل شان پن را در سايت فردا پيدا كردم كه خيلي جالبه حتما بخونيدش :

خاطرات شان پن در سفر به ايران  

اين هم از عكسهاش :

گزارش تصويري روز پنجم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز سوم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز دوم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز اول حضور شان پن در ايران

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در یکشنبه 20 شهریور1384 و ساعت 13:26 |موضوع دست‌نوشته‌ها |

من يك خبرنگار هم نامي در خبرگزاري بي بي سي دارم به نام Erick ekvan كه هر از گاهي مطالبش را مي خونم در مورد سياست و اقتصاد زياد مطلب مي نويسه و از شما چه پنهون براي اينكه فاميليمون يكيه خيلي مطالبش را مي خونم . امروز كه اومدم يه جستجو تو گوگل انجام بدم تا ببينم مطلب جديد چي داشته بااين اسم برخورد كردم : samaneh ekvan  ! گفتم واي من كه انگليسي چيزي مطلب ننوشتم !. رفتم تو سايت و ديدم سايت روزنامه ايران ديلي بوده كه مطالب من رو به انگليسي ترجمه كرده و تو روزنامه كار كرده ! نمي دوني چقدر خوشحال شدم با يك ولع خاصي رفتم تو سايت هاي فارسي دنبال اسم خودم ! خداي من يه ليست بلند بالا از نوشته هاي من كه تو روزنامه هاي الكترونيكي و معمولي كار شده بود و چند تا هم مال آرشيو موج ، داشتم بال در مي آوردم . باورم شد نوشته هاي سياسيم خوبه !‌ ياد چند وقت پيش افتادم كه يكي از استان گيلان به مريم (منشي و مسئول امور اداري موج ) زنگ زده بود و گفته بود كه ما از مطالب خانم اكوان زياداستفاده مي كنيم ميشه مجموعه اي از نوشته هاي ايشان را اگر چاپ شده براي ما بفرستيد ؟!

راستش را بخواهي انقدر مطالبن از نظر اقتصادي و سياسي به راست مي زنه كه در اين وانفساي ازدحام روزنامه هاي چپي فكر نمي كردم هيچ وقت از نوشته هام استفاده بشه ولي امروز حسابي جون گرفتم !

این هم از لینک چند تا از مطالبم تو سایتهایی غیر از موج ...

مجلسيان در غربال تبليغات انتخابات رياست جمهوري - سایت شخصی علیرضا محجوب نماینده تهران

بايدها و نبايدهاي واگذاري سهام به ایرانیان - سایت خبری سازمان بورس 

يكي بود يكي نبود ،‌غير از بانك جهاني هيچكي نبود - نشريه گيلان امروز

What Move Next? ايران ديلي

Mergers Questioned ايران ديلي

Reserve Fund Rivalry ايران ديلي

New Job Scheme ايران ديلي

Forex Rates ايران ديلي

Hindering Growth ايران ديلي 

                                                                   

                                                         ***

نازي مي گفت چرا تو وبلاگت از عشق چيزي نمي نويسي ؟ گفتم : حالش نيست "عاشق" بايد از عشق بنويسه نه من كه .... بگذريم اين متن آهنگ مارك آنتوني خواننده مورد علاقه ام براي تمام عشاق ! براي گوش كردن به اين آهنگ هم به اينجا برويد : Love Won't Get Any Better

Look what you do to me
Oh girl I must admit that this is new to me
And I never thought that love could come so easily
Till you opened up my eyes to how it was suppose to be
I never know that love could be so pure & gentle
And all I see
Love was never quite this simple
It was for me so lonely and so tempermental
Holding you is the safest place no doubt about it
Kissing you makes me wonder how I live without it
Wanting you is as natural as natural can be
Love won't get any better
Finally I hold my head up high cause you belong to me
And catching myself smiling over everything (Everything)
You should know that I am proud to have you next to me
I never know that love could be so pure & gentle
And all I see
Love was never quite this simple
It was for me so lonely and so tempermental
Holding you is the safest place no doubt about it
Kissing you makes me wonder how I live without it
Wanting you is as natural as natural can be
Love won't get any better
Girl I'm in love with you
I live to kiss and touch you
I always knew you'd be the one to run to
I say I do and girl you know I mean it
Cause having you, living you, trusting you it's all I wanna do
Holding you is the safest place no doubt about it
Kissing you makes me wonder how I live without it
Wanting you is as natural as natural can be
Love won't get any better

 

در ضمن آهنگ هاي جديد سياوش قميشي هم براي دانلود به بازار اومد !

 

روزهاي بي خاطره

 

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در شنبه 19 شهریور1384 و ساعت 10:42 |موضوع |

داشتم سکته می کردم ! دنیا پیش چشمهام تیره و تار شده بود و گیج و منگ فقط به مانیتور نگاه می کردم ! هیچی نبود ! یه هیچی گنده !

از اون صبح 10 تا خبر اختصاصی را از ضبط پیاده کردم ، تایپ کردم و کلی ویراستاری و بعد فرستادم که همشون امروز بره رو سایت ولی درست هشت و نیم شب که داشتم آخرین خبر را می فرستادم دیدم تو سایت هیچی نیست !

مثل رضا زاده وقتی که وزنه بلند می کنه داد زدم : یا ابوالفضل !

فقط من تو خبرگزاری بودم و مسلم عباسی عکاس که داشت کم کم راه می افتاد بره گفت : چی شد ؟

گفتم خونه خراب شدیم مسلم ! هکمون کردن !

پریدم به طرف تلفن منشی و زنگ زدم به آقای استاد (مدیر اخبار) – اشک تو چشمهام جمع شده بود و فقط داد می زدم : آقای استاد هکمون کردن !

بنده خدا آقای استاد گفت مواظب باش خبر بدی رو سایت نره تا من زنگ بزنم به شهریاری (مهندس شهریاری و مهندس احمدی مسئولان فنی سایت ) بعد هم اضافه کرد : نه فکر نکنم هک شده باشیم شاید سرور قطع شده باشه . میشه خبرها را برگردوند .

صبح اومد و خبرها نیومد . بچه ها به تبع یه حمله هیستریکی از ناراحتی می خندیدند ! تمام آمار خبرها هم رفته بود ولی با تلاش نیروهای فنی سایت آرشیو اخبار از ابتدای فعالیت سایت تا اردیبهشت برگشت و دوباره فعالیتمون شروع شد ( دوباره می سازمت وطن !)

شاید برای خیلی از خبرنگاران هک شدن سایت خبرگزاری یا روزنامه شان مهم و یا چندان مهم نباشه ولی من اینقدر ناراحت بودم که جدی جدی به بچه ها می گفتم سایت دیشب تو بغل من مرد ! مثل اینه که بچه هامو جلوی چشمم کشته باشند ! خلاصه خبرهای این ماه و تمام نوشته هام در مورد هیات وزیران رای اعتماد ها ، گزارشها و یادداشتها تا حالا که این مطلب را می نویسم برنگشته و من اگر دق نکنم خوبه !

سال پیش هم یه پسربچه 13 ساله هکمون کرد و بلافاصله بعدش یه خبر رفت رو سایت با این تیتر : بمب گذاری در دفتر ریاست جمهوری ، تمام هیات وزیران شهید شدند ! اون موقع من مجلس بودم ولی آقای استاد  تعریف می کرد که هی این بچه این خبر را می فرستاد هی از دفتر ریاست جمهوری زنگ می زدند که این خبرها چیه ! ما هم در نهایت مجبور شدیم سایت را از سرور اصلیش قطع کنیم و بعد که دوباره درست شد و پسر بچه هم به دام افتاد دوباره فعالیتمان را شروع کنیم و به خاطر همین هم بود که دیشب تا گفتم هک شدیم گفت مواظب باش خبر بدی رو سایت نره .

بچه های موج با این تیکه کلام من آشنا هستند هر وقت از یه مسئله ای در خبرگزاری خسته میشم و یا ناراحت به شوخی می گم بابا جمعش کنید این خبرگزاری رو ولی امروز آقای استاد گفت : الان هم جمعش کنیم بریم ؟

لبخند تلخی زدم و گفتم : نه این بار می ایستیم و مثل ژاپن بهتر از روز اول دوباره سایت رو میسازیم !

***

با این حال سرمقاله امروز مال منه یه سر بزنی بد نیست ! كيكي خوشمزه به نام حساب ذخيره ارزي !

 

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در چهارشنبه 16 شهریور1384 و ساعت 12:38 |موضوع |

درب کمد کتابی زیر پنجره ، یه موزه واقعی شده بود . از عکسهای دسته جمعی کلاس اول دبستان که رو در چسبیده شده بود تا تسبیح کربلای آویزون و جمله هایی که می خوام همیشه به یاد داشته باشم . البته این اواخر دیگه زیاد به این کمد و درب عتیقه اش سر نمی زدم ولی بهونه ی پیدا کردن یه مقاله برای دکتر عبدی باعث شد که برای لحظاتی جلوی کمد خشکم بزنه !

آخه نمی دونم این عکس برگردون قالیباف که مال زمان انتخابات بود رو در کمد لای تموم خاطرات و نوشته ها چکار میکرد ؟ (البته منظورم از عکس برگردون کاریکاتور نیست عکسی است که با چسب رو در کمد می چسبه !)

اول خندم گرفت ! اوایل انتخابات چه عشق قالیبافی بودم ! راه میرفتم برای قالیباف تبلیغ می کردم و کلی فحش می خوردم و مسخره می شدم ولی بعد با شروع زمان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری و اون تبلیغات بیش از اندازه دیگه قالیباف برام قالیباف سابق ، فرمانده پرتلاش نیروی انتظامی ، یک دیکتاتور به تمام معنا که دیکتاتوری خودش را برای نظم بخشیدن و اصلاح جامعه و در جهت صلاح مردم به کار میگرفت نبود .اونی نبود که باعث شد موتور سوارها از افتادن سایشون تو خط ویژه اتوبوس هم  واهمه داشتند !

خیلی ها فکر می کردند که من مثل زمان دوم خرداد که خیلی از جوونها و به خصوص خانمها عاشق تیپ و قیافه خاتمی شده بودند که بهش رای دادند ، من هم مثلا شیفته تیپ و قیافه قالیباف شدم ولی در اصل اینطور نبود . تنها برای من عزم جزم و اراده قالیباف برای اصلاح امور و تواناییهاش بود که باعث شده بود فکر کنم کس دیگری جز او توانایی اداره کشور و انجام اصلاحات مورد نیاز (البته نه از نوع دوم خردادی !) را ندارد و نظرسنجیهای اولیه هم حکایت از همین امر داشت که مردم مخصوصا با برنامه صندلی داغ با صحبتهای این جوان مشهدی پر اراده و مصمم ، تقریبا شبیه به من فکر می کنند ولی اشتباه مهلک قالیباف در انتخابات تبلیغات زیاد بود و اینکه خودش را فردی مرفه نشان داد که می خواهد همه را به مرز رفاه برساند ولی همه می دانستند که این امر حداقل برای تمام مردم امکان پذیر نیست .

زمزمه هاش قبلا به گوش می خورد ولی وقتی شنیدم قالیباف از سمت ریاست ستاد مبارزه با قاچاق کالا استعفا داد بلند تو خبرگزاری داد زدم قالیباف شهردار شد ! و دو روز بعد هم این پیش گویی درست از آب دراومد . اما روی کار آمدن افرادی از یک ارگان در شورای شهر ، مجلس هفتم ، فرماندهی نیروی انتظامی و ریاست سازمان صدا و سیما و بالاخره رییس جمهوری و شهرداری یا به قول خودم ، کودتای خاموش سپاه پاسداران !، تبعات مختلفی داشته و خدای ناکرده می تونه تبعات منفی زیادی را هم برای کشور در پی داشته باشد .

باید قبول کنیم مردم از هرچه دوم خردادی بود خسته شده بودند و دل به جناح مقابل یعنی نیروهای معتدل و میانه روی ارزشی و راست سنتی بستند و حجت را با این گروه از انتخابات شورای شهر تا ریاست جمهوری تمام کردند واگر زبانم لال این گروه نتواند با در دست داشتن زمام تمامی امور کشوری و لشگری ، سیاسی و اجتماعی و حتی هنری راه به جایی ببره و خواسته های مردم را بی پاسخ بگذاره مردم رو به کدام گروه می گذارند ؟ این سوال سوالی است که فکر به آن مو را به تنم سیخ میکنه !

به دکتر (مدیر مسئول خبرگزاری) جریان کودتای خاموش را گفتم و اضافه کردم که خودم با این به اصطلاح کودتا موافقم ، او هم در جواب گفت : بیچاره سپاه ! 

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در دوشنبه 14 شهریور1384 و ساعت 23:1 |موضوع سياسي |
جدول زير بسامد (تکرار) کلمات مهم فارسی در اينترنت را که با استفاده از موتور جستجوی ياهو به دست آمده نشان می دهد.مشخص بود که ضماير بيشترين تکرار را خواهند داشت اما اختلاف من با تو معنی دار است.علم ٬ مردم٬ قانون و کار دغدغه های اصلی جامعه را نشان می دهد و انتخابات خود نشانه ديگری است. انسان بالاتر از خدا نشسته و ايران بيشتر از انقلاب تکرار شده است.دل بر عشق پيشی گرفته و پول از انرژی هسته ای مهم تر است.زندان از وطن بزرگ تر و دانشگاه تقريبا با دانش مساوی شده است.
 

من

63,100,000

انسان

3,120,000

ما

38,900,000

خدا

2,960,000

او

13,700,000

دانش

2,930,000

علم

5,720,000

دانشگاه

2,920,000

تو

4,950,000

ایران

2,490,000

مردم

4,640,000

فکر

2,390,000

قانون

4,560,000

انقلاب

2,240,000

کار

4,400,000

کم

2,130,000

آب

4,290,000

علی

1,870,000

فرهنگ

3,940,000

پول

1,610,000

انتخابات

3,530,000

هسته

1,430,000

شب

3,480,000

جمهوری

1,360,000

دل

3,410,000

غم

1,360,000

عاشق

3,280,000

زندان

1,180,000

عشق

3,260,000

وطن

1,160,000

درس

3,250,000

دنیا

1,020,000

در يك وضعيت خنده دار ميشه ديد كه او از تو بيشتر تكرار شده !‌ و عاشق از خود عشق و ‌دانشگاه از علم مهمتر بوده و كار از هر چي عشق و عاشقي و حتي آب هم اهميت بيشتري داشته است !در يک کار تکميلی ديده شد که سفيد ۳۰۲٬۰۰۰ و سياه ۴۲۷٬۰۰۰ مورد است.ايمان ما ۲۱۷٬۰۰۰ و کفرمان ۸۴٬۴۰۰ است. کلمات ارزشی قديم مثل شهيد ۱۸۱٬۰۰۰ و آخرت ۱۶۶٬۰۰۰ بيشتر نيستند و نماز با ۷۲۰٬۰۰۰ کمی وضع بهتری دارد.گنجی با ۳۷۴٬۰۰۰ شمع نيمه جانی بوده ولی از دموکراسی ۳۱۴٬۰۰۰ بيشتر است.حکومت با ۸۴۹٬۰۰۰ هشداری است.

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در یکشنبه 13 شهریور1384 و ساعت 9:43 |موضوع |

 نمي دونم ديشب تونستيد فيلم "ويل هانتينگ نابغه" را كه از كانال 3 پخش ميشد ببينيد يا نه . داستان قشنگي داشت و به زيبايي هم به تصوير كشيده شده بود البته نميشه از زيبايي فيلم گفت و از مزخرفي ترجمه و دوبلاژ فيلم كه كيفيت اون را پايين آورده بود ، سخن به ميان نياورد !  

جريان از اين قرار است : ويل هانتينگ جواني 20 ساله و عصيانگر است كه به دلايل مختلف هر از گاهي به خاطر خشونتش پاش به زندان باز ميشه اما خشونت تنها كاري نيست كه ويل بلده انجام بده اون به راحتي هر چه تمامتر مسائل حل نشده رياضي را حل مي كنه و اين كار  سرايدار دانشگاه ام آى تى (ويل) باعث ميشه كه يكي از پروفسورهاي اون دانشگاه پي به نبوغ او ببره و از اينجاست كه مشكلات شروع ميشه چون ويل نمي خواست يه نابغه باشه و مي خواست يك كارگر ساختماني باشه تا بتونه براي مردم خونه بسازه ! اما كم كم با صحبتهاي اطرافيانش تصميم ميگيره زندگي بهتري براي خودش بسازه و حتي براش كاري در سازمان امنيت امريكا پيدا ميشه اما يه روانپزشك كه از ديالوگهاي داخل فيلم اينطور به نظر مياد كه اون هم گذشته اي مانند ويل داشته ، بهش ميگه كه عشق مهمتر از موفقيت در زندگيست چون او تمام موفقيتهايي را كه مانند اون پروفسور دانشگاه مي تونست كسب كنه از دست داده بود تا به عشقش يعني زنش برسه اما بعد از مدتي زن بر اثر سرطان فوت مي كنه و مرد تنها همچنان با همان عشق قديمي به زندگيش ادامه ميده .

رابطه ويل و اون روانشناس كه نقش او را رابين ويليامز با مهارت هر چه تمامتر بازي كرده است به جايي ميرسه كه جوون هم تصميم مي گيره تمام نعمت هاي اطرافش را ناديده بگيره و براي به دست آوردن دختري كه دوستش داره به همان فقر پيشين به شهر ديگري سفر كنه .

مي دونيد عشق در هر تمدن و كشور و فرهنگي به يه نحو خاصي ابراز ميشه و به نمايش گذاشته ميشه و نميشه از هيچ كدوم از اونها انتقاد كرد چون مال فرهنگ همون سرزمينه ... نمي دونم چند نفر از شما از فيلم هاي هندي بدتون مياد ولي هر قدر كه عشق در فيلم هاي هندي به روحيات مردم آن منطقه نزديكه و به آساني نمايش داده ميشه ، در فرهنگهاي ديگه مثل غربي وايراني هم همينطوره .عشق تو هند با رقص آغاز ميشه ،‌در غرب با سكس ، در شرق با نگاه زيبا ،‌ در ايران هم ...  اول نگاه بعد تار ،‌ حافظ ، انزوا و گريه !

اما تو فرهنگ ما يه چيزي هست كه شايد تو فرهنگهاي ديگه كمتر پيدا بشه اما از نظر احساس در بين تمام مردم دنيا يكسانه و اون هم وا‍ژه جدايي و فاصله است .(به آهنگ زمينه وبلاگ گوش كرديد؟ )  نظر من اينه كه عشق تا زماني عشقه كه دو يار به هم نرسيده باشند البته اين ناشي از فرهنگ اصيل ايراني ماست ! ليلي و مجنون و تراژدي تر از اون ، فرهاد و شيرين !

ولي براي من عجيبه و حرف زدن از اين مطلب سخت تر ! الان بايد قيافه يه آدمي را تصور كنيد كه با ناباوري هر چه تمامتر داره به عشق هميشگي فكر مي كنه ! نمي دونم بزار با يه مثال حسم را از اين داستان و داستانهاي مشابه فيلمهاي امريكايي و هندي كه در آخر فيلم عاشق و معشوق به هم مي رسند و همه چيز با خوبي و خوشي تمام ميشه بيان كنم : نمي دونم آيا كسي از حال سيندرلا بعد از عروسي خبر داره ؟ از كجا معلوم كه كار شاهزاده و سيندرلا خانوم به طلاق نكشيده باشه ! اون هم تو جامعه امروز ما كه آدمها فقط دنبال يه بهونه مي گردند كه از هم جدا شن و پشت پا بزنن به هر چي عشقه و به قول خيليها اين مزخرفات !

نمي دونم شايد من خيلي بد بينم ولي براي خيلي از ما و پدر و مادرهامون عشق فقط يه مسئله اي براي قبل از ازدواجه و اين خيلي بده ! چرا برخي از كساني كه از زندگيشون راضي نيستند و به دنبال يه راه حل براي جدايي و پشت پا زدن به زندگي مشترك و خيانت مي گردند ،‌ در اول زندگي عاشق همسرانشان بودند ؟

گاهي اوقات فكر مي كنم درستش هم همينه از قديم الايام هم همين بوده : عشق وقتي معنا داره كه كه عاشق و معشوق به وصال هم نرسند ، داستان به خوشي تموم نشه ! يا عاشق بميره يا معشوق يا يه ادم ظالمي نزاره كه به هم برسند ! اين عشقهاست كه جاودانه ميشه و تو قصه ها مياد !

حالا نمي دونم برات دعا كنم عشقت جاودانه باشه يا نه ! 

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در شنبه 12 شهریور1384 و ساعت 18:49 |موضوع |
خبرگزاري موج – ثمانه اكوان
در حاليكه پس از انتخاب دكتر احمدي نژاد به رياست جمهوري و انتشار برنامه دولت نهم ،‌انتظار مي رفت رييس جمهوري و اعضاي هيات دولت در راستاي محقق ساختن شعارهاي انتخاباتي و برنامه دولت نهم ،‌به اصلاح قوانين پرداخته و اقتصاد كشور را به سمت كاهش اختلاف طبقاتي و توجه به كارگران كه از مهمترين اقشاري هستند كه بايد به معيشت آنان توجه وي‍ژه شود ،‌پيش ببرند و در حاليكه از سالهاي گذشته تنها خواسته اتحاديه ها و انجمن هاي كارگري ،‌اصلاح قانون كار بوده است ، وزير كار در اظهاراتي ابراز داشته است كه تا زمانيكه قانون كار كاملا اجرا نشده است نمي توان در مورد تغيير و تحول در آن فكر كرد .
كاملا روشن است كه هر قانون بنا بر مقتضيات زمان مطرح شدنش ،‌همواره احتياج به تغيير و اصلاحاتي داشته است و قانون كار نيز نمي تواند از اين قاعده مستثني باشد و زمانيكه بسياري از قوانين در تمام كشورها به درستي و با تحقق كامل اهداف نگارندگان آن ،‌اجرا نمي شود ،‌نميتوان اقشاري را كه با اجراي ناقص آن قانون با مشكلات مختلفي روبرو مي شوند به انتظار گذاشته و وعده مدينه فاضله به آنها داد .
اين نكته را هم نبايد از نظر دور داشت كه در هر حال اگر يك قانون از جامعيت و اثرگذاري قابل توجهي برخوردار باشد ،‌هيچ گاه به صورت ناقص و با پيشداوري هاي متفاوت و برداشت هاي متناقض اجرا نخواهد شد .
همانطور كه سيد محمد جهرمي وزير محترم كار و امور اجتماعي اظهار داشته است ،‌هر رويه و قانوني با توجه به تغييرات محيطي بايد منطبق با شرايط آن زمان باشد اما ؟آيا ايشان استفاده مكرر از تبصره 2 ماده 7 قانون كار براي به استثمار كشيدن كارگران قرار دادي و پيماني را آنهم در جامعه امروزين ما كه از همه ادارات و نهاد ها فرياد عدالت محوري بيرون مي آيد ،‌شرايطي نمي داند كه بتوان به تغيير در اين قانون فكر كرد ؟
اگر بخواهيم از هر دو منظر يعني منظر كارگران و كارفرمايان به8 اين قانون بنگريم ،‌متاسفانه بايد گفت كه قانون كار انتظارات و مطالبات هيچ كدام از اين دو گروه را پاسخ نمي دهد و در حاليكه كارگران (به خصوص كارگران قرار دادي ) همواره به تضييع حقوق خود در اين قانون اعتراض دارند ،‌ كارفرمايان و عده اي از اقتصاد دانان و حقوقدانان دنيز قانون كار فعلي را مانع رشد توليد ارزيابي مي كنند .
اما با اين حال در دور ششم مجلس شوراي اسلامي نمايندگان تن به اصلاح آن براي حمايت از كارگران قرار دادي و پيماني ندادند و دولت نيز با وجود آنكه كارگران بار ها و بارها اولين مطالبه خود از رييس جمهور مردمي را اصلاح تبصره 2 ماده 7 قانون كار و اصلاح برخي ديگر از مواد اين قانون اعلام كرده اند به جاي تغيير و اصلاح ان و حمايت از اين اصلاح بر اجراي دقيق همان موادي پافشاري مي كند كه با راي ديوان عدالت اداري به نظر نمي رسد حتي كوره راهي براي تحقق شعارهاي دكتر احمدي ن‍‍‍ژاد در برپايي عدالت و كاهش اختلاف طبقاتي موجود در جامعه باشد .
انتظار مي رود همانطور كه در جلسه هيات وزيران ، براي تحقق عدالت محوري در جامعه تصويب شد كه حداقل دستمزد با توجه به سطح حداقل معيشت و تورم و شرايط بازار كار مناطق كشور تعيين شود ، اصلاح قانون كار براي تحقق بيشتر اين اصل و شعار مطرح شده توسط دكتر احمدي ن‍ژاد و رضايت هردو گروه كارگران و كارفرمايان در دستور كار هيات دولت قرار گيرد .
+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در شنبه 12 شهریور1384 و ساعت 11:56 |موضوع اقتصادي |

بعد از انتخابات ، حزب موتلفه جلسه ای گذاشت و خبرنگاران قرار شد به صورت خیلی آزاد سوالاتشان را از اسدالله بادامچیان بپرسند . یکی از خبرنگارها پرسید آقای بادامچیان شما از انتخاب آقای خاتمی چقدر ناراحت شدید و از انتخاب آقای احمدی نژاد در انتخابات نهم چقدر خوشحال ؟

بادامچیان جوابی داد با این مضمون : در خرداد 76 به یکی از محلهای اخذ رای رفته بودیم که خانمهایی با حجابهای کم و با آرایشهای غلیظ مشغول رای دادن بودند و برای رای دادن به خاتمی هم تبلیغ می کردند یکی از همراهان گفت که ببینید چه کسانی به خاتمی رای می دهند و من جواب دادم ببینید که این آدمها به چه کسی دارند رای می دهند ، یک آخوند مذهبی و مومن و یک نیروی سیاسی داخل نظام و از نظام جمهوری اسلامی !

من تا به حال صحبتهای اینچنینی از زبان بسیاری از کسانی که در حزب ها و گروههای مخالف خاتمی بوده اند شنیده ام و همین هم برام جای سوال گذاشته : اگر خاتمی از خود نظام بود و بچه مسلمون چرا مخالفین انگ های متفاوتی در مورد اینکه او می خواد نظام سکولار را جایگزین حکومت اسلامی به او می زدند و تهمت هایی از این قبیل ؟ یک ظریفی از اهل سیاست حرفی بهم زد که تمام وجودم را مدتهاست که تصرف کرده : " نظام جمهوری اسلامی نوپاست و نمی خواد بعد از جنگ 8 ساله و تلفات و عقب ماندگیهای گذشته دوباره هزینه دشمنی های مخالفین نظام در بیرون از مرزها را بپردازد پس به یک دشمن ساختگی داخلی یعنی یک اپوزیسیون مخلص داخلی احتیاج داره !"

خاتمی و یارانش در طول دوران اصلاحات خوب از پس ایفا کردن این نقش برآمدند ! تمام حرف من اینه اما کسانی که به طرفداری از احزاب مختلف داد و هوار میکشند و به قول خودشان هزینه اصلاحات را می پردازند ! از این مسئله غافلند .

من همیشه این سوال را از خودم می پرسم که خاتمی قرار بود برای کشور چه کاری انجام بده که مخالف با ارکان جمهوری اسلامی نباشه و در عین حال بشه کلمه اصلاحات را روش گذاشت؟ قیافه چند دانشجو در روز 18 تیر و شعارهایشان دقیقا یادمه .... اونها در اون سال خواستار حذف و یا کاهش قدرت ولایت فقیه و حذف شورای نگهبان بودند ! و این یعنی مخالفت با ارکان جمهوری اسلامی ! اونوقت توقع داشتند که خاتمی چه حمایتی از آنها بکند ؟  

خاتمی قرار نبود با ارکان نظام در بیفته اما اصلاحات مورد نظر یارانش هم اون چیزی نبود که از عهده خاتمی بر بیاد . من می خوام پا را از این هم فراتر بگذارم و بگم : در مورد اصلاح ساختار اقتصادی کشور توسط احمدی نژاد هم همین قاعده حکمفرماست نباید مردم انتظار داشته باشند با انتخاب احمدی نژاد ارکان اقتصادی کشور مثل برنامه چهارم توسعه به هم بریزه یا فرو بپاشه مگر قرار نبود مجلس طرح تثبیت قیمتها را به عنوان هدیه ای به مردم اعطا کنه ؟ پس چرا برای آن سقف قرار داد و تا آخر شهریور دوباره روز از نو شروع میشه و روزی از نو ؟ چرا در هنگام بررسی بودجه 84 هرقدر اقتصاد دانانی که دل به شعارهای مجلس هفتم بسته بودند داد کشیدند که نرخ ارز باید پایین بیاید ، باز هم مجلس همون نرخ را بالا برد ؟ پس اصلاحات اقتصادی که شعار مجلسیان برای تامین معیشت مردم بود چه شد ؟ شما تصور کنید : اگر احمدی نژاد بخواد به شعارهایش جامه عمل بپوشونه باید نرخ سود تسهیلات بانکی پایین بیاد ، صنعت خودرو سازی به خاطر اینکه تنها به مونتاژ کاری عادت کرده و همین روش را خودرو سازی می دونه باید تعطیل بشه ، واردات به شدت کاهش یافته و به خاطر این امر پیوستن به سازمان تجارت جهانی با مانع روبرو میشه ، قیمت فرآورده های نفتی تا سالیان سال به خاطر طرح تثبیت قیمتها باید ثابت بمونه و یارانه بنزین تنها به قشر مرفه تعلق بگیره اما باز هم با اون یارانه که معلوم نیست اصلا یارانه هست یا نه باید ماهیانه چندرغاز به هر خانوار اعطا بشه وحقوق کارگران و کارمندان هر ساله اضافه بشه و کذا و کذا . اما آیا این اقدامات آنهم با شالوده های اصلی اقتصاد کشور امکان پذیره ؟ آیا ما می تونیم همونطور که دکتر خوش چهره میگه برنامه چهارم توسعه را کنار بگذاریم ؟

من فکرمی کنم همانقدر شعارهای خارج از نظامی خاتمی قابل اجرا بود که شعارهای اقتصادی خارج از نظام اقتصادی احمدی نژاد ! و یک عده ای این وسط فقط دارند هزینه اصلاحات سیاسی و اقتصادی را می پردازند که قرار نیست اصلا صورت بگیره و گنجی و سایر دوم خردادیها که در این انتخابات از دید مردم حذف شدند و یا مسیح علی نژاد خودمون از این دسته هستند .

بله مسیح علی نژاد هم هزینه ای برای هیچ پرداخت .

تو کتاب مسیح تمام خبرنگاران رسانه های راستی با اسمهای مستعار معرفی شدند و در عوض دوستانش با اسم اصلی خودشان و یا با نام و نشانیکه حتما توسط سایر خبرنگاران خیلی سریع شناخته می شوند . مسیح با بیان کردن اینکه برخی اوقات فرشته شانه چپش یا همان شیطون گولش میزد که یه کارهایی را در مجلس انجام بده ، در واقع اعتراف کرده که تمام کارهایی را که در مجلس انجام داده و تمام سوالهای جهت دار پرسیده شده و یا حرکاتی مانند انتشار خبر حقوق 5/1 میلیونی نمایندگان کار شیطونک وجودش بوده پس یه نوع اعتراف به کار اشتباهه ! چرا وقتی جریان دزدی از کازیوی نمایندگان بیان میشه خودش تو کتابش اشاره می کنه که قبلا هم دزدیهایی از قبیل دزدی کتاب از کتابفروشی بقل دبیرستانشون کار اون بوده ؟ مگه خودش به خودش اطمینان نداره که گن و ظمان دوستانش به این دزدی را هم بیان میکنه ؟ یعنی می خواد بگه من همونیم که قبلا تو بچگی یه چیزهای کوچیکی می دزدیدم ، دوستهام هم در مجلس اطمینانی بهم ندارند پس ..... اما جواب این پس در کتاب مشخص نیست ! (البته من خودم وقتی جریان دزدی از کازیوی نمایندگان مطرح شد اولین نفری بودم که گفتم چرت می گن !) اما چرا مسیح خودش را در این کتاب مقصر جلوه داده و دوستهاش رو هم همدستانش معرفی کرده که باعث ناراحتی اونها شده ؟

تو خود کتاب به این مسئله اشاره شده : مسیح از کشیده شدن این کارها به وزارت اطلاعات و نهادهای امنیتی می ترسه چون قبلا خیلی چیزها را تجربه کرده ....

کاش حدس من اشتباه باشه ولی من فکر می کنم مسیح با انتشار این کتاب خودش را تبرئه نکرد بلکه اعتراف نامه ای نوشت و ازعفو اونهایی که اون بالا نشستند استفاده کرد تا بتونه زندگی کنه . همین !

 

***

 

مامان خوندن کتاب را تمام کرده بود و من هم هر از گاهی ماجراهای تو مجلس را که خودم هم شاهد آنها بودم براش تعریف می کردم وقتی نظرم را راجع به کتاب بهش گفتم گفت : این بی رحمیه ! و من جواب دادم : دیروز توی اینترنت راجع به دون ژوان یه جمله پیدا کردم : "دون ژوان به آیینهای مقدس و به قوانین جامعه خود پشت پا زد و به خاطر اعتقاداتش جان خود را از دست داد ." گناه مسیح اینه که فکر می کرد می تونه دون ژوان باشه و من فکر می کنم که می خواستند او را مجبور کنند که دون ژوان باشه اما مسیح دون ژوان نیست! یک قهرمان اصلاحات هم نیست مانند اکبرگنجی . دوره دون ژوانها دیگه تموم شده ! مسیح هم مثل تمام جوونهای دیگه دوم خردادی و عشق خاتمی مثل مینا و مریم گول خورد . اما من به خاطر اراده خستگی ناپذیرش در اداره امور زندگیش بهش احترام میگذارم .

(حالا هر کی میخواد فحش بده ، بده ولی فقط از خودتون بپرسید چرا در دوران انتخابات گفته شد کسانی که می خواستند از خاتمی انتقام بگیرند به احمدی نژاد رای دادند !)

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در جمعه 11 شهریور1384 و ساعت 18:2 |موضوع سياسي |

آقاجون خدابیامرز همیشه تا می خواست حرف از مسائل سیاسی روز بزنه ، بعد از اینکه می گفت ، کار کار انگلیسیهاست ، ادامه می داد : سیاست پدر و مادر نداره !... نمی دونم چرا در تمام طول مدتی که کتاب تاج خار را می خوندم یاد حرف دوم آقاجون بودم !

کتاب مسیح را تا اخرش خونده بودم و بعداز اون خنده هایی که حالا به نظرم مضحک می اومد ، داشتم به این فکر می کردم که چرا بچه های مجلس و خصوصا دوستهای مسیح که رابطه خوبی هم باهاش داشتند ، بعد از انتشار این کتاب همگی عصبانی بودند و به مسیح اعتراض می کردند که چرا اسم آنها را در کتاب آورده است .یاد آخرین روزی افتادم که مسیح را دیدم ...

ایام آخر تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری دور اول بود و ستاد انتخاباتی معین ، همایش حامیان معین را در یکی از ورزشگاههای 12 هزار نفری کوی دانشگاه برگزار کرده بود . از خیابون منتهی به کوی تا خود ورزشگاه پر بود از آدم که داشتند مثل روزهای راهپیمایی به طرف کوی و ورزشگاه می رفتند . با مینا برای پوشش خبری مراسم داشتیم می رفتیم .خیابون شلوغ بود و افتاب از پشت سر مثل شلاق داشت می خورد به پشتم و تمام تنم را می سوزوند و حسابی از گرمای هوا کلافه شده بودم و صدای بلند بلند حرف زدن یه دختری که از پشت سرم داشت راه میومد ، مزید بر علت اعصاب خوردیم شده بود ! برگشتم ببینم کیه اینطوری وسط خیابون داره هوار میکشه که دیدم مسیح و دوست تو خبرگزاریش اعظم هستند که دارند بلند بلند حرف می زنند و راه میروند . سلام و علیکی کردیم و بعد مسیح یه جمله ای گفت تو این مایه ها : خوشم میاد راهتون ندن تو ورزشگاه برای تهیه خبر ببینی تو مجلس که برای اخراج من اعتراض نکردی چه حالی داره این اخراج شدن !

اولش یه کمی ناراحت شدم . آخه من که با مسیح مشکلی نداشتم اگر اون نامه اعتراض آمیز خبرنگاران برای دفاع از او را هم امضا نکردم به خاطراین بود که به اثر گذاری نامه اعتقادی نداشتم و البته حرکاتی از این قبیل را به نفع گروهی می دونستم که داشتند از این فرصت اخراج مسیح از مجلس استفاده می کردند تا اهداف تبلیغاتی خودشون را به پیش ببرند .

تو ورزشگاه اولش زیاد شلوغ نبود ولی بعد تا بعداز ظهر کم کم شلوغ شد ... تمام خبرنگارهای دوم خردادی هم ریخته بودن تو ورزشگاه . دخترها و پسرها جیغ می کشیدند ، سرود میخوندند و شعار می دادند . با وجود اینکه خودم از حامیان معین نبودم والبته اطمینان هم داشتم که انتخاب مشارکت و برخی از دوم خردادیها برای حمایت از معین ، خودکشی سیاسی بود ، ولی اون مراسم من رو هم به وجد آورده بود و تمام طول راه تا خونه به این فکر میکردم که جوونهایی که تو اون مراسم یا مراسم های مشابه بودند حتی اون گری گوری هایی که برای به ظاهر حمایت از هاشمی رفسنجانی با اون تیپهای فجیع شبها می ریختند تو خیابونها آدمهای خوشبختی هستند !

شاید برای خیلی ها که اصلا کاری با سیاست و این حرفها ندارند ، این مراسم هم به نفع هیچ بنی بشری نخوره ولی ناراحتی من برای عده ای از جوونها بود که با ان تنوع کاندیداهای ریاست جمهوری هیچ اعتقادی به هیچ کدومشان نداشتند و با این که آدمهایی هستند که به مسائل روز و سیاست بها می دهند بعد از جریانات دانشگاهها و عوالم بعد از خرداد 80 دیگه هیچ امیدی به هیچ کدوم از طیف های سیاسی نمی تونند داشته باشند .

می دونم که اون آدمها یا جوونهای حامی قالیباف که ماشینشان را پر از تراکتهای تبلیغاتی می کردند و یا کلا اونهایی که کاندیدایی در بین نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری نهم داشتند که براش کف بزنند و سوت و هورا بکشند ، آدمهای خوشبختی بودند که هنوز به یه چیزی اعتقاد داشتند .

مسیح علی نژاد هم از منظر من یکی از همون جوونهای خوشبخته ! گرچند برای اعتقاداتش ممکنه بهای سنگین هم پرداخته باشه و یا بهایی سنگین تر هم مجبور بشه در آینده بپردازه . و از این بابته که با وجود اینکه من و مسیح هر دومون خبرنگاریم و هر دو خبرنگار سیاسی و پارلمانی نتونستیم تو دوران مجلس با هم ارتباط خوبی برقرار کنیم . چون اعتقاداتی داشت که من آنها را باور نداشتم و من هم نظریه هایی برای خودم دارم که اصلا او این نظریه ها را نمی شناسد.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در پنجشنبه 10 شهریور1384 و ساعت 13:42 |موضوع سياسي |

هر چی بود از کتاب دون ژوان میلان کوندرا شروع شد .

در داستان دوم این کتاب به نام سمپوزیوم ، دکتر هاول خطاب به خانم دکتر و سایر همکارانش که در اتاق بودند و او را دون ژوان خطاب کرده بودند میگه :اگر از من بپرسید که دون ژوان هستم یا یک مرده باید بگویم دومی . در واقع دون ژوان یک فاتح بود ولی من از شما می پرسم چگونه می توان در شرایطی که هیچ کس شما را از خود نمی راند و همه چیز امکان پذیر است و مجاز ، فاتح بود ؟ دوره دون ژوان ها دیگر گذشته است ....

همین جا درست ساعت 11 شب به این نتیجه رسیدم که اصلا نمی دونم دون ژوان کی بوده و چرا خانم دکتر و همکارانش دکتر هاول را که با الیزابت که سالهای سال دوستش داشت ، ازدواج نکرده بود و باعث خودکشی او شده بود ، دون ژوان خطابش کردند . همین . حالا من بودم و ادامه داستانی که حتی یک کلمه آن را هم دیگر نمی توانستم بفهمم . ساعت 12 رفتم سراغ اینترنت !....

واویلا که از این گوگل و سایر سایتهای فارسی زبان هیچی نمیشه پیدا کرد . هر قدر که بیشتر می گذشت و تکه تکه از سایتهای مختلف فقط اسم دون ژوان را می دیدم و اصلا هیچ داستانی در مورد این اسطوره پیدا نمی کردم به حرص و ولعم برای پیدا کردن این راز اضافه می شد و اعصابم به خاطر اینکه هی اینترنت قطع میشد و صدای زوزه مودم برای کانکت شدن دوباره تمام خونه غرق در خواب را فرا می گرفت و هر از گاهی از یه گوشه ای صدای ناله میومد که خفش کن ، بیشتر خورد میشد .

خلاصه گذشت و تا صبح که بی خوابی زده بود به سرم نتونستم به هیچ چیز دیگه جز دون ژوان فکر کنم ....

حالا دیگه صبح شده بود و من هنوز در این فکر بودم که چرا در یکی از سایتها در مورد دون ژوان نوشته بود اکثر خانمها دلشون می خواد که شوهری دون ژوانی داشته باشند که به خاطر عشق آنها دیگه دون ژوان باقی نمی ماند . مگه اون لعنتی کی بوده ؟ اصلا چرا عکس روی جلد کتاب میلان کوندرا عکس آنتونیو باندراس  بود ؟

خلاصه فرداش تو مجلس هم حسابی حواسم تو کتاب بود ( البته این یه عادت قدیمی است که من هر کتابی را که می خونم تا چند روز و یا چند هفته و چند ماه – بستگی به اثرگذاری کتاب داره – تو داستان باقی می مونم ) تا اینکه بعد از ظهر وقتی داشتم با عطا افشاری از طریق مسنجر صحبت می کردم ، از ش در مورد کتاب پرسیدم و اونهم راهنماییم کرد برای سر زدن به یه سایت ولی اونجا هم چیزی پیدا نکردم و فقط درسر فصلهای یک کتاب به نام اسطوره شناسی جهانی اسم دون ژان را پیدا کحردم ولی کتابفوشی که رفتم و تمام فروشگاه بزرگ آقای هاشمی ( کتابفروش مهربونی که باعث شده آخر برج هیچی تو جیبم نباشه و معتاد به کتاب بشم )را ریختم به هم اما نه در اون کتاب و نه در هیچ کتاب دیگری اسطوره ای به نام دون ژوان را پیدا نکردم ....

وای یاد اونروزی افتاده بودم که دایی ازم پرسید تو انتخابات 80 غیر از خاتمی چه کسانی شرکت کرده بودند و من همه را گفته بودم جز غفوری فرد و تا یک هفته تمام فکر و ذهنم شده بود این مسئله و وقتی حل معما را پیدا کردم انگار که یه باری را از دوشم برداشته باشند روبرو دایی وایستادم و گفتم یادم اومد ، غفوری فرد بود و اون قهقه زد زیر خنده که من همون شب یادم اومد حالا تو یه هفته بعد اومدی میگی چی ؟ 

خسته و مستاصل اومدم از کتاب فروشی هاشمی بیام بیرون که کتاب تاج خار مسیح علی نژاد – خبرنگار پارلمانی سابق روزنامه همبستگی و خبرگزاری ایلنا – را دیدم . دکتر بارها بهم گفته بود که اون کتاب را براش بخرم ولی من هر بار یه جورایی یادم رفته بود خوب دیگه چکار میشد کرد ؟ کتاب را خریدم و از فروشگاه اومدم بیرون ....

از روی کنجکاوی که دکتر تو این کتاب دنبال چی می گرده ، تمامش را ظرف دو ساعت خوندم . مامان بیچاره که از صبح تا شب تو خونه تنهاست هی می گفت دختر یه چیزی بگو ، حداقل بیا با هم تلویزیون ببینیم اما گوش من بدهکار نبود همش داشتم می خوندم و بعضی جاها بلند می زدم خنده ! الان فکر می کنم که چقدر از نظر مامان بنده خدا من اون موقع چقدر سادیسم داشتم که  با وجود اینکه او حوصلش سر رفته بود و می خواست با دختر بزرگش صحبت بکنه تنهایی کتاب م یخوندم بلند بلند هم می خندیدم !

اما کم کم با رسیدن به صفحات آخر کتاب دیگه خندم نمی اومد ...

این مطلب ادامه دارد ....

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در چهارشنبه 9 شهریور1384 و ساعت 12:43 |موضوع سياسي |

شايد براي بيشتر كارشناسان اقتصادي كه دل به شعارهاي مطرح شده توسط دكتر احمدي نژاد سپردند و در عين حال اعتقادي به معجزه آسا بودن قوانين اقتصادي و همچنين برنامه هاي توسعه و توصيه هاي بانك جهاني ندارند  ( كه از قضا من هم اين اعتقادات را باور دارم ) روشهاي اقتصادي مطرح شده توسط دكتر احمدي نژاد و برنامه هايي كه قرار است توسط مشاوران وي - مانند دكتر خوش چهره و دكتر توكلي و سبحاني - براي اقتصاد كشور برنامه ريزي شود ،‌ اين روزها روزهاي سخت مطرح كردن مطالبات اقتصادي مردم و كارشناسان اين رشته است . اما سوال اصلي اينجا اينه كه آيا برنامه چهارم توسعه مي تونه دواي درد اقتصاد بيمار كشور باشه ؟ متن زير كه لينكش را هم توصيه مي كنم حتما بخونيد ،‌ از استاد من دكتر عبدي است . راستش را بخواهيد من هر چي از اقتصاد مي دونم به خاطر لطف ايشونه .

برنامه چهارم؛
سراب توسعه عدالت گريزي يا عدالت محوري؟

يكي از شعارهاي اساسي دكتر احمدي نژاد كه مورد توجه آحاد مردم قرار گرفت و منجر به پيروزي قاطع او در دور دوم انتخابات شد برقراري عدالت در جامعه بود اما به راستي واژه عدالت كه طي ايام گذشته بارها و بارها از سوي ايشان و اعضاء محترم كابينه جديدشان مطرح گرديده چه مصاديق عمومي و عيني خارجي دارد؟دايره تعريف آن چه مواردي را شامل مي شود و چه مواردي را در برنمي گيرد ؟ شاخص هاي اندازه گيري آن كدام است؟ ادامه ...

و اما صحبتهاي دكتر سبحاني در مخالفت با برنامه هاي اقتصادي رييس جمهور كه مطالبات اين اقتصاددانان را از احمدي نژاد و تيم اقتصادي وي بيان مي كرد هم اگر توانستيد قسمت جستجوي خبرگزاري ما را باز كنيد (!) بخونيد مطمئن باشيد ضرر نمي كنيد !

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در یکشنبه 6 شهریور1384 و ساعت 13:35 |موضوع اقتصادي |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در شنبه 5 شهریور1384 و ساعت 10:0 |موضوع دست‌نوشته‌ها |

همینطور نشسته بودم زیر پنجره اتاق و زل زده بودم به پرده ! راستش را بخواهی نمی دونستم اصلا دارم به چی فکر می کنم ولی هر چی بود مطمئنا فکر خوبی نبود !

بعضی از ما آدمها سخت و زشت کردن زندگی برامون عادت شده ... بدون اینکه حتی نگاهی امیدوارانه به آینده زیبایی که انتظارمان را می کشه داشته باشیم . داشتم همینطور به پنجره نگاه می کردم که این منظره را دیدم خدا را شکر که موبایلم دم دست بود چون انقدر بی حال و حوصله بودم که اگر یه جای دور بود اصلا حالش را نداشتم که برم بگردم پیداش کنم و این عکس را بگیرم !

خلاصه کنم .... با دیدن این منظره فقط تونستم بگم : " تبارک الله احسن الخالقین ! "

حالا دیگه حس می کنم احساس خیلی بهتری نسبت به همه چیز دارم . توچی ؟

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در جمعه 4 شهریور1384 و ساعت 13:30 |موضوع |

مرد غمگین در اتوبوس نشسته بود . انگار به بیرون زل زده باشد . اما نگاهش به قطرات ریز باران خشک شده بر روی شیشه بود . به زحمت نفس می کشید ولی به خاطر سردی هوا آنهم در فصل پاییز نمی توانست پنجره را باز کند . قبل از اینکه همسرش بر اثر سرطان ریه در بیمارستان بميرد ، هر روز با ماشينش ابتدا بچه شان را به کودکستان می برد و بعد خود به سر کار می رفت . ولی حالا ... امروز روز دیگری بود . نه میتوانست رانندگی کند و نه کودکشان را به کودکستان ببرد . دختر که کنار پدر نشسته بود ، سرش را به بازوی او تکیه داده و خوابیده بود . مرد بی حوصله دزدکی نگاهی به دخترک که با صورت رنگ پريده و لباسهای سرمه ای رنگ زشتش کنار او نشسته بود انداخت و دوباره به قطرات روي شيشه زل زد . وقتي به ايستگاه مترو رسيدند ،دختر بيدار شده بود . دست كوچكش در دست بزرگ ولي سرد و نمناك پدر بود وبه سختي به دنبال او مي دويد .

ايستگاه مترو شلوغ بود . تا وارد محوطهء ايستگاه شدند بوي ساندويچ و كالباس و پيتزا دماغشان را پر كرد . مرد يادش آمد كه به دختر صبحانه نداده است . برايش ساندويچي خريد و هر دو به طرف دفتر ايستگاه رفتند ...

... چند مردي كه در دفتر ايستگاه مشغول صحبت بودند ، تا چشمشان به مرد غمگين افتاد با تعجب از جا بر خاستند . شخصي كه از همه مسن تر بود و بقيه حاجي صدايش مي كردند ،با حالتي از روي ترحم و دلسوزي به طرف مرد رفت. او را سخت در آغوش فشرد و گفت : علي جان ! چرا به اين زودي برگشتي ؟ تو كه هنوز مرخصي داشتي ، خوب استراحت مي كردي . بعد انگار كه تازه دختر را ديده باشد ، بغلش كرد و شتابزده گفت : واي چه دختري ! چه ماهي ! سلام عمو ! خوبي ؟

دختر كه ساندويچ را محكم در دستانش گرفته بود ، خجالتزده سرش را به معني بله تكان داد .

حدود نيم ساعت طول كشيد تا مرد توانست ّحاجي ّ را راضي كند تا بتواند دوباره بدون استفاده از مرخصي به سر كارش برگردد و دوباره پشت فرمان لكوموتيو بنشيند . پيرمرد قبول نمي كرد ولي وقتي ّعلي ّ چشمانش را در چشمان او دوخت تا با ارادهء تمام بگويد كه ميخواهد سر كارش برگردد ، طاقت نياورد چشمانش در چشمان پيرمرد گره خورده بود . ناگهان انتهاي دلتنگي اش به گريه تبديل شد و با تضرع به مرد گفت : حاجي ديگه نمي تونستم تو اون خونه بمونم بايد مي آمدم .

چند دقيقه بعد مرد سياهپوش با دخترش كه هنوز لباسهاي تيرهء شب هفت مادرش تنش بود در واگن اول متروي تهران - كرج در اتاق راننده بودند . دختر در حاليكه ساندويچش راگاز مي زد ، حيرتزده به دكمه ها و دستگيره هاي جلوي روي پدر مي نگريست و پدر به او هشدار مي داد كه به هيچ كدام از آنها دست نزند .

مردم همه سوار مترو شده بودند . درها بسته شد . تمام واگنها پر شده بود در واگن اول خانمها و بقيه واگنه هم خانمها وهم آقايان بودند . آنقدر شلوغ بود كه جا براي عده اي نبود و بعضيها مجبور شدند بايستند .

برخي هم در حاليكه روي زمين نشسته بودند ، روزنامه ميخواندند . از راديوي قطار موسيقي پخش مي شد . در اين سفرهاي نيم ساعته تنها همدم لكوموتيوران فقط همين راديو بود . ولي امروز دختر ۴ ساله اش هم كه ديگر بدمن مادر نمي خواست از پدر جدا شود ، همراهش بود . تا بعد از ظهر حدود ۶ بار مسير را رانندگي كردند و به قول معروف پدر و دختر خلوت كردند .

شيفت آخر باباي خسته و غمگين و دختر بي مادر ولي تنها اميد پدر بود .

پدر در راه همچنان كه حواسش به جلو بود ،نيم نگاهي به دختر كه از فرط خستگي خوابش برده بود ، انداخت . با آن موهاي خرمايي بلند و چشمان معصوم دقيقأ شبيه مادرش شده بود . پدر ميكروفن راننده را روشن كرد : ّايستگاه ورد آورد ؛ مسافرين عزيز لطفأ از تكيه دادن به دربهاي قطار خودداري فرماييد ّ در ها را باز كرد وبرخي پياده شدند . وقتي دوباره راه افتاد ، راديو آهنگ يا مولا را پخش مي كرد . دم غروب بود ودل مرد حسابي گرفته بود . سعي كرد مثل قديمها كه هميشه با خوانندهء اين آهنگ همراهي مي كرد ، اينبار هم همين كار را بكند ولي نتوانست .

ناگهان بغضي هفت روزه تركيد ....حالا بهتر شده بود . صداي راديو را بلند كرد و شروع كرد به زمزمه كردن آهنگ . مگر چه عيبي داشت ؟ مگر چه كسي صداي او را مي شنيد ؟ او بود و جاده اي كه به غروب منتهي مي شد . پس با صداي خواننده همراه شد :

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

گويند بخواب تا به خوابش بيني

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

اي بيخبران چه وقت خواب است مرا

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

شايد هيچ كدام از مسافران قطار تا به حال صداي خواندن مرد راننده را نشنيده بودند . ولي امروز روز ديگري بود زيرا مرد غمگين يادش رفته بود ميكروفن راننده را خاموش كند .

صداي راديو ناگهان در واگنها بلند شد و به دنبالش صداي مرد راننده آمد.

بلبل ز چه رو سر چشمه آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

تشنه شده اي يا به شكار آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

در ابتدا همه خنديدند ... جوانها بيشتر

يكي گفت : يارو چه خوشه!!! ديگري گفت : نه بابا مي خواد بگه منهم صدا دارم . سومين نفر گفت : نه ميخواد بگه بياييد منو كشفم كنيد مامانم اينها !!!و همه بيشتر خنديدند .

در واگن اول هم زنان خنديدند ... دختر ها بيشتر

يكي از دختر ها گفت : چه با حاله ، زن نميخواد ؟ !!!

ديگري گفت : اصلأ هم با حال نيست فقط بي جنبه است . سومين نفر گفت : چرا مگه بيچاره چكار كرده ؟ . اولين نفر دوباره جواب داد : هيچي فقط دلش تنگ اومده !!! زن ميانسال به وسط حرفشان پرسد و گفت : چيه ؟ اندي بخونه خوبه ؟

اما اين صحبتها دو دقيقه اي بيشتر طول نكشيد . اول كمي همهمه شد و بعد ... همه ساكت بودند . كساني كه ايستاده بودند مثل بقيه كف زمين نشستند . مردي در خود فرو رفته بود . زني زير چادر آهسته مي گريست . پيرزني آه كشيد :يا مولا . و دختران جوان كه خنده از يادشان رفته بود ، به منظرهء غروب آفتاب مي نگريستند . هيچ كس از دل ديگري خبر نداشت . همه ساكت بودند و به صداي مرد محزوني گوش مي كردند كه خودش نمي دانست مردمي را دوباره عاشق كرده است .

نه تشنه شدي نه به شكار آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

ديوانه شدي پي يار آمده اي

يا مولا دلم تنگ اومده ..... شيشهء دلم اي خدا زير سنگ اومده

... گمان نمي كنم هيچ كدام از آن مسافران ، غروب آن روز دلگير پاييزي را از ياد برده باشند . 

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در پنجشنبه 3 شهریور1384 و ساعت 10:55 |موضوع دست‌نوشته‌ها |

شب است .
تا حتي ماهيان هم خوابيده اند .
ودر خيال آزادشان به دنبال ردپاي خيس باران در تنگ آب ميگردند.
شب است.
برف هم ميبارد .
در بارش پر از پنبه
ي برف،
ردپايي در خيابان تا صحن حضور خالي مانده است.
شايد جاي پاي گرسنه ايست از تبار بي سروسامانان اين ديار بي حوصله...
شايد هم...
فضا پر از هياهوي سكوت است .
دراين سرزمين تا حتي؛
ننه سرماي قصه هاي كودكي هم پيري را بهانه مي كند كه لحافش را خوب نتكاند.
برف مي بارد.
شايد امشب كودكي در خوابش كيسه اي پر از مهـر ببيند .
شايد هم مردي
سبز پوش ؛
كه با
اسبي سفيد كه سرنوشت قسمت مي كند!.
برف ميبارد.
ولي هيچكس به فكر پاروي اين همه خاطره از ذهن فردا نيست.
شب است.
ديگر نمي دانم پشت اين پنجره ها برف هنوز هم ميبارد يا نه .
از پشت اين پنجره ها هيچ چيز معلوم نيست .
نه بال پروانه،نه عشق سنجاقك، ونه حتي آسمان آبي .
اينجا هر قدر هم شيشه ها را بشويي آسمان آبي نمي شود.
پشت شيشه كبوتري به خيال روزي آفتابي پنجره ها را دوره مي كند.
ولي اينجا از عشق خبري نيست.
برف ميبارد .
شايد هم كمي باران.
ولي ديگر چه فرقي ميكند؟
كبوتر خسته به قفس برگشته،ماهيان بيدار شده اند و...
شب به انتهاي ابديت رفته است.
ديگر فرقي نمي كند كه نمك بر زخم برف بپاشي يا نه
اينجا آدميان خواب ماهي را تجربه نكرده اند !!
ديگر چه فرقي مي كند كه عشق پشت پنجره ها در تقدس گرم زمستان باشد يا در هواي سرد خانه؟
كاش دلمان پراز خواب بي تعبير ماهي وتجربهءگرم كبوتر بود...
آنگاه شايد
مرد سبز پوش زودتر از اين حوالي مي گذشت ...

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در چهارشنبه 2 شهریور1384 و ساعت 11:15 |موضوع دست‌نوشته‌ها |

به ظاهرم ننگر!
به ظاهر سردو چهرهء ساكتم ننگر.
تو نمي داني...
به راستي تو نمي داني كه در درونم چه غوغايي است.
وتنها اين دريچهء كوچك چشم؛
آري تنها همين دريچهءخرد به تو خواهد گفت،
كه درونم چه طوفانيست.
پس مرا بنگر!
نه مرا كه عمق چشمانم را بنگر .
مرا بنگر كه عروسك وار با دروني دريايي به تو زل زده ام.
از كنارم مگذر به سادگي گذشتن از كنار عشق،
من هستي اي فراتر از عشقم.
همين!

+ نوشته شده توسط ثمانه اکوان در سه شنبه 1 شهریور1384 و ساعت 11:18 |موضوع دست‌نوشته‌ها |


Powered By
BLOGFA.COM