
دیگر سالهاست که تمام شب را بیدار می مانم تا سپیده چشمان کسی که نیست !
حالا هی بگو راهمان بیراه ،
ترانه مان خاموش ،
خانه مان هم که در انتهای جهان است !
من بهانه هایت را می شناسم .
خانه ای خریده ام در همین حوالی ساکت اندیشه های خالی از عشقت ،
ترانه ای دارم به رساترین شیون خاموش آدمی !
راهمان هم ...
به خوبی می دانم ؛
راهمان هم همچنين بيراه است !
امشب به تبسم آیینه رسیده ام !
حالا هی بگو زیبا ، زیبا ، زیبا ...
آری می دانم امشب زیبا ترم از تمام دنیا ،
از تمام گریه ،
از تمامت باران ...
دلتنگی های همیشگی را فراموش می کنم .
خودت میدانی که همیشه اهل همین کوچه تردید و بهانه و دلتنگی می مانم .
بی قراریم را نیز به دست باد می سپارم تا میان همهمه پرده و پنجره گمش کند .
حالا با توام
اینجا ...
در همین اتاق خلوت تنهایی .
امشب اتاقم بدون نور ، صدای پرپر هزاران شمع را به نظاره مینشیند .
امشب اتاقم میهمانی به قداست تو دارد .
دیگر چه می خواهم ؟
بی قراری و دلتنگی که بروند ،
تو هم که در اتاقم باشی ،
دنیا با من است .
آرامشت را به آیینه ام بریز .
همانطور که میهمان اتاقمی پناهگاه نگاهم باش
باور کن سادگیت را کم آورده ام !
میهمانی عجیبی است ؛
همیشه در جمع تنهاترین بودم و امشب ....
تنهایی را به ماه می سپارم .
کاش همیشه بمانی
نگذار ماه تنهاییم را پس بیاورد ،
آیینه در حسرت آرامش بسوزد .
من تمام دلتنگی های شبانه ات را دوره می کنم .
فقط بمان ...
بمان و پناهگاه نگاهم باش !
و این گناه بزرگی است !
گفتم : من آرامش را تجربه نکرده ام
همچنین صدای بیکران جاودانگی نگاه مهربانت را .
آیا این برای تو که در پشت حجاب ترس من پنهان شده ای ، گناه بزرگی نیست ؟
گفتم : من آوارگی را تجربه کرده ام .
عشق را ...
رفتن ونرسیدن را ...
تنهایی ...
حالا می توانی به همین جرم مرا به "زندگی" تبعید کنی !
حالا می توانی به انتهای همین آسمان هفتم بی فرشته شهرمان تبعیدم کنی .
و تو ...
فقط لبخند زدی !
لبخندی به گرمای دستان بزرگ پدر
برای یتیمی که محتاج تا حتی کمی نگاه پدرانه است !
حالا می دانم که گناه بزرگم را بخشیده ای .
و حالا همچنان برایم ناشناسی ....
لطف گرمای دست پدرانه !
روزی در انتهای همین پیاده روی بی کسی ، کسی خسته تر از پلک سنگین خوابت از درون تو را می خواند . اگر تا کمی مانده به طلوع آفتاب بیدار مانده باشی ، ناگهان از همین صدا به خدا می رسی ! تجربه سختی است اما زیباست ! اگر بچگی هایت را با شعر و دعای نیمه شب مادر طی کرده باشی راحت تر به این راز پنهان غزل و مستی پی می بری . اگر هنوز کودکیهایت را به یاد می آوری ، امیدی به بیداری دوباره هست . فقط کافیست تا کمی مانده به نیش آفتاب ؛ دل به صدای باران پشت شیشه بسپاری و دنیای ساکت را بشنوی . بعد هم دو رکعت عشق و .... آنگاه تو ساکتی و دنیا به حرف می آید . اگر هنوز هم عاشق پیدا کردن دریاهای گمشده در خاطرات گذشته هستی ، اگر هنوز هم ستاره را به اسم کوچک صدا می زنی ... می توانی ! می توانی دوباره عاشقی را تجربه کنی . فقط کافیست صدای پای دل در مرز بی کران هستی را بشنوی . فقط کافیست تن به سفر بسپاری و به مقصد هم نیندیشی . می دانم .... حالا که این نوشته را می خوانی حالی از بی قراری در وجودت خیمه زده است . می خواهی تمام این شیشه ها را بشکنی تا به ترنم باران برسی . می خواهی فریاد بزنی من انتهای دنیا را دیده ام . اما هنوز ابتدای راه است و سفر ... بی مقصد ! عشق عجیبی دارد این رفتن و نرسیدن ... این وسعت و بی کرانی . دریایی باش عزیز ! این راز تمام سفر است .