صدایت می زنم : روح زیبای پشت شیشه ها !
و تو ....
نگاه مهربانت را با ترنم باران به نگاهم می دوزی .
مهربان می شوی دوباره ؛
برایت شعری از همین دفاتر پیدای عشق می خوانم .
و تو ...
بهانه شاعر بودنم می شوی .
دلسنگ می شوی دوباره ؛
من برایت دریاها گریه می کنم تا اجازه دهی سرم را بر شانه هایت بگذارم و برای همیشه بگریم ...
و تو ...
با نسیم ، نوازشی برگونه هایم می کنی که بغض تمام سالهای بی تو بودنم می شکند .
گم می شوم در خود دوباره ؛
و تو ...
مانند تمام مادران که سرانجام به حادثه هولناک گم شدگی کودکانشان پایان می دهند ، از پشت سر دست برشانه ام می گذاری که اینجایم ... همینجا در کنار تمام خاطره های زیبای زندگی !
از تو، زیبا می شوم دوباره ؛
و تو ...
تو همان روح زیبای پشت شیشه هایی!
همان آشنای قدیمی من ، آینه ، گم شدن و دوباره پیدا شدن !



