تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
هزیان (هذیان )های یک جسم تب دار !

خستگی ، خستگی ، خستگی .... فکر میکردم خودش به مرور زمان حل میشه . خوب خستگی بعد از انتخابات و روزهای شلوغ رای اعتماد مجلس به وزراست . این سه هفته تعطیلی مجلس خستگی را رفع می کنه ... ولی نشد .

دو روزه که تو خونه هستم و همش خواب ! اولش با یه تب ساده شروع شد و دکتر فکر کرد سرماخوردگیه ولی نبود . همش خستگی بود خستگی کار و درس که هیچ کدوم تمومی نداره . شیما (از بچه های دانشگاه) گفت تمام روزهای جمعه و پنجشنبه را کلاس برندار خسته میشی ولی گفتم تا حالا تونستم بقیه را هم می تونم .

اینه که الان دو روزه رو کاناپه جلوی تلویزیون ولو شدم و تا حتی حوصله فکر کردن هم ندارم چه برسه به تلویزیون دیدن که این روزها عید نیمه شعبان را با مجریانی با کت و شلوارهای رنگی و مانتوهای قرمز و خنده های مصنوعی و گلهای مصنوعی به خورد مردم میده ! باور کنید عیده ! آقا به خدا باور کنید ما هم خوشحالیم می خواهیم شما هم خوشحال باشید . هر از گاهی یه آهنگ پخش می کنه با صدای اصفهانی و خواننده های پاپ دیگه و وسط آهنگ صحبتهای احمدی نژاد در سازمان ملل را که با آرزوی سلامتی و فرج امام زمان (عج) شروع کرده درست وسط آهنگ پخش می کنه انگار فقط رییس جمهور منتظره ظهوره و هی داد میزنه آقا بیا ! یعنی اگر خاتمی و یا حتی هاشمی رفسنجانی هم این صحبتها را گفته بودند اینقدر روش مانور تبلیغاتی می دادند ؟

از خبرها چه خبر ؟ قالیباف رسما سکان شهر را در دست گرفت و تو این مدت حتی یک برنامه هم برای اداره شهر ارائه نکرده که بالاخره با ما چه می خواهد بکند ؟ به قول یکی ازبچه ها شبها دو تا مامور باتوم به دست میان دم در خونت آقا یا زباله را ساعت ۹ بیار بیرون یا کتک می خوری! جریمه اش هم یک میلیارد تومان ! قرار بود امروز من به عنوان دست راست مدیر عامل خبرگزاری ، دست چپ مدیر اخبار (!) و دبیر سرویس سیاسی برم به مراسم معارفه ولی این تب لعنتی نگذاشت . احمدی نژاد از نیویورک خرسند برگشته ولی این خرسندی و ابتکار هسته ای را ظاهرا امریکاییها با ارجاع پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت می خواهند جشن بگیرند ! نفت بشکه ای 100 دلار ! دانشیار رییس کمیسیون انرژی مجلس به آرزوی دیرینش رسید ! حساب ذخیره ارزی ، خدا بیامرزدت !

وای چقدر هزیون (هذیون!) تب دارم ... چشمهام مانیتور رو نمی بینه ولی باید بنویسم . خستگی و تب داره منو از پا در میاره ... خستگی بیشتر .

استاد "ساختمان و زبان ماشین" تو دانشگاه می گفت : تا من از در کلاس میرم بیرون خانم اکوان سرش را میزاره رو میز و می خوابه و یا با چشم باز وسط کلاس خوابه خوابه ! گفتم : استاد اندازه دو دوره انتخابات ، بیست و چند تا رای اعتماد به وزرا و اندازه تمام یارانه هایی که خودروسازان برای تهیه خودروهای دوگانه سوز گرفتند و کاری نکردند ، خسته ام ! گفت : آخه خبرنگاری و کامپیوتر چه ربطی به هم داره که داری اینجا خودتو می کشی و سر کلاس نیستی و باز هم سعی می کنی نمره خوب بیاری ؟ برو بچه سر کارت مگه تو دانشگاه چی یاد می گیری ؟ بعد رو کرد به بچه های کلاس و گفت : اگر واسه مدرک اومدید بمونید ولی اگر واسه یاد گرفتن اومدید ، برید کلاسهای بیرون چون تو دانشگاه هیچی یاد نمی گیرید که به دردتون بخوره ! ... بیچاره مامان که فکر میکنه هر کی دانشگاه بره با کمالات میشه !!!

خواهرم برام فال قهوه و تاروت گرفته ! میگه کارت را عوض می کنی و از موج میری ! بعد زندگیت از این رو به اون رو میشه ! میگه چرا از مبارزه کردن می ترسی ؟ هنوز هم اولی ! هنوز هم مثل اون موقع های باشگاه خبرنگاران واسه خودت سالاری هستی ! ولی من خستم .همش به خودم فحش میدم که بدبخت یعنی پاریاب و یارمپور (دبیران سرویس سیاسی فارس و باشگاه خبرنگاران) عرضه شان تو سرویس سیاسی گردوندن از تو بیشتره که حالا جا زدی ! ولی جا نزدم . خبرنگارها اونجا از جون و دل کار می کنن.  بزار این چند روز بگذره یه دستی به سر و روی مجلس می کشم ، تکلیف دولت و وزارت کشور را هم یکسره می کنم بعد هم میرم دنبال یه خبرنگار درست و حسابی برای قوه و مجمع . روزنامه ها باید بدونن سرویس سیاسی موج صاحاب داره .ولی خیلی خسته ام. تب هم دارم هزیون هم میگم . ولو شدم جلوی تلویزیون و به هیچی هم فکر نمی کنم !  یه اتفاقی باید بیفته که نمی دونم چرا نمی افته !

+ نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 17:20 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

خوابی دیدم .......... i had a dream

نمي دونم تا حالا چند تا كتاب خوندي كه باعث شده باشه مسير زندگيت و يا حداقل طرز فكرت كاملا به هم بريزه . من چند تا از اين كتابها را خوندم البته قدیمها و باعث شد زندگيم بدجوري به هم بريزه (مثل همین جریان خبرنگار شدنم !) . امروز هم از اون روزهايي بود كه خدا سر راهم يه كتاب قرار داد تا خودشو درست بياره بنشونه جلوي چشمهام ! نمي خوام بگم اين كتاب زندگيم را به هم ريخت ولي يه جورايي تمام وجودم را به هم ريخت .
این یکی کتابه يه كتاب ريزه ميزه و كوچيك بود كه بارها تو كتاب فروشيها ديده بودمش و فكر نمي كردم اصلا مالي باشه ! قبل از اينكه اسم كتاب را بگم مي خوام همه داستان را برات بنويسم ...

I had a dream …
I dreamed I was walking along the beach with God!
Across the sky flashed scenes from my life …
For each scene I noticed two sets of foot prints in the sands. One belonging to me and the other to God.
When the last scene of my life flashed before me, I looked back at the foot prints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.
This really lotherd me so I questioned God about it.
God, you said that once I desided to follow you, you'd walk with me all the way.
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints.
I don’t undrestand why when I needed you most, you would leave me.
God replied, my precious, precious serwant, I have you and I would never leave you.
During your times of trial and suffering
when you see only one set of foot prints, it was when, that I carried you!

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.
بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم .
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کتپننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم :
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود .
ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگیم فقط یک جفت جای پا وجود داشت .
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی .
خدا پاسخ داد : بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .
اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم !
 
راستش را بخواهی تو ماشین که داشتم کتاب "جای پا نوشته پرستو صالحی" را می خوندم آخرش راستی راستی زدم زیر گریه . اصلا برام مهم نبود ممکنه مردم منو ببینن که دارم مثل بچه ها گریه می کنم .... اصلا به این چیزها فکر نمی کردم ... کاش احساس تو هم وقتی این نوشته را خواندی مثل من باشه . چون خوب می فهمم که احساس خیلی خوبیه خیلی خیلی خیلی خیلی خوب !

+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 12:7 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

پژو آريان

آقاي مشنگ (!) خبرنگار حوزه صنعت براي نمايشگاه خودرو رفته آلمان (آخي يادش بخير آلمان چقدر خوش گذشت !‌) و بعدش هم ميره فرانسه . بچه ها هم هر كدوم يه جور گرفتارند و من به خاطر تعطيلات مجلس حسابي تو خبرگزاري بيكارم و اين بيكاري هر از گاهي منجر به ايجاد يه وسوسه براي به هم ريختن اقتصاد كشورو بعدش هم فاجعه ميشه ! درست مثل قضيه اولتيماتوم مجلس به خودروسازان براي توليد خودروهاي دوگانه سوز كه تازه امروز فهميدم كه خبرهايي كه من كار كردم چه بازتاب فجيعي داشته ! آزاده گفت اينقدر بيكار نشين بيا برو ايران خودرو امروز مراسم رونمايي از پژو آريانه . آقاي استاد و نازي هم گفتند بيا برو شايد وسوسه شدي ماشيني را كه چند ماهه قراره بخري پسنديدي ! از حدود دو ماه پيش قراره يه ماشين بخرم ! خير سرم ! ‌با هزار بدبختي و جيغ و داد كردن بالاخره پولش هم آماده شد ولي من از پرايد بدم مي اومد و رنو يا ماتيز (همون ماشينه كه همه بهش ميگن مونگول ) دوست داشتم كه همه گفتن PK به درد نمي خوره من هم چون از پرايد بدم مي اومد و پولم به هيچي ديگه نمي رسيد تصميم گرفتم تا پولي را كه مي خواهم به دست نياوردم و ماشيني را كه مي پسندم پيدا نكردم ! ماشين نخرم !

توي راه تا كيلومتر 13 جاده مخصوص و شركت ساپكو كه محل برگزاري مراسم بود ، تو تاكسي داشتم به ماشين فكر مي كردم و شيشه را هم كه كمي پايين دادم بوي مسافرت مثل يه پشه مزاحم رفت تو دماغم !

ياد يه فاجعه ديگه افتادم كه اگر تعريف كنم هم براي من دلت كباب مي خواد ! هم ميميري از خنده !‌ قرار بود اول مهر همه خانواده بريم مشهد ولي هر كاري كردم بليط قطار براي رفت اول مهر و برگشت هشتم گيرم نيومد و قضيه خود به خود كنسل شد . داشتم تو خبرگزاري چمباتمه مي زدم كه آزاده گفت : بليط قطار چي شد ؟ گفتم هيچي ! گفت : بيا اين هم بليط رفتن تو به مشهد مثل اينكه امام رضا فقط تو رو طلبيده بود ! يه برنامه از طرف وزارت حهاد كشاورزي بود كه نغمه بايد مي رفت ولي ظاهرا نمي تونست بره و قرار شده بود من برم ! ولي درست فرداي اون روز زماني كه من داشتم به "آزي" مي گفتم امام رضا منو درست تو روز تولدم طلبيده كه بهم كادو تولد بده (!) نغمه زنگ زد كه اسم منو جاي خودش بده كه گفتن دير اقدام كرديد جاها پر شده اگ كسي انصراف داد اسم شما رو اضافه مي كنيم !‌

اي بابا اگه شانس داشتيم !!.....  خلاصه امروز من جاي آقاي مشنگ رفتم ايران خودرو و اولش حسابي اعصابم خورد شد چون يه خبرنگاری را كه قبلا باهاش همكار بودم به اسم بهزاديان ديدم و ياد اون روزها افتادم كه به خاطر دو زار حقوق بيشتر و بخور بخورهاشون چطوري با رفقاش موج رو رها كردن و رفتن و تازه از خداشون بود كه سايت موج بخوابه تا حال دكتر گرفته شه ولي من و آقاي استاد و آقاي مشنگ و آزي وايستاديم و تا يكي دوهفته بعدش كه خبرنگار ها بيان دست تنها موج را سر پا نگه داشتيم !‌ به نظرم اومد كه همه خبرنگارهاي صنعت (البته دور از جون آقاي مشنگ ! ) از اون دسته خبرنگارهايي هستند كا تا يه جايي پول و كادو توش نباشه اصلا سر برنامه پيداشون نميشه ! آره ديگه تو هر شغلي يه مشت آدم فرصت طلب وجود دارند و تو اقتصادي ها هم بيشتر !‌

خلاصه مراسم امروز به جاي رونمايي از پژو آريان پوز و پوز زني آقاي وزير و منطقي مدير عامل ايران خودرو بود و طهماسبي وزير صنايع منطقي را به نظر من با خاك يكسان كرد و اصلا تعريفي از پژو آريان نكرد !‌قيافه ايران خودروهايي ها بعد از مراسم ديدن داشت ! خبرنگارهاي چپي و از جمله همين خانم بهزاديان هم از بي سوادي وزير نطق ها مي كردند كه نكنه به خاطر تملق نكردنشان از ايران خودرو روزنامه هايشان ديگر تبليغات ايران خودرو را نداشته باشه !براي اينكه بدونيد وزير چي گفت يه سر به اين خبر بزنيد :

وزير صنايع به آريان روي خوش نشان نداد!

اين هم از عكسهاي پژو 206 آريان كه البته به نظر من همون پژو 206 است كه از عقب كشيده باشنش ! بعد هم يه تو سري بهش زده باشن !‌تازه براي اين كار 80 ميليارد تومان خرج كردند و اسمش را گذاشتند پروژه ايراني !‌

 

آريان    آريان

آريان    من

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 18:13 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: اقتصادي

هنر نماييها...

چند وقت پيش يه هنر نمايي كرده بودم در مورد عكس پنجره اتاقم ! كه وحيد اظهار لطف كرده بودند نوشته بودند : بابا عكاس پنجره !  براي اينكه از بنده رفع اتهام بشه كه من تنها عكاس پنجره ها نيستم و بلدم از طبيعت هم عكس بگيرم ، عكسهاي هفته پيش را كه با نرگس خاتون و مامان اينا رفته بوديم دركه و هنر نمايي مشترك بنده و نرگس جونه گذاشتم ببينيد شايد رفع اتهامي شده باشه . عكس هاي اولی هم البته به كمك فتوشاپ درست شده و مال روزيه كه بالاخره ما روي باران را در تابستان ديديم و حياط خونمونه كه مثل بهشته !

بهشت

بهشت

دركه

دركه

دركه

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 9:53 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

عينك آفتابي

تيپش اين روزها حسابي تغيير كرده بود ... ديگه از اون مانتوهاي رنگارنگ و قشنگ ، كفشهاي واكس زده و شيك و صورت آرايش كرده خبري نبود . وقتي تو خيابون راه مي رفت دختري را ميديدي كه با بار سنگين كوله پشتيش و اون شونه قوز كرده و كفشهاي كثيف و مانتوي بلند و گشاد و مقنعه كهنه و قدمي بيشتر شبيه به گوژپشت نتردام بود تا يه دختر بيست و چند ساله زيبا .

ديگه از اون خنده هاي بلند و موبايلي كه هي دم به دم زنگ مي خورد و جوكهاي بامزه و بي مزه از توش مي ريخت بيرون خبر نبود !. خودش لبخند تلخي مي زد و مي گفت : ديگه هيچكي دوستم نداره ! از ديوار صدا در مياد ولي از موبايل من نه ! آخه كي با من كار داره ؟

حالا با همون كوله پشتي بزرگ و مانتوي گشاد روبروم ايستاده بود ... درست جلوي در خونه . سلامي انداخت و گفت : اومدم يه سر به كتابخونت بزنم . با خنده گفتم يعني باخودم كار نداري؟ گفت : ا....ي ميشه گفت .

حدود دودقيقه بعد جلوي مانيتور كامپيوتر نشسته بود و زل زده بود به صفحه وبلاگ كه باز بود و داشتم مطالبم را مي نوشتم . نمي دونم به خاطر مانيتور چشمهاش قرمز شده بود يا تو اون دو دقيقه اي كه من رفته بودم براش آب خنك بيارم به خاطر آهنگ غم انگيزناك وبلاگ ! بغضش تركيده بود نگاهي به اتاق شلوغ پلوغم انداخت و بعد هم ....

- اين چرت و پرت ها چيه؟

- نمي دونم خودم بهش ميگم اتاق خالي ! هرچي مي خوام مي نويسم .

- هر چي به جز عشق ؟!

- نمي دونم شايد هر چيزي  به جز عشق!

- خوبه !

- مي خوام يه سوژه بهت بدم

- چي ؟

- يه عينك آفتابي !  مي خوام تجربه كني كه يه عينك آفتابي چطوري مي تونه زندگيت را از اين روبه اون رو كنه !

- همين !

- همين !

- باشه عينك آفتابي خيلي خوبه من بعد از سالها كه عينك آفتابي نمي زدم امسال بالاخره خريدم ....

پريد وسط حرفم و گفت :

- نشد بايد مثل من شي

- چه جوري ؟ دختر تو آينه يه نگاه به خودت انداختي ؟ شدي مثل گوژپشت نتردام ! اين كوله به اين بزرگي را هي با خودت اينور و اونور مي بري چكار ؟ آره بايد مثل تو شم . تو تابستون چكمه بپوشم ، يه كوله پشتي بندازم رو پشتم و با يه مانتوي بلند سياه و مقنعه مشكي بلند و كهنه و صورتي كه .... حداقل اين ابروهاي پاچه بزي را بردار ! داري واسه كي عزاداري مي كني ؟ واسه يه احمق كه قدر بودن با تو رو ندونست و رفت به درك ؟

- به درك ؟

با عصبانيت داد زدم :

- آره به درك اسفل و السافلين !

- مي خواي چيزي بنويسي يا نه ؟

- نمي دونم ... نگفتي تا كي بايد تو انفرادي بموني ؟

- تا طلوع يه عشق تازه !

- خوبه حداقل به فلسفه فراموشي عشق با طلوع يه عشق تازه اعتقاد داري ! حالا فلسفه عينك آفتابي چيه ؟

- تا يه مدت فكر مي كردم همه مردم دارن منو نگاه مي كنن مردها بهم متلك مينداختن ،‌زنها با دست نشونم ميدادن ! بچه مدرسه اي ها مسخره ام مي كردن يه نفر هم تمام مدت افتاده بود دنبالم هرجا مي رفتم تعقيبم مي كرد اولش فكر مي كردم اونه ولي بعد ديدم همش توهمه .اصلا مردم به من نگاه نمی کردن ولی من دچار توهم شده بودم! كم كم مانتوهاي رنگي را گذاشتم كنار ، مقنعم هر روز بيشتر پايين مي اومد و كم كم داشت تا نوك دماغم ميومد پايين ! نمي خواستم كسي منو ببينه نمي خواستم منو با اين قيافه زار ببينه تا اينكه اين عينك آفتابي را ديدم .

عيك آفتابي را روبروي صورتم گرفت تا مدلش را ببينم ...

- از اين گنده تر نبود ؟

- نه !

- حالا كه چي ؟

- مي خوام خودت بفهمي چرا اين عينك آفتابي تنها وسيله ضروري براي از خونه بيرون اومدنمه .

- و اون كوله پشتي ....

- پر از كتابه . بيا ببين

كوله پشتي پر از كتاب هاي شعر بود .

- چرا ؟

- نمي دونم بدون اين كتابها حداقل كتاب "بار هستي ميلان كوندرا" نمي تونم از در خونه بيام بيرون !

- كتاب خيلي خوبيه من فكر كنم 4 باري خوندمش ولي بعد به يكي هديه اش كردم كه براي هميشه ناپدید شد ( البته نمي دونم شايد براي هميشه )! يعني فكر مي كني به خاطر اون كتاب بود ؟

- حتما پي به ماهيت پليدت برده بوده !

اين را گفت و بلند بلند زد زير خنده . گفتم : چه عجب بالاخره ما شما را خندان مي ديديم !

از گفتگوي كوتاه آنروز ما گذشت و " او " با كتاب خرمگس نوشته ليليان وينيچ از خونه ما رفت .(البته يه نسخه اش هنوز بعد از ۲ سال دست فاضل مونده !)

... عينك آفتابي هنوز به چشمم بود و حواسم نبود كه هوا داره ابري ميشه ... هوا ابري و تاريك شد و من هنوز اون عينك آفتابي را به چشم داشتم . ديگه هيچي نميشد تو خيابون ديد تاريك تاريك شده بود و من با ميل عجيبي هنوز عينك را به چشم داشتم ياد " او " افتادم و عينك تارش حالا مي فهمم چي مي خواست بگه .

نازي ازم خواسته بود از عشق بنويسم و "او" خواسته بود برام از نفرت بگه . اين "او" نبود كه نمي خواست ديده بشه "او" مي خواست مردم را نبينه . سياهيهاي اطراف زندگيش و تمام كساني را كه نسبت به انها تنفر داشت نبينه . عينك آفتابي براي او نماد نفرت بود . همين !

                                                                      

                                                              ***

نمي خواستم مطالبم اينقدر زياد باشه ولي بالاخره خاطرات كامل شان پن را در سايت فردا پيدا كردم كه خيلي جالبه حتما بخونيدش :

خاطرات شان پن در سفر به ايران  

اين هم از عكسهاش :

گزارش تصويري روز پنجم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز سوم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز دوم حضور شان پن در ايران

گزارش تصويري روز اول حضور شان پن در ايران

+ نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 13:26 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي

من جهاني شدم !

من يك خبرنگار هم نامي در خبرگزاري بي بي سي دارم به نام Erick ekvan كه هر از گاهي مطالبش را مي خونم در مورد سياست و اقتصاد زياد مطلب مي نويسه و از شما چه پنهون براي اينكه فاميليمون يكيه خيلي مطالبش را مي خونم . امروز كه اومدم يه جستجو تو گوگل انجام بدم تا ببينم مطلب جديد چي داشته بااين اسم برخورد كردم : samaneh ekvan  ! گفتم واي من كه انگليسي چيزي مطلب ننوشتم !. رفتم تو سايت و ديدم سايت روزنامه ايران ديلي بوده كه مطالب من رو به انگليسي ترجمه كرده و تو روزنامه كار كرده ! نمي دوني چقدر خوشحال شدم با يك ولع خاصي رفتم تو سايت هاي فارسي دنبال اسم خودم ! خداي من يه ليست بلند بالا از نوشته هاي من كه تو روزنامه هاي الكترونيكي و معمولي كار شده بود و چند تا هم مال آرشيو موج ، داشتم بال در مي آوردم . باورم شد نوشته هاي سياسيم خوبه !‌ ياد چند وقت پيش افتادم كه يكي از استان گيلان به مريم (منشي و مسئول امور اداري موج ) زنگ زده بود و گفته بود كه ما از مطالب خانم اكوان زياداستفاده مي كنيم ميشه مجموعه اي از نوشته هاي ايشان را اگر چاپ شده براي ما بفرستيد ؟!

راستش را بخواهي انقدر مطالبن از نظر اقتصادي و سياسي به راست مي زنه كه در اين وانفساي ازدحام روزنامه هاي چپي فكر نمي كردم هيچ وقت از نوشته هام استفاده بشه ولي امروز حسابي جون گرفتم !

این هم از لینک چند تا از مطالبم تو سایتهایی غیر از موج ...

مجلسيان در غربال تبليغات انتخابات رياست جمهوري - سایت شخصی علیرضا محجوب نماینده تهران

بايدها و نبايدهاي واگذاري سهام به ایرانیان - سایت خبری سازمان بورس 

يكي بود يكي نبود ،‌غير از بانك جهاني هيچكي نبود - نشريه گيلان امروز

What Move Next? ايران ديلي

Mergers Questioned ايران ديلي

Reserve Fund Rivalry ايران ديلي

New Job Scheme ايران ديلي

Forex Rates ايران ديلي

Hindering Growth ايران ديلي 

                                                                   

                                                         ***

نازي مي گفت چرا تو وبلاگت از عشق چيزي نمي نويسي ؟ گفتم : حالش نيست "عاشق" بايد از عشق بنويسه نه من كه .... بگذريم اين متن آهنگ مارك آنتوني خواننده مورد علاقه ام براي تمام عشاق ! براي گوش كردن به اين آهنگ هم به اينجا برويد : Love Won't Get Any Better

Look what you do to me
Oh girl I must admit that this is new to me
And I never thought that love could come so easily
Till you opened up my eyes to how it was suppose to be
I never know that love could be so pure & gentle
And all I see
Love was never quite this simple
It was for me so lonely and so tempermental
Holding you is the safest place no doubt about it
Kissing you makes me wonder how I live without it
Wanting you is as natural as natural can be
Love won't get any better
Finally I hold my head up high cause you belong to me
And catching myself smiling over everything (Everything)
You should know that I am proud to have you next to me
I never know that love could be so pure & gentle
And all I see
Love was never quite this simple
It was for me so lonely and so tempermental
Holding you is the safest place no doubt about it
Kissing you makes me wonder how I live without it
Wanting you is as natural as natural can be
Love won't get any better
Girl I'm in love with you
I live to kiss and touch you
I always knew you'd be the one to run to
I say I do and girl you know I mean it
Cause having you, living you, trusting you it's all I wanna do
Holding you is the safest place no doubt about it
Kissing you makes me wonder how I live without it
Wanting you is as natural as natural can be
Love won't get any better

 

در ضمن آهنگ هاي جديد سياوش قميشي هم براي دانلود به بازار اومد !

 

روزهاي بي خاطره

 

+ نوشته شده در شنبه 19 شهریور1384ساعت 10:42 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

بچه هام جلوی چشمم مردن !

داشتم سکته می کردم ! دنیا پیش چشمهام تیره و تار شده بود و گیج و منگ فقط به مانیتور نگاه می کردم ! هیچی نبود ! یه هیچی گنده !

از اون صبح 10 تا خبر اختصاصی را از ضبط پیاده کردم ، تایپ کردم و کلی ویراستاری و بعد فرستادم که همشون امروز بره رو سایت ولی درست هشت و نیم شب که داشتم آخرین خبر را می فرستادم دیدم تو سایت هیچی نیست !

مثل رضا زاده وقتی که وزنه بلند می کنه داد زدم : یا ابوالفضل !

فقط من تو خبرگزاری بودم و مسلم عباسی عکاس که داشت کم کم راه می افتاد بره گفت : چی شد ؟

گفتم خونه خراب شدیم مسلم ! هکمون کردن !

پریدم به طرف تلفن منشی و زنگ زدم به آقای استاد (مدیر اخبار) – اشک تو چشمهام جمع شده بود و فقط داد می زدم : آقای استاد هکمون کردن !

بنده خدا آقای استاد گفت مواظب باش خبر بدی رو سایت نره تا من زنگ بزنم به شهریاری (مهندس شهریاری و مهندس احمدی مسئولان فنی سایت ) بعد هم اضافه کرد : نه فکر نکنم هک شده باشیم شاید سرور قطع شده باشه . میشه خبرها را برگردوند .

صبح اومد و خبرها نیومد . بچه ها به تبع یه حمله هیستریکی از ناراحتی می خندیدند ! تمام آمار خبرها هم رفته بود ولی با تلاش نیروهای فنی سایت آرشیو اخبار از ابتدای فعالیت سایت تا اردیبهشت برگشت و دوباره فعالیتمون شروع شد ( دوباره می سازمت وطن !)

شاید برای خیلی از خبرنگاران هک شدن سایت خبرگزاری یا روزنامه شان مهم و یا چندان مهم نباشه ولی من اینقدر ناراحت بودم که جدی جدی به بچه ها می گفتم سایت دیشب تو بغل من مرد ! مثل اینه که بچه هامو جلوی چشمم کشته باشند ! خلاصه خبرهای این ماه و تمام نوشته هام در مورد هیات وزیران رای اعتماد ها ، گزارشها و یادداشتها تا حالا که این مطلب را می نویسم برنگشته و من اگر دق نکنم خوبه !

سال پیش هم یه پسربچه 13 ساله هکمون کرد و بلافاصله بعدش یه خبر رفت رو سایت با این تیتر : بمب گذاری در دفتر ریاست جمهوری ، تمام هیات وزیران شهید شدند ! اون موقع من مجلس بودم ولی آقای استاد  تعریف می کرد که هی این بچه این خبر را می فرستاد هی از دفتر ریاست جمهوری زنگ می زدند که این خبرها چیه ! ما هم در نهایت مجبور شدیم سایت را از سرور اصلیش قطع کنیم و بعد که دوباره درست شد و پسر بچه هم به دام افتاد دوباره فعالیتمان را شروع کنیم و به خاطر همین هم بود که دیشب تا گفتم هک شدیم گفت مواظب باش خبر بدی رو سایت نره .

بچه های موج با این تیکه کلام من آشنا هستند هر وقت از یه مسئله ای در خبرگزاری خسته میشم و یا ناراحت به شوخی می گم بابا جمعش کنید این خبرگزاری رو ولی امروز آقای استاد گفت : الان هم جمعش کنیم بریم ؟

لبخند تلخی زدم و گفتم : نه این بار می ایستیم و مثل ژاپن بهتر از روز اول دوباره سایت رو میسازیم !

***

با این حال سرمقاله امروز مال منه یه سر بزنی بد نیست ! كيكي خوشمزه به نام حساب ذخيره ارزي !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 12:38 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

شهرداری قالیباف ، تکمیل کودتای خاموش سپاه ؟!

درب کمد کتابی زیر پنجره ، یه موزه واقعی شده بود . از عکسهای دسته جمعی کلاس اول دبستان که رو در چسبیده شده بود تا تسبیح کربلای آویزون و جمله هایی که می خوام همیشه به یاد داشته باشم . البته این اواخر دیگه زیاد به این کمد و درب عتیقه اش سر نمی زدم ولی بهونه ی پیدا کردن یه مقاله برای دکتر عبدی باعث شد که برای لحظاتی جلوی کمد خشکم بزنه !

آخه نمی دونم این عکس برگردون قالیباف که مال زمان انتخابات بود رو در کمد لای تموم خاطرات و نوشته ها چکار میکرد ؟ (البته منظورم از عکس برگردون کاریکاتور نیست عکسی است که با چسب رو در کمد می چسبه !)

اول خندم گرفت ! اوایل انتخابات چه عشق قالیبافی بودم ! راه میرفتم برای قالیباف تبلیغ می کردم و کلی فحش می خوردم و مسخره می شدم ولی بعد با شروع زمان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری و اون تبلیغات بیش از اندازه دیگه قالیباف برام قالیباف سابق ، فرمانده پرتلاش نیروی انتظامی ، یک دیکتاتور به تمام معنا که دیکتاتوری خودش را برای نظم بخشیدن و اصلاح جامعه و در جهت صلاح مردم به کار میگرفت نبود .اونی نبود که باعث شد موتور سوارها از افتادن سایشون تو خط ویژه اتوبوس هم  واهمه داشتند !

خیلی ها فکر می کردند که من مثل زمان دوم خرداد که خیلی از جوونها و به خصوص خانمها عاشق تیپ و قیافه خاتمی شده بودند که بهش رای دادند ، من هم مثلا شیفته تیپ و قیافه قالیباف شدم ولی در اصل اینطور نبود . تنها برای من عزم جزم و اراده قالیباف برای اصلاح امور و تواناییهاش بود که باعث شده بود فکر کنم کس دیگری جز او توانایی اداره کشور و انجام اصلاحات مورد نیاز (البته نه از نوع دوم خردادی !) را ندارد و نظرسنجیهای اولیه هم حکایت از همین امر داشت که مردم مخصوصا با برنامه صندلی داغ با صحبتهای این جوان مشهدی پر اراده و مصمم ، تقریبا شبیه به من فکر می کنند ولی اشتباه مهلک قالیباف در انتخابات تبلیغات زیاد بود و اینکه خودش را فردی مرفه نشان داد که می خواهد همه را به مرز رفاه برساند ولی همه می دانستند که این امر حداقل برای تمام مردم امکان پذیر نیست .

زمزمه هاش قبلا به گوش می خورد ولی وقتی شنیدم قالیباف از سمت ریاست ستاد مبارزه با قاچاق کالا استعفا داد بلند تو خبرگزاری داد زدم قالیباف شهردار شد ! و دو روز بعد هم این پیش گویی درست از آب دراومد . اما روی کار آمدن افرادی از یک ارگان در شورای شهر ، مجلس هفتم ، فرماندهی نیروی انتظامی و ریاست سازمان صدا و سیما و بالاخره رییس جمهوری و شهرداری یا به قول خودم ، کودتای خاموش سپاه پاسداران !، تبعات مختلفی داشته و خدای ناکرده می تونه تبعات منفی زیادی را هم برای کشور در پی داشته باشد .

باید قبول کنیم مردم از هرچه دوم خردادی بود خسته شده بودند و دل به جناح مقابل یعنی نیروهای معتدل و میانه روی ارزشی و راست سنتی بستند و حجت را با این گروه از انتخابات شورای شهر تا ریاست جمهوری تمام کردند واگر زبانم لال این گروه نتواند با در دست داشتن زمام تمامی امور کشوری و لشگری ، سیاسی و اجتماعی و حتی هنری راه به جایی ببره و خواسته های مردم را بی پاسخ بگذاره مردم رو به کدام گروه می گذارند ؟ این سوال سوالی است که فکر به آن مو را به تنم سیخ میکنه !

به دکتر (مدیر مسئول خبرگزاری) جریان کودتای خاموش را گفتم و اضافه کردم که خودم با این به اصطلاح کودتا موافقم ، او هم در جواب گفت : بیچاره سپاه ! 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 23:1 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: سياسي

در اينترنت چي از چي مهمتره ؟
جدول زير بسامد (تکرار) کلمات مهم فارسی در اينترنت را که با استفاده از موتور جستجوی ياهو به دست آمده نشان می دهد.مشخص بود که ضماير بيشترين تکرار را خواهند داشت اما اختلاف من با تو معنی دار است.علم ٬ مردم٬ قانون و کار دغدغه های اصلی جامعه را نشان می دهد و انتخابات خود نشانه ديگری است. انسان بالاتر از خدا نشسته و ايران بيشتر از انقلاب تکرار شده است.دل بر عشق پيشی گرفته و پول از انرژی هسته ای مهم تر است.زندان از وطن بزرگ تر و دانشگاه تقريبا با دانش مساوی شده است.
 

من

63,100,000

انسان

3,120,000

ما

38,900,000

خدا

2,960,000

او

13,700,000

دانش

2,930,000

علم

5,720,000

دانشگاه

2,920,000

تو

4,950,000

ایران

2,490,000

مردم

4,640,000

فکر

2,390,000

قانون

4,560,000

انقلاب

2,240,000

کار

4,400,000

کم

2,130,000

آب

4,290,000

علی

1,870,000

فرهنگ

3,940,000

پول

1,610,000

انتخابات

3,530,000

هسته

1,430,000

شب

3,480,000

جمهوری

1,360,000

دل

3,410,000

غم

1,360,000

عاشق

3,280,000

زندان

1,180,000

عشق

3,260,000

وطن

1,160,000

درس

3,250,000

دنیا

1,020,000

در يك وضعيت خنده دار ميشه ديد كه او از تو بيشتر تكرار شده !‌ و عاشق از خود عشق و ‌دانشگاه از علم مهمتر بوده و كار از هر چي عشق و عاشقي و حتي آب هم اهميت بيشتري داشته است !در يک کار تکميلی ديده شد که سفيد ۳۰۲٬۰۰۰ و سياه ۴۲۷٬۰۰۰ مورد است.ايمان ما ۲۱۷٬۰۰۰ و کفرمان ۸۴٬۴۰۰ است. کلمات ارزشی قديم مثل شهيد ۱۸۱٬۰۰۰ و آخرت ۱۶۶٬۰۰۰ بيشتر نيستند و نماز با ۷۲۰٬۰۰۰ کمی وضع بهتری دارد.گنجی با ۳۷۴٬۰۰۰ شمع نيمه جانی بوده ولی از دموکراسی ۳۱۴٬۰۰۰ بيشتر است.حکومت با ۸۴۹٬۰۰۰ هشداری است.

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 9:43 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: روزمره

عشقتان جاودانه باد !

 نمي دونم ديشب تونستيد فيلم "ويل هانتينگ نابغه" را كه از كانال 3 پخش ميشد ببينيد يا نه . داستان قشنگي داشت و به زيبايي هم به تصوير كشيده شده بود البته نميشه از زيبايي فيلم گفت و از مزخرفي ترجمه و دوبلاژ فيلم كه كيفيت اون را پايين آورده بود ، سخن به ميان نياورد !