تبليغاتX
سيـــاه مشـــق
بابا بزرگ
و به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانهء ما دست ميگذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را بسان سم گوارايي كنار حادثه سر مي كشيم .


آدمها ، آدمها ...
آدمها خيلي زود همديگر را ترك ميكنند .
يه روزي توي اون اوج علاقه و عشق كه جديدأ بهش ميگن « ديدار» آدمها همديگر را پس از سالها رد شدن غريبه وار از كنار يكديگر تازه مي بينند !
آدمها تا زنده اند و زندگي ميكنند همديگر را نميشناسند .
آدمها تا روي اين زمين نيمه خاكي و نيمه عشق نفس مي كشند ،
به دنبال بهانه مي گردند .
بهانه اي براي رفتن ،
بهـانه اي براي نماندن ،
بهــانه اي براي گم شدن ،
و بهـــانه اي براي هرگز پيدا نشدن !!!
براي بابابزرگ نازنين

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اسفند1382ساعت 13:59 توسط ثمانه اکوان / / موضوع: ادبي